بن پیشاهنداروپایی «*skel» به معنای «خماندن، پیچاندن» در مدخل «کلوچه» وارسی شده و چندین مشتق از آن برآمده است که نمونهاش بن منتهی به «کوه» است. یکی از اینها ریشهی آریایی «*کَم/ *کَمْپ» است به معنای «خم کردن، قوس دادن» که در زبانهای باستانی ایرانی این واژگان را پدید آورده است: «کاپَه» (کمان) سانسکریت، «کَمان» و «کَمَنْد» و «کَمانْدار» پهلوی، «کَمان» تورفانی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی مشتق شدهاند: «کمان»، «کمانگیر»، «کماندار»، «کمانچه»، «کمانه کردن»، «رنگینکمان»، «کمند»، «کمندانداز»، «گیسوکمند»، «کبّاده» (ابزار ورزشی زورخانه شبیه کمان)، «کبادهکشی»،
در سایر زبانهای ایرانی زنده نیز چنین مشتقهایی از این بن را سراغ داریم: «کِمِن» (کمند) و «کَوان» (کمان) کردی، «کامو» (کمان) لری، ქამანჩა (کَمَنْچا: کمانچه) و «کَمَنْدی» (کمند) گرجی، քամանչա (کامانْچا: کمانچه) ارمنی، «کَمَنْجَه» (کمانچه) و «کَمَنْجات» (ویولن) عربی، «کَمَنْچَه/ کِمِنْچِه» (کمانچه) ترکی. कमान (کَمان) هندی و кемане (کِمانِه: کمانچه) مقدونی هم از پارسی وامگیری شدهاند.
مشتقهای این ریشه که اغلب اسم سلاحهای جنگی را به دست میداده، در شعر و ادب حماسی پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
رابعه بلخی: « توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگتر گردد کمند»
فردوسی توسی: «به مغز اندرش آتش رشک خاست به ایوان کمند اندر افگند راست»
اسدی توسی: « زمین هست آماجگاه زمان نشانه تن ما و چرخش کمان»
نظامی گنجوی: «کباده ز چرخه کمان ساختی به هر گشتنی تیری انداختی»
سعدی شیرازی: «به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست »
و: « مثال گردن آزادگان و چنبر عشق همان مثال پیادهست در کمند سوار»
سلیم طرشتی تهرانی: «در ورطهی کشاکش دوران فتادهایم این بحر را چو موج کمان کبادهایم»
صائب تبریزی: « کمان چو تن به کشیدن دهد کباده شود به صبح جای نفس زود تنگ خواهد شد»