خاستگاه اصلی این واژه «*کاپور/*قاپور» زبانهای آسترونزی و مالایی کهن است، چون درخت کافور بومی این منطقه است. កប៌ូរ (کاپور) خمر و «کاپور» مالایی به همین معنا بازماندهی این ریشهی کهن هستند. در ضمن این بن با نام درخت «لیمو» خویشاوند است که در زبانهای این منطقه به این شکل خوانده میشود: កំបោរ (کامْبائو) خمر، ဂပဵု (هَپَو) مون، «پُل» موئُونگ،
این واژه به همراه گیاه به ایران انتقال یافته و سایر زبانها آن را از پهلوی و پارسی وامگیری کردهاند. در زبانهای اروپایی کهن این نسخهها از آن ثبت شده است: caphura لاتین، camphore فرانسوی کهن، makpfer/ gaffer آلمانی میانه، kampora لهستانی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی هم این واژه را به این شکل میبینیم: kafoura (کافورا) یونانی نو، camfora کاتالان، alcanfor اسپانیایی، alcanfora پرتغالی، camphor رومانیایی، камфара́ (کامْفارا) روسی و بلاروسی، ка̑мфор (کامْفُور) صربی-کروآتی، kafr چک، Lampfer/ Campher آلمانی، camferi فنلاندی، camfora ایتالیایی، camphre فرانسوی، camphire انگلیسی، kamfora لهستانی، kamfer هلندی،
در زبانهای دیگر هم شکلهای دیگری از «کافور» را میتوان یافت: 캠퍼 (کائِمپِئُو) کرهای، カンフル (کانْفورو) ژاپنی، कपुर (کاپور) نپالی،
ثبتهای «کافور» در زبانهای کهن ایرانی چنین بوده است: कर्पुर(کارپورا) سانسکریت، 𑀓𑀧𑁆𑀧𑀽𑀭 (کَپّورَه) پراکریت ساوراسنی، «کَپّورا» پالی، «کاپور» پهلوی و سغدی، ܟܐܦܘܪ / ܩܦܘܪ (کافور/ کَفور) سریانی، כפורא / כופרא (کَپورا/ کوپَرا) آرامی بابلی، քափուր / կափուր (کاپور/ کَپور) ارمنی کهن، քաֆուր (کافور) ارمنی میانه،
در زبانهای ایرانی زنده هم این شکلها از این واژه را میشناسیم: ქაფური (کَپوری) گرجی، քաֆուր (کافور) ارمنی، «کافوور» کردی، «کافور» ترکی، «کافور/ قافور» عربی، kamfuri آلبانیایی،
این کلمه در زبانهای هندی به این شکلها دیده میشود: કપૂર (کَپور) گجراتی، कापूर (کاپور) مراثی، कपूर (کَپور) هندی، කපුරු (کَپورو) سینهالی، கற்பூரம் (کَرْپورَم) تامیلی، కర్పూరము (کَرپورَمو) تلوگو،
«کافور» در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
رودکی سمرقندی: «کافور تو بالوس بود مشک تو باناک بالوس تو کافور کنی دایم مغشوش»
فردوسی توسی: «همی گَرد کافور گیرد سرم چنین کرد خورشید و ماه افسرم»
ناصرخسرو: « قیمت و عزت کافور شکسته نشده است گر ز کافور به آمد به سوی موش پنیر»
کسایی مروزی: «از او بوی دزدیده کافور و عنبر وز او گونه برده عقیق یمانی»
شیخ بهائی: «به عالم هر دلی کو هوشمند است به زنجیر جنون عشق بندست
به جای سدر و کافورم پس از مرگ غبار خاک کوی او پسند است
به کف دارند خلقی نقد جانها سرت گردم مگر بوسی به چند است؟»