یخ


آخرین به روزرسانی:
یخ

ریشه‌ی «*ei-s» در زبان‌های هندواروپایی «منجمد شدن، یخ بستن» را می‌رساند و از بن پیشاهندواروپایی «*h₁eyH-» به معنای «سرد، منجمد» برخاسته است. در زبان‌های اروپایی بازتاب‌های این ریشه را در کلمه‌هایی می‌بینیم که معنای «یخ» می‌دهند: iss نُردیک کهن و ایسلندی کهن، is آلمانی کهن، Eis آلمانی نو، и́ней (اینْیِه) روسی، و ijs هلندی. مفهوم «برف‌ریزه» یا «خرده یخ» هم اغلب از همین‌جا آمده است: jakni نردیک کهن، ihilla آلمانی کهن و ynis لیتوانیایی

این بن در زبان‌های اروپایی زادآور باقی مانده و مشهورترین مشتق‌ آن ice (یخ) انگلیسی است که ترکیب‌هایی مثل icecream (بستنی) و icicle (خرده یخ) و نام کشور «ایسلند» از آن گرفته شده‌اند. مشتق‌های دیگر این کلمه iceberg (کوه یخی) است که در سال ۱۷۷۴م. پدیدار شد، و ice age (عصر یخبندان) که زاده‌ی ۱۸۵۵م. است. خود کلمه‌ی ice در انگلیسی از سال ۱۹۰۶م. برای اشاره به الماس هم به کار گرفته می‌شود. 

در میان این واژگان بسیاری به پارسی نو وارد شده‌اند: «آیس‌پک»، «آیس‌تی»، «ایسلند»، «آیسبرگ»

ریشه‌ی «*ei-s» در زبان‌های آریایی به «اَیْخَه» تبدیل شده است. قدیمی‌ترین نشانه‌های این ریشه در کل زبان‌های هندواروپایی axea (اَئِخَه: یخ) و usi (ایسو: سرما) اوستایی است که تا به امروز در پارسی رواج خود را حفظ کرده است. «ایسو» احتمال دارد خاستگاه کلمه‌ی «سوز» به معنای سرما هم باشد. هرچند ممکن است این کلمه به خاطر سرخ شدن پوست در اثر سرما، با «سوختن» هم خویشاوند باشد.

          کلمات بازمانده از این ریشه در زبان‌های کهن ایرانی فراوان‌اند: «یخن» (یخ) و «ییذغن» (یخدان) و «ینغناک» (یخی، یخ‌ناک) سغدی، «ایخ» (یخ) و «ایخ‌مینچ» (سرما) خوارزمی، «ایس» (یخ) پهلوی،

در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند: «یخ»، «یخچال»، «یخبندان»، «یخ بستن/ زدن»، «یخدان»، «یخ‌شکن»، «ضدیخ»، «یخمک»، «یخ‌دربهشت»، «[بستنی] یخی»

حدس می‌زنم اصطلاح «اِخ کن بیاد» که برای دریافت طلب و باج‌گیری به کار می‌رود به اینجا مربوط باشد و اشاره‌ای باشد به بخشیدن و دادن چیزی با بی‌میلی و دلسردی. 

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: «ایش» (سرد) و «ایشدِر» (سردتر) در سریکُلی، «اَسَی» (شبنم یخ زده) پشتون، «ایخ» (یخ) پراچی و یغنابی، «آخ» (یخ) سیستانی، «اِخ» (یخ) آسی، «یَخ» اردو، यख़ (یَخ) در هندی، «ییخ» (یخ) وخی، «اَخْلِن» (یخ) یدغه،

          جالب است که «یخ» و «یخدان» در شعر پارسی کلاسیک بسیار به ندرت به کار گرفته شده و تنها در دوران معاصر است که برخی از شاعران آن را به کار می‌گیرند. مولانا در دیوان شمس می‌گوید:

«یخدان چه داند ای جان، خورشید و تابش‌اش را   کی داند آفرین را این جان آفریده

و قاآنی شیرازی در مدح محمد شاه قاجار سروده:

 «آه سردش به لب آنقدر که در یخدان یخ           موی زردش به‌تن آنقدرکه درکهدان‌کاه»

جالب آن که کمال‌الدین اسماعیل به این ریشه علاقه داشته و چند بار به کارش گرفته است. چنان که در مدح شمس‌الدین خوارزمی می‌گوید: 

«در دهان‌ها فسرده آب دهان                          از دم سرد همچو یخدان است

کلمه‌ی یخچال را هم به همین ترتیب فقط ملک‌الشعرای بهار به کار گرفته، آنجا که می‌گوید:

«آب شد برف قله‌ی توچال                           یخ فراوان نماند در یخچال» 

و این تنها شاهدی است که برای این کلمه در شعر پارسی یافته‌ام. روی هم رفته می‌شود گفت که کلمه‌ی «یخ» و مشتقاتش در پارسی ادبی رواج چندانی نداشته و عامیانه به شمار می‌آمده، و به همین خاطر به جایش از کلمه‌ی «افسردن» به معنای یخ زدن استفاده می‌کرده‌اند