ریشهی پیشاهندواروپایی «*kwey» به معنای «درخشیدن، روشن بودن» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی پدید آورده است: harr (رنگ طوسی) و heiðr (درخشان، روشن) نردیک کهن، 𐌷𐌰𐌹𐍃 (هَیْس: مشعل) و (سبک، روش) گتی، heitar (بانشاط، سرزنده، درخشان) آلمانی کهن،
از این بن در زبانهای زندهی اروپایی چنین کلماتی را سراغ داریم: heiður (افتخار، احترام) ایسلندی، heider (افتخار، احترام) نروژی، hæder(افتخار، احترام) دانمارکی، heder (افتخار، احترام) سوئدی،
این واژگان در زبانهای ژرمنی شباهتی به نام «حیدر» دارند و این جای توجه دارد. معناهای متفاوتی برای «حیدر» پیشنهاد شده و گاه آن را «شیر/ پلنگ» و گاه «جنگاور، پیروزمند» معنی کردهاند. این واژه در زبان عربی و سایر زبانهای سامی ریشهی مشخصی ندارد و یک حدس جسورانه آن است که شاید از همین ریشه برگرفته شده باشد. خواه در قالب شکلی گویشی که «چ» اولی را به «ح» تبدیل کرده باشد (که تحول آوایی بعید و نادری است)، و خواه در وامگیری از زبانهای کهن ژرمنی، چون آنجا هم این واژه زیاد در اسمها به کار گرفته میشود.
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*چیت» تبدیل شده که همان «درخشیدن، پرتو افکندن» را میرساند. در زبانهای باستانی ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: arqic (چیثْرَه: درخشش) و arqicih (هوچیتْرَه: زیبارو) و arqicSinam (مَنوشچیتْرَه: منوچهر، از نژاد مانو) و arqicoag (گَئُوچیثْرَه: گاوچهر، اژدها، کسوف، در اصل یعنی: از تخمهی گاو) اوستایی، 𐎨𐎡𐏂 (چیثَه: سرشت، تبار) و «آریَهچیثَه» (آریایینژاد) و «چیثْرَکَه» (چهره) و 𐎢𐎨𐎰𐎼 (هوچیثْرَه: زیبارو) پارسی باستان، चित्र (چیتْرَه: چهره) و केतु(کِتو: مشعل، چراغ، نشانه) و «کِتومَنْت» (تابناک، نافذ) و काय (کایَه: بدن) و सुचित्र(سوچیتْرَه: هوچهر، زیبارو) و चीता (چیتا: یوزپلنگ) و अञ्जीर (اَنْجیرا: انجیر) سانسکریت، 𑀘𑀺𑀢𑁆 (چیتَّه: ذهن، دل، ذات) و 𑀘𑀺𑀢𑁆𑀢𑀕 (چیتّاگَه: پلنگ) پراکریت مهاراستری و ساوراسنی، «چیتَّه» (پلنگ) پالی، «چیهْرَگ» (چهره) و «مَنوشچیهْر/ مَنوچیهْر» (منوچهر) و «هوچیهْر/ هوزیهْر» (زیبارو، هوچهر) و «گُوچیهْر» (اژدها، کسوف) پهلوی، «هوژیهْر» (زیبارو، هُژیر) و «چیهْرَگ» (چهره، صورت) و «بَغْژیهْر» (ایزدی، خداگونه) پارتی، «هوزیهْر» (زیبارو، خُجیر) و «چیهْر» (چهره، ذات) و «چیهْراوِنْد» (زیبا، خوش قیافه) تورفانی، «چیرَه» (آشکار، هویدا) سکایی، «اَنکیر» (انجیر، سوراخ کون) و «اَنْچیر» (انجیر، ترکیب اَ: نه + چیر: شکوفه) سغدی، «خوجیر» (زیبارو، هوچهر) طبری کهن،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «چهر»، «چهره»، «خوشچهره»، «منوچهر»، «هُژیر/ هُجیر/ هوچهر» (زیبارو)، «کاجیرَه» (گلی زرد شبیه زعفران)، «انجیر» (سوراخ کون)، «انجیر» (نوعی میوه، در اصل یعنی: بیشکوفه)، «چیت» (پارچهی نازک گلدار)، «چیتا» (یوزپلنگ)، «گوزَهْر» (خانهی ماه، نوعی خزنده)
در سایر زبانهای ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: «کَجیر» (زیبارو) و «چِر» (شباهت) و «بَرْچِر» (نمایان) و «چَرْگَنْد» (واضح، هویدا) و «اَنْزَر» (انجیر) پشتون، «هِجیر» (انجیر) کردی، «خُژیر» (زیبارو) شهمیرزادی، «چیرَگ» (چهره، ذات) بلوچی، «چِرَه» (چهره، ذات) و «اَنْژیر» (سوراخ کون) گیلکی، «چیرِه» مازنی، «جوزَهْر» (خانهی ماه) عربی، ჭორტი / ჭორტე (چُرْتی/ چُرْتِه: مجسمه) گرجی، «چیرت» (سنگ قبر، مجسمه) آسی، «چیت» (پارچهی نازک گلدار) و «چِهْرِه» و «اینْجیر» (انجیر) ترکی، инжир (اینْژیر: انجیر) چچنی،
در زبانهای هندی از این خانواده چنین کلماتی را میشناسیم: «چیت» (پارچهی نازک گلدار) و केतु(کِتو: دیو کسوف در آیین هندو) و चित्र (چیتْرَه: تصویر، عکس) و अंजीर (اَنْجیر) هندی، «چیت» (پارچهی نازک گلدار) و કેતુ(کِتو: چراغ) گجراتی، কেতু (کِتو: چراغ) بنگالی، ಕೇತು (کِتو: دیو کسوف در آیین هندو) کانادا، ਕੇਤੂ (کِتو: ستارهی دنبالهدار) و ਚਿੱਤਾ / ਚਿੱਤਰਾ (چیتّا/ چیتَّرا: پلنگ) پنجابی، केतू (کِتو: کسوف) و चित्र (چیتْرَه: تصویر، عکس) مراثی، கேது (کِتو: کسوف) تامیلی، కేతు (کِتو: دیو کسوف در آیین هندو) تلوگو، চিত্ৰ (سیتْرُو: تصویر، عکس) آسامی و بنگالی،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: zitz (پارچهی چیت) آلمانی، chintz (پارچهی چیت؛ ۱۷۱۹م.) و cheetah (چیتا، یوزپلنگ؛ ۱۷۰۴م.) انگلیسی، chita (یوزپلنگ) اسپانیایی و پرتغالی، инжир (اینْژیر: انجیر) روسی، ကိတ် (کیت: خانهی بیست و هشتم ماه قمری، در اصل یعنی: چراغ) برمهای، «کِهدُو» (چراغ) ویتنامی، 計都 (کِتو: دیوِ کسوف) و «یینژی» (انجیر) چینی، けいと(کِیْتُو: دیوِ کسوف) ژاپنی، «کِتو» (دیو کسوف در آیین هندو) اندونزیایی، កេតុ (کیتُو: دیو کسوف در آیین هندو) خمر، เกต (گِئِت: دیو کسوف در آیین هندو) تای، «چیتْرَه» (تصویر، عکس) اندونزیایی، चित्र (چیتْرَه: تصویر، عکس) نپالی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی رواجی فراوان داشتهاند:
رودکی سمرقندی: « دانش او نه خوب و چهرش خوب زشت کردار و خوب دیدارست»
ابوسعید ابوالخیر: « گفتم صنما لاله رخا دلدارا در خواب نماي چهره باري يارا »
دقیقی توسی: «به شاه جهان گفت زرتشت پیر که در دین ما این نباشد خُجیر»
نظامی گنجوی: «مگس بر خوان حلوا کی کند پشت به انجیری غرابی چون توان کشت»
اوحدی مراغهای: « بنگ در بر کشد به زنجیرت گر بنا شد مویز و انجیرت»