ریشهی پیشاهندواروپایی «*gwere» به معنی «لطف داشتن، مهربانی کردن» همان است که در زبانهای ایرانی به بن «*گَر» تبدیل شده و همین معنا را میرساند. این ریشه در زبانهای اروپایی و ایرانی زاینده بوده و واژگانی فراوان تولید کرده است.
در زبانهای اروپایی کهن این مشتقها را از این بن میشناسیم: cariths (خاریتِس: لطف، منت) یونانی، 𐌁𐌓𐌀𐌕𐌄𐌝𐌔 (بْراتِئیس: گرامی) اوسکان، gratus (مطلوب، سپاسگزار) و disgraziare (رسوا کردن، غضب کردن بر کسی) و gratificationem (شکرگزاری، حقشناسی) و congradulare (تبریک گفتن) و gratia (لطف، منت) و gratiosus (مورد لطف، منتپذیر) لاتین، bardos (خنیاگر، خواننده، در اصل یعنی: ستایشگر، مداح) سلتی کهن، agreer (موافقت کردن؛ قرن دوازدهم) و a gre (به شکل مطلوب، خوب جور) و gre/ gret (خوشایند) و gracios (نظرکرده، مورد لطف خداوند) و grace (لطف، احسان) و agrement (توافق) فرانسوی کهن، gratitude (احسان، لطف؛ قرن پانزدهم) فرانسوی میانه، græs (لطف) انگلیسی کهن، barn (لطف کننده، مهربان) برتون میانه، girtwei (لطف) پروسی کهن، bráth (ستاینده، مداحل) ایرلندی کهن، bratou (بْراتو: ستایشگر) گُلی
در زبانهای زندهی اروپایی زادگان این تبار چنیناند: agreable (دلربا، دلپسند) و Greta (دلربا، اسم دختر) و grâce (لطف، احسان) و gracieux (مورد لطف خداوند) فرانسوی، giriu (ستودن) و girti (ستایش) و gẽras (لطف) لیتوانیایی، gracia (سپاس، ممنون) اسپانیایی، grazia (ممنون، تشکر) ایتالیایی، barnu (لطف کننده، نیکوکار) ولش،
در زبان انگلیسی هم این مشتقها را از این بن میشناسیم: grace (لطف؛ اواخر قرن دوازدهم)، gratify (لطف کردن، منت گذاشتن؛ ۱۴۰۰م.)، gratification (منت، لطف؛ ۱۵۹۰م.)، bard (خنیاگر؛ میانهی قرن پانزدهم)، agree (موافقت کردن؛ اواخر قرن چهاردهم)، agreement (توافق؛ ۱۴۰۰م.)، ingratiate (خود را عزیز کردن؛ ۱۶۲۰م.)، gratitude (احسان، لطف؛ قرن پانزدهم)، grateful (ممنون، سپاسگزار؛ ۱۵۵۰م.)، congradulate (تبریک گفتن؛ ۱۵۴۰م.)، disgrace (رسوایی؛ ۱۵۵۰م.)، gracious (برخوردار از لطف الاهی، نظرکرده؛ ۱۳۰۰م.)، gratis (رایگان، صلواتی، در اصل یعنی: از سر لطف؛ میانهی قرن پانزدهم)، ingrate (نمکنشناس، ناسپاس؛ ۱۶۷۰م.)
در زبانهای کهن ایرانی این واژگان از ریشهی «*گَر» برخاستهاند: rag (گَر: ستودن، محترم شمردن) و EtNvrvg (گِرِنْتِه: لطف کردن، احسان) وanAmad-Orag (گَرُو-دَمانَه: بهشت، در اصل یعنی: خانهی ستایش، سرای سرود) اوستایی، गृणाति (گْرْناتی: ستودن، مدح گفتن) و जरते (جَرَتی: لطف کردن) و गूर्धया (گورْدْهَیا: ستودن) و गूर्ति (گورْتی: ستوده، مورد لطف) سانسکریت، «گَرامیک» (گرامی) و «گَرامیکیهْ» (اعتبار، شأن) و «گَرُودْمان» (بهشت) پهلوی، «گَرامیگ» (گرامی) و «گَراسْمان» (بهشت) تورفانی، «گَرْذْمان» (بهشت) پارتی، «غرذمان» (بهشت) خوارزمی، «غرذمن» (بهشت) سغدی، կարդամ(کَرْدَم: گرامی) ارمنی کهن،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «گرامی»، «آزرم» (تحریف شدهی آگَرم)، «بیآزرم»، «گرودمان/ گَرَزمان» (بهشت)
در بقیهی زبانهای ایرانی زنده هم این مشتقها را از این ریشه میشناسیم: «گْران» (گرامی) کمزاری، «گِرونی» (گرامی) گزی، «گیرون» (گرامی) انارکی، «گِرون» (گرامی) ابیانهای، «گُرُو» (عزیز) اردستانی، «گِرِزْمَن» (گور، مقبره [وام از گرودمان پهلوی]) ارمنی، «بورغان» (گور، مزار [وام از گرودمان پهلوی]) ترکی، «گْرَهْ» (گرامی) آلبانیایی،
حدس میزنم که شاید اسم زنانهی «گُردیه» که در شاهنامه نام خواهر بهرام چوبین است، از همین ریشه آمده باشد. اغلب این نام را مشتقی از «گُرد» به معنای «پهلوان» گرفتهاند و این هم ریشهای پذیرفتنی است. اما برای نام زنان اغلب از گُرد به تنهایی استفاده نمیشود و ترکیبهایی مثل «گردآفرین» یا «گردآفرید» یا «گُردزاد» را برایش داریم. یعنی «گُرد» صفتی مردانه است و به تنهایی برای زنان کاربرد ندارد. از این رو ممکن است «گُردیه» مشتقی از गूर्धया (گورْدْهَیا) و गूर्ति (گورْتی) سانسکریت باشد و «ستوده، مورد لطف» معنی دهد.
حدس دیگرم آن است که ریشهی عربی «*کرم» نیز از همینجا مشتق شده باشد. این ریشه در زبانهای سامی وجود ندارد و به احتمال زیاد در عربی دخیل است. پژوهشگران فرنگی حدس زدهاند ریشهاش در زبانهای سامی غربی از «کَرمَه» به معنای «آبجو، شراب» گرفته شده باشد، که بسیار بعید است و ارتباطی معنایی میان این دو نمیتوان یافت. در مقابل محتمل است این ریشه شکلی سامی شده از «*گَر/ *گَرَم» ایرانی بوده باشد، چون معنایش هم دقیقا با آن برابر است. توزیع واژگان برآمده از این ریشه در پارسی بیش از عربی است و مشتقهایی از آن رواج دارد که بر اساس بابهای رایج در پارسی صرف شدهاند. بنابراین ممکن است این واژگان عربی-پارسی در اصل از همین خاستگاه برآمده باشند: «کرم»، «کریم»، «کرامت»، «تکریم»، «مکرم»، «اکرم»، «مکارم»، «اکرام». جالب آن که در شعر پارسی در بسیاری از موارد مشتقهای «کرم» و «گرامی» با هم آورده شدهاند. گویی که جناسی میانشان برقرار بوده باشد. نمونهاش حافظ که میگوید:
«حافظ از معتقدان است، گرامی دارَش زآن که بخشایش بس روح مکرم با اوست»
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هر گونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتند تا به سنگ اندر همی بنگاشتند»
و: « مرد مرادی، نه همانا که مرد مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد
جان گرامی به پدر باز داد کالبد تیره به مادر سپرد»
فردوسی توسی: «چو کافور موی و چو گلبرگ روی دل آزرمجوی و زبان چربگوی»
و: «چو فرزند باشد به آیین و فر گرامی به دل بر چه ماده چه نر»
سعدی شیرازی: «تو ممیز به عقل و ادراکی نه مکرم به جاه و انسابی
... یا رب از جنس ما چه خیر آید؟ تو کرم کن که رب اربابی»