ریشهی پیشاهندواروپایی «*gewh» به معنای «صدا زدن، برانگیختن» احتمالا همسان و همتبار است با ریشهی مشابهی که «بانگ زدن، غریدن» معنی میدهد و در مدخل «غرش» شرحش گذشت. از این ریشه در زبانهای کهن اروپایی چنین کلماتی زاده شدهاند: говорити (گُوُریتی: گفتن) و изгово̀рити (ایزْگُوُریتی: تلفظ کردن، بهانه آوردن، توجیه کردن) و нагово̀рити (ناگُوُریتی: قانع کردن) و одгово́рити (اُودْگُوُریتی: جواب دادن، پاسخ گفتن) و угово̀рити (اوگُوُریتی: توافق کردن) اسلاوی کهن کلیسایی،
در زبانهای زندهی اروپایی از این بن چنین کلماتی برخاستهاند: обговори́ти (اُبْهُووُریتی: بحث کردن) اوکراینی،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*گَوب/ *گَوبَتی» تبدیل شده و معنای «گفتن» را به دست آورده است.
در زبانهای کهن ایرانی مشتقهای این بن را در این واژگان میبینیم: «گَوبَتَیْ» (صدا زدن) پارسی باستان، «گوفْتَن» (گفتن) و «گوفْتار» (گفتار) و «گوفْتاریهْ» (سخنرانی، نطق) پهلوی، «گُوویشْن» (قول، وعظ) تورفانی، «غوو» (ستودن) و «غووتیا» (تمجید) و «پچغووت» (ستایش) سغدی، «گّوپْهْ» (نکوهش) سکایی، «غووی» (فخر فروختن) و «غوویانک» (فخر، نازش) و «غوویک» (ستودنی) و «غوویک اژند» (ارجمند) خوارزمی،gob (گُب: اعلام کردن، به قانون ارجاع دادن) بلخی، գովեմ (گُوِم: ستودن) و գով (گُوْ: مدح) و գովասան/ գուսան (گُواسان: گوسان، خنیاگر) و ապագովեմ (آپاگُوِم: نکوهش کردن، تهمت زدن) و ջատագով (جَتَگُوْ: جانبداری کردن، دفاع کردن از کسی) ارمنی کهن،
در پارسی از اینجا چنین واژگانی برآمدهاند: «گفتار»، «گفتن»، «گفته»، «ناگفته»، «گفتنی»، «ناگفتنی»، «گویا»، «گفتمان»، «گوینده»، «گویی»، «گویش»، «گفتگو» (که در اصل یعنی مشاجره و منازعه، چون هردو طرف دارند میگویند: گفت + گو)، «گفتوشنید» (بحث و همفکری، چون طرفی میگوید و طرفی میشنود)،
در سایر زبانهای ایرانی نو هم مشتقهای این ریشه را بسیار داریم: «گُهْتین» (گفتن) و «گوتوِن» (بیان کردن) کردی، գով (گُوْ: مدح) و و գովասան (گُوَسان: گوسان، خنیاگر) و գովել (گُوِل: گفتن) ارمنی، «کووین» (گفتن) آسی، «گودَن/ گوذَن/ گودْهَن» (گفتن) بختیاری، гуфтан (گوفْتَن: گفتن) پارسی تاجیکی، «گوفْتار» (گفتار) و «گوفْتَگو» (مشاجره، بحث) اردو. गुफ़्तार (گوفْتار: گفتار) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.
این واژگان در شعر و ادب پارسی بیشمار بار به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر آن که بگفتی چنان که باید نتوان»
خیام نیشابوری: « هرکس سخنی از سر سودا گفتند زآن روی که هست کس نمیداند گفت»
سعدی شیرازی:«ایکه گفتی دیده از دیدار بترویان بدوز هرچه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را»
حافظ شیرازی: «گفتوگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم»