ریشهی پیشاهندواروپایی «*kerh» به معنای «سوختن» از ریشهی «*ker» به معنی «گرما، آتش» مشتق شده و در زبانهای کهن اروپایی چنین مشتقهایی را به دست داده است: ‘erdh (هِرْدِه: اجاق) یونانی، carbo (ذغال) و cremare (سوزاندن) و cremor (حلیم، آبگوشت) و cerea (شراب اسپانیایی) لاتین، hyrr (آتش) نُردیک کهن، charboncle /charbocle (گوهر شب چراغ) فرانسوی کهن، 𐌷𐌰𐌿𐍂𐌹 (هَوری: ذغال) و 𐌱𐍂𐌹𐌽𐌽𐌰𐌽 (بْرینّان: سوختن) و 𐌷𐌰𐌹𐍃 (هَئیس: مشعل) و 𐌻𐌿𐌺𐌰𐍂𐌽 (لوکَرْن: چراغ) گُتی، herd (اجاق) و hersten (برشته کردن) آلمانی کهن، curmi (آبجو) گُل، cuirm (آبجو) ایرلندی کهن، coref (آبجو) کُرنیش کهن، harsten (برشته کردن) هلندی میانه، ѫгль (اُوگْلی: ذغال، وام از زبانهای ایرانی) اسلاوی کهن کلیسایی،
این ریشه در زبانهای اروپایی قدیمی چندان شاخهزایی نکرده و تنها در دوران مدرن است که مشتقهایش باب شده است. کانون این احیای هم زبان فرانسوی بوده و آنتوان لاوازیه که تقریبا همزمان با انقلاب کبیر فرانسه عنصر کربن را شناسایی و نامگذاری کرد. در اغلب زبانهای زنده زادگان این بن از زبان علمی مدرن فرانسوی وامگیری شدهاند: carbone (کربن؛ ۱۷۸۷م.) و carbide (ترکیب کربندار؛ ۱۸۴۸م.) و carbonate (نمک کربندار؛ ۱۷۸۷م.) و dioxide carbon (دی اکسید کربن) و carbonique (کربنی؛ ۱۷۹۰) و hydrocarbone (هیدروکربن، قند؛ ۱۷۸۰م.) فرانسوی، cremation (مردهسوزی) و cremate (سوزاندن مرده؛ ۱۸۵۱م.) و crematorium (محل مردهسوزان، سازمان متولی تدفین با سوزاندن؛ ۱۸۸۰م.) و carbonaceous (کربنی، ذغالی؛ ۱۷۹۱م.) و carbon-copy (کاغذ کاربن؛ ۱۸۹۵م.) و carbonifeceous (ذغالدار، معدن ذغال؛ ۱۷۹۹م.) و carbuncle (گوهر شبچراغ، جواهرات با رنگ سرخ آتشی؛ اوایل قرن سیزدهم) و carbiretor (کاربوراتور، اتاق احتراق موتور؛ ۱۸۶۶م.) و radio-carbon (کربن رادیوآکتیو، کربن ۱۴؛ ۱۹۴۰م.) و carbonifer ([دورهی زمینشناسی] کربونیفر) انگلیسی، cerveza (آبجو) اسپانیایی، harsten (برشته کردن) هلندی، karst (داغ شدن) و karštas (داغ) لیتوانیایی، Gerd (اجاق) آلمانی
در میان این کلمات به خصوص «کربن» در بسیاری از زبانها وامگیری شده است: কার্বন (کَرْبُن) بنگالی، «قاربون/ کَرْبُون» ترکی، «کَرْبون» عربی، «کَرْبُن» مالایی، «کَکبُن» ویتنامی،
بسیاری از این واژگان در زبان علمی جدید پارسی وامگیری شدهاند: «کربن»، «کربنات»، «کربنیک»، «کاربید»، «دیاکسید کربن»، «رادیوکربن»، «کربونیفر»، «کربنیک»، «هیدروکربن»، «کاربوراتور»، «کاغذ کاربن»،
بن پیشاهندواروپایی «*kerh» در زبانهای آریایی به ریشهی «*کَر» بدل شده است که در زبانهای باستانی ایرانی این واژگان را پدید آورده است: अङ्गार (اَنْگارَه: ذغال) سانسکریت و پالی، 𑀅𑀁𑀕𑀸𑀭 (اَمْگارَه: ذغال) پراکریت مگدهای، 𑀅𑀁𑀕𑀸𑀭 / 𑀅𑀁𑀕𑀸𑀮 (اَمْگارَه/ اَمْگالَه: ذغال) پراکریت مهاراستری، ածուղ / ածուխ (آتْسوغ/ آتْسوخ: ذغال) ارمنی کهن، «انکایر» (تنور، کوره) سغدی،
در پارسی از این ریشه «کَلَک/ کِلْک» (آتشدان، منقل) و «کولَنج» (آتشدان) و «ذغال/ زگال» (اوز + کارَه) و «نِگال» (ذغال) و «اَنگِشت» (ذغال، خاکستر، مرکب از: هم + کَرْتَه) و «ذغالسنگ» و «ذغالی» زاده شدهاند. ترکیبهای زیاد هم از این کلمات نتیجه شدهاند. مثلا نام «آبذغالچال» که ایستگاهی کوهستانی در شمال تهران است قاعدتا از اینجا آمده، یا اصطلاح «کلک کسی را کندن» به این ریشه باز میگردد. چون شکلی از دعوای بین روستاییان و خانمانها با هم بوده که به شکل نمادین آتشدان (کلک) خانهی حریف را میکنده و خراب میکردهاند.
اصطلاح جالب دیگر «کلک زدن» است. در یادداشتهای علامه دهخدا آمده که این ترکیب بیشتر به فریبکاری زنان و فاسق گرفتن ایشان اشاره میکرده است. در این حالت شاید «کلک زدن» استعارهای جنسی باشد در اشاره به اجاق خانگی، و معنای «آتشدان را [غیرمجاز] روشن کردن/ به اجاق [خانگی] لطمه زدن» باشد. تعبیر «کلک بودن» یک نفر هم از همین جا آمده و شاید شکل اصلیاش این بوده و «آتشپاره بودن» را میرسانده که بعدتر به فریبکاری تعمیم یافته است. ناگفته نماند که «کِلْک» به معنای «نی، قلم نی» ریشهای متفاوت دارد و به اینجا مربوط نیست.
از این ریشه در سایر زبانهای زندهی ایرانی این کلمات زاده شدهاند: «اَنْگار/ اَنْگَر» (ذغال، اخگر) بلوچی، «اَنْگار» (ذغال) و «نْغَرَیْ» (اجاق) پشتون، «کولاک» (آتشدان) انارکی، «کَلِه» (اجاق) مازنی، «کَلَّه» (اجاق) گچسری، «کِلِک» (منقل) اصفهانی، «کِرونَه» (اجاق) قهرودی، «کَرْگ/ کَلْگ» (اجاق) خوری، «کارَک» (اجاق) کردی، «کیلَک» (اجاق) گزی، «کولَّه/ کولِه» (لب تنور) خوانساری، «کَلِگی» (نوعی ظرف سفالی) خراسانی، «کْرَک» (آش) ارمنی، «اَنْگَشْت/ اَنْگِل» (اخگر) طبری، «اَنْگَشْت» (آتش) بختیاری، ածուխ (آتْسوخ: ذغال) و ածխածին (آتْسْخاتْسین: کربن) و ածխաթթու (آتْسْخاتّو: اسید کربنیک) و քարածուխ (کاراتْسوخ: ذغال سیاه، ترکیب: کارا (ترکی): سیاه+ آتْسوخ: ذغال) ارمنی، წოლა / მწოლა (چُلا/ مْچُلا: ذغال) گرجی، thëngjill (ذغال) آلبانیایی، «نیژُر» (ذغال) شغنی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: इंगळ (اینْگَلَه: ذغال) مراثی کهن، इंगळ (اینْگَل: ذغال) مراثی، এঙাৰ / আঙাৰ (اِنَر/ اَنَر: ذغال) آسامی، इंगाळो (اینْگالُو: ذغال) کُنکانی، અંગારો (اَنْگارُو: ذغال) گجراتی، अंगार / अंगारा (اَنْگار/ اَنْگارا: ذغال) هندی و اردو، ਅੰਗਾਰ / ਅੰਗਿਆਰ (اَنْگار/ اَنْگیارَه: ذغال) پنجابی، «اَنْگَر» (ذغال) کولی، অঙ্গার (اُونگَر: ذغال) بنگالی، අඟහරු (اَنگَهَرو: ذغال) سینهالی، అంగారము (اَنْگارَمو: ذغال) تلوگو، цӏил (چیل: ذغال) اودی،
برخی از این واژگان به ویژه خویشاوندان «انگشت» در زبانهای دیگر نیز وامگیری شده است: အင်္ဂါ (اَنْگَّه: ذغال) برمهای، อังคาร (آنگکان: ذغال) تای، Ангараг (اَنْگَرَگ: ذغال) مغولی، អង្គារ (اَنْگکیَه: ذغال) خمر،
«کلک» واژهای عامیانه بوده و در شعر و ادب پارسی رواجی نداشته است. اما مشتقهای دیگر این ریشه با بسامدی کم در متون ادبی یافت میشوند:
قطران تبریزی: «برق تابان از میان ابر تیره بامداد چون دم زنگی فروزان آتش از روی زگال»
نظامی گنجوی: «ذغال از دود خصمش عود گردد که مریخ از ذنب مسعود گردد»
فلکی شیروانی: «ای ز تو دیده جوی خون دشمن کینهجوی را
وی ز تو جان زگال غم دشمن بدسگال را»
خاقانی شروانی: «به اشک چون نمک من که بر سه پایه غم
تنم زگال ودلم آتش است و سینه کباب»
بیدل دهلوی: «تصویر تیرهبختی من میکشید عشق از هند تا فرنگ قلم بر زگال رفت»
اقبال لاهوری: «گفت با الماس در معدن ذغال ای امین جلوههای لازوال»