کوچ


آخرین به روزرسانی:
کوچ


         کلمه‌ی «کوچ» احتمالا از ریشه‌ی چغتایی «*کُوچ» در معنی «مهاجرت، حرکت قبیله» به پارسی وارد شده است. شکل پیشاترکی این واژه را به صورت «*کُچ» بازسازی کرده‌اند. این بن در پارسی چنین کلماتی را پدید آورده است: «کوچ»، «کوچیدن»، «کوچگرد»، «کوچ‌نشین»، «کوچ‌گاه»، «کوچنده»،

واژه‌ی دیگری که به همین ترتیب خاستگاه چغتایی دارد و شاید به این بن مربوط باشد، «قوچ» است. این واژه در خوارزمی به صورت «خچ» وجود داشته و احتمالا از ترکی وامگیری شده است. «قوچ» در سایر زبان‌های ایرانی به این صورت‌ها دیده می‌شود: «قُچ» ترکی آذری، ҡусҡар (قُسْقار) باشکیری، қошқар (قُشْقار) قزاقی، кочкор (کُچْکُر) قرقیزی، խոչ (خُچ) و կոչ (کُچ) و ղոչ (گُچ) ارمنی، «قوچْقار» ترکی اویغوری، «قُئْچْقار» ازبکی، 

نام این «قشقایی» هم از همین جا آمده که «مسافر، گریزپا» معنا می‌دهد، اما ممکن است با توجه به واژگان مشابهش در سایر زبان‌های ترکی، به «قوچ» هم اشاره کند و معنایی توتم‌وار هم داشته باشد. به همین ترتیب «کوچ» که اسم قومی کوچ‌نشین در سیستان و بلوچستان هم بوده، احتمالا «سفر کردن» معنی می‌داده و چه بسا از همین‌جا گرفته شده باشد. 

خاستگاه دیگری که برای نام ایل قشقایی پیشنهاد شده، نظر بارتولد است که می‌گوید از «قاشْقا»ی ترکی به معنای «اسب پیشانی سفید» گرفته شده است. نظر او البته دقیق نیست و «قاشْقا» در اصل یعنی خال یا لک روی پیشانی و به همین خاطر مثلا خالی که برهمنان بر پیشانی می‌گذارند را هم «قَشْقَه» می‌خوانده‌اند. چنان که ملا مسیح در مثنوی «رام و سیتا» گفته:

«جنک در بر کشید و کرد اکرام                  کشیده قشقه بر پیشانی رام»

و مشابهش را در این بیت از بیدل دهلوی هم می‌بینیم:

« برهمنی اگر این قشقه بر جبین دارد            به صد هزار تناسخ صنم نخواهی شد»

بنابراین اگر ایل قشقایی نام خود را از اینجا گرفته باشد، قاعدتا می‌بایست به خالکوبی آیینی بر پیشانی‌شان مربوط باشد. اما اشاره‌ای در این مورد در متون کهن ندیده‌ام و در میان ایل قشقایی در قرون بعدی هم رسم خالکوبی رواج نداشته است. پس به احتمال زیاد همان معنای «گریزپا، فراری» دقیق‌تر و درست‌تر است و خود نویسندگان قشقایی نیز همین تعبیر را تایید کرده‌اند.

         در زبان‌های زنده‌ی دیگر ایرانی از بن «*کُوچ» چنین واژگانی زاده شده‌اند: «کوچ» (مهاجرت، عهد و عیال) و «کُچ» (اسباب و اثاثیه) و «کُچْمِک/ گُچْمِک» (کوچ کردن) ترکی، «کوچ» (خانوار) گیلکی، «کِچْمَک» (کوچ کردن) خلج، «کُوچْمِک » (کوچ کردن) اویغوری، «کُوچْمُق» (کوچ کردن) ازبکی، «کُوچ» (کوچ) قراخانی، көшу (کُشو: کوچ) قزاقی، күсеү (کوسِوْ: کوچ) باشکیری، көчүү (کُچّو: کوچ) قرقیزی، коьшуьв (کُشووْ: کوچ) نوقای، куҫ (کوس: کوچ) چوواش. कूच (کوچ) هندی هم از همین‌جا آمده است. 

این واژه و مشتق‌هایش با بسامدی کم در شعر و ادب پارسی کاربرد داشته است:

فردوسی توسی: «هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ    ز گیلان جنگی و دشت سروچ»

                  و: « که از کوچگه هرک یابید خُرد              وگر تیغ دارند مردان گرد»

نظامی گنجوی: « ترکانه ز خانه رخت بربست           در کوچگه رحیل بنشست»

مولانای بلخی: « هر چه اندر وطن تو را سبک است    ساعت کوچ بار خواهد بود»