ریشهی پیشاهندواروپایی «*ker» به معنای «آزار، صدمه، نابودی» احتمالا با ریشهی «*kerh» به معنای «شاخ، سر» خویشاوند باشد که در مدخل «سرنا» و «سردار» و «غرچه» بدان پرداختیم. در زبانهای آریایی از این بن دو ریشهی «*سَر» و «*سَیْد» مشتق شده که اولی را در مدخل «گسل» شرح دادهام و دومی در معنای «بریدن، شکافتن» در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را نتیجه داده است: dEas (سَئِد: شکافتن) و atsis (سیسْتَه: شکافته) و dEasawa (اَوَسَئِد: متلاشی کردن) و dEastiOrap (پَرُوئیتسَئِد: خرد کردن) و aradis/ ardic (سیدَرَه/ چیدْرَه: شکاف، رخنه) و Anis (سینا: تباهی) و atsisa (اَسیسْتَه: ناگسسته) اوستایی، छित्ति (چیتّی: رخنه، شکاف) و छिनत्ति (چینَتّی: بریدن، کندن، گسستن) و छिद्र (چیدْرَه: پاره، تکه) و छेद(چِدَه: جزء) و परिच्छिद् (پَریچّید: تفکیک کردن، تکه تکه کردن) و परिच्छेद (پَریچیدَه: منفک، محصور) و «ویچیتّی» (وقفه، نقص) و «چیدْرَه» (رخنه، شکاف) سانسکریت، 𑀙𑀺𑀡𑁆𑀡 (چینَّه: شکاف) پراکریت مهاراستری، «چینَّه» (رخنه، گسستگی) پالی، «اَپَسیهْ» (ویران شدن) و «اَپَسیسْتَن» (نابود کردن، ویران کردن) و «ویسین» (گسست) و «ویسیسْتَن» (گسستن، ترکیب پیشوند وی + سَیْد) پهلوی، «سیسْتَگ» (گسسته) و «فْرَسینْد» (شکستن) و «اَبْسیسْت» (تباه، ویرانه) و «ویسِذ کیرْدَن» (گسیل کردن) پارتی، «فْرَسیسْتَن» (شکستن، جدا کردن) و «اَبیسیهْ» (تباه شدن) تورفانی، «سیذ» (ویران کردن) و «اَوْسیند» (شکستن) سغدی،ցտեմ (تْساتِم: خراشیدن، بریدن) ارمنی کهن،
در زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «گسستن» و «گسست» و «گسسته» و «ناگسسته» و «ناگسستنی» و «گسیختن» و «ازهمگسیخته» و «لگامگسیخته» و «گسیل/ گُسی کردن» (در اصل یعنی جدا کردن از گروه) و «گسستگی» پارسی، «سیند» (گسستن) و «سیسْتَه» (شکافتن) بلوچی، «شْلِدَل» (خرد کردن) پشتون، «سْقیس» (خرده، تکه) آسی، «سْیُوک» (پاره کردن طناب، لگام گسیختن) اورموری، «رِسِذ» (پاره کردن طناب، لگام گسیختن) وخی، «فیسیسَّه» (گسیخته) گزی، «ویسُنَن» (گسستن) امرهای، «دُرْسیسْتَن» (پاره شدن) و «اوسِه کودَن» (گسیل کردن) گیلکی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « میانکش نازکک چو شانهی مو گویی از یک دگر گسستستی»
فردوسی توسی: «گُسی کردش و خود به راه ایستاد سپاه و سپهبد از آن کار شاد»
نظامی گنجوی: «پس آنگه ناخن چنگی شکستند ز روی چنگش ابریشم گسستند»
خاقانی شروانی: «تا سلسلهی ایوان بگسست مدائن را در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان»
امیرخسرو دهلوی: «شكست و تاخت و بگسست و گم كرد از سوارانش
سنان قارن عنان بهمن كمان بیژن توان نوذر»
سعدی شیرازی: «چو دست از همه حیلتی درگسست حلال است بردن به شمشیر دست»
و: «که گر پالهنگ از کفت درگسیخت تن خویشتن کشت و خون تو ریخت»