ریشهی این کلمه درست معلوم نیست. اما چنین مینماید که در زبانهای آریایی ریشهی «ویَک» به معنای «ذخیره کردن، انبار کردن» زایا بوده باشد. دربارهی تبار این ریشه دو نظر وجود دارد. از سویی میگویند با «گنجیدن» خویشاوند است و از سوی دیگر دورفر میگوید از ریشهی «ایْخَه» آمده و با «یخ» همخانواده است. از این کلمه فقط «یَخنی» را در پارسی قدیم داشتهایم، به معنای «انبار کردن، آذوقهای که انبار شده». این کلمه از «یَخْنی» (گنجاندن، انبار کردن) سغدی به همین معنا گرفته شده و با اسم ماه دوازدهم در گاهشماری هخامنشیان خویشاوند است که «ویَخْنَه» بوده است.
«ویَخْنَه» در پارس باستان یعنی «آذوقهی انبار شده» و با ماهِ اسفند برابر است که در آن مردم از آذوقهی انبار شده برای زمستان تغذیه میکردهاند. اغلب اسم این ماه را به «ماهِ انبار کردن آذوقه» ترجمه کردهاند که نادرست است. چون در اسفندماه و پایان زمستان محصولی برداشت نمیشود که کسی بخواهد انبارش کند، اما بقایای خوراکهای انبار شده در سال قبل است که مصرف میشود. یعنی معنای درستش «ماه [خوردنِ] آذوقهی انبار شده» است. «ویَتْسْ» (گنجیدن) سانسکریت هم با این کلمه خویشاوند است.
«یخنی» در پارسی امروز منسوخ شده ولی در گذشته در نام بسیاری از غذاها حضور داشته است: «شوربای یخنی»، «یخنی لوبیا»، «یخنی پلو»، «یخنی نخود»، «یعنی عدس». معنای این کلمه در پارسی بیشتر به آبِ خوراک گوشتی اشاره میکند. به همین خاطر ترکیبهایی مثل «یخنی مرغ» و «یخنی ماهی» هم داریم که یعنی آبِ مرغ یا ماهی جوشانده.
این واژه در سایر زبانهای زندهی ایرانی همچنان رواج دارد: «یَخْنی» (نوعی غذا، تهچین گوشت، استیک) پشتون و زرقانی و بستکی، յախնի / յահնի/ եխնի/ եախնի (یَخْنی/ یَهْنی/ اِخْنی/ اِئَخْنی: خوراک گوشتی)، «یَخْنی» (خوراک گوشتی) اردو، «یَخْنی/ یَهْنی» (خوراک گوشتی) ترکی، «یَخْنَه/ یَخْنی» (نوعی غذای گوشتی) عربی، jahni (چلو گوشت) آلبانیایی
این کلمه در زبانهای هندی هم وامگیری شده و به همین ترتیب نام نوعی غذای گوشتی است: यख़नी (یَخْنی: پلو و گوشت) هندی، আখনী (اَکْهْنی: چلوگوشت) بنگالی،
این واژه در زبانهای دیگر هم وامگیری شده است: giacni (گْیَخْنی) یونانی، yakhni انگلیسی، яхни́я (یَهْنیَه) بلغاری، јанија (یَنییَه) مقدونی، iahnie رومانیایی، ја̀хнија/ ја̀нија (یَهْنیَه/ یَنْیَه) صربی-کروآتی،
«یخنی» در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شده است:
نظامی گنجوی: « گلهي گوسفند سم تا گوش گشته در آفتاب یخنی جوش»
و: «مخور غم به صیدی که ناکردهای که یخنی بود هر چه ناخوردهای»
مولانای بلخی: « خیز ای پس ماندهی دیده ضرر باری آن حلوا و یخنی را بخوَر»
و: «دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم گر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند»
کمالالدین اسماعیل: «به خام طبعی و شوخّی بادهی بیآب
به پخته کاری یخنی و خوردی خوش خوار»