چنگال


آخرین به روزرسانی:
چنگال


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kog/ *keg/ *keng» به معنای «قلاب، میخ، چنگال» احتمالا از بن «*kau» به معنای «بریدن» مشتق شده و با ریشه‌ی آریایی «*کَن» و فعل «کندن» خویشاوند است. این ریشه در زبان‌های کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: haki (قلاب) و hœkja (عصای خمیده) و höggva (تکه تکه کردن، بریدن) نُردیک کهن، hoc (قلاب، چنگک) و haca (خمیده) و tohaccian (قطعه قطعه کردن) انگلیسی کهن، hok (قلاب) و hackia (قطعه قطعه کردن) فریزی کهن، hok (قلاب، چنگک) ساکسونی کهن، hoek (قلاب، خمیدگی) و hekelen (قشو کردن) هلندی میانه، hoko (قلاب، چنگک) و hacchon (قطعه قطعه کردن) آلمانی کهن، Hoc (قلاب، چنگک) فرانسوی کهن، 

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: hook (قلاب، چنگک) و hack (قطعه قطعه کردن؛ ۱۲۰۰م.، تبر، کلنگ؛ اوایل قرن چهاردهم، مستخدم، کارمند؛ ۱۷۰۰م.، ورود غیرقانونی به سیستم رایانه‌ای؛ ۱۹۸۴م.) و hake (نوعی ماهی، نیزه ماهی) و heckle (قشو کردن؛ اوایل قرن چهاردهم) و hooker (فاحشه؛ ۱۸۴۵م.) و احتمالا hockey (هاکی، توپ بازی با چوب خمیده) انگلیسی، Haken (قلاب) و Hacke (تبر، کلنگ) و hacken (قطعه قطعه کردن) و Hakenkreuz (علامت سواستیکا، صلیب شکسته؛ ۱۹۳۱م.) آلمانی، haak (قلاب، خمیدگی) و haaken (تبر زدن، کلنگ زدن، تکه تکه کردن) ‌هلندی، kogot (چنگال) روسی، háček (قلاب) چک، hakke (تبر، کلنگ) و huk (قلاب، چنگک) دانمارکی، huk (قلاب، چنگک) سوئدی، huik/ huke (قلاب، چنگک) اسکات، hoquet (قلاب، چنگک) فرانسوی، hœkja (عصای خمیده) ایسلندی، kuokka (کلنگ، تبر) فنلاندی، kenge (قلاب) لیتوانیایی، 

از میان این کلمات «هک کردن» و «هکر» و «هاکی» و «هاکی روی یخ» به پارسی جدید هم وارد شده است. 

این بن در زبان‌های آریایی به ریشه‌‌ی «*کَنْگ» تبدیل شده که همان معنای کهنش را حفظ کرده است و در زبان‌های ایرانی کهن چنین واژگانی را زاده است: ahNicOSap (پَشْوچینْگْهَه: گشوده چنگال، با پنجه‌های باز) اوستایی، «چَنْگ» (ساز) پهلوی، «شَنْگ» (ساز چنگ) پارتی، «چینْگْریا» (ساز چنگله) سغدی، «چَمْگیدَیْ/ تْچَمْگیدَیْ» (ساز چنگله) و «تْچَمْگَلَه» (بازو) و «سْکَی» (قلاب، چنگک) سکایی، «ژنکراک» (چنگال) خوارزمی، ճանկ (چَنْک: چنگ، پنجه) و ճանկխոտ (چَنْک‌خُت: قلاب، چنگک) و արծուաճանկ (آرْتْسواچَنْک: چنگال عقاب، چنگال پرندگان) ارمنی کهن، կանկար (کَنْکَر: کنگر) ارمنی میانه، 

در پارسی از این بن چنین لغاتی برخاسته‌اند: «چنگ»، «چنگی/ چنگ‌نواز»، «چنگال»، «چنگک»، «چنگول [کشیدن]»، در پارسی قدیم هم این واژگان خویشاوند را داشته‌ایم:‌ «چَنگار» (خرچنگ، سرطان)، «چَنگَلَه» ([نوعی ساز] چنگ کوچک)، «چُنگُل» (سم چهارپایان)، «کَنْگ» (بال، بازو)، 

در میان این کلمات «چنگ» که نام سازی است را اغلب فرهنگ‌های ریشه‌شناسی چینی‌تبار دانسته‌اند، چون در این زبان (چِن) نامیده می‌شود. اما در حالی که این ساز در اسناد تاریخی ایرانی حدود دو هزار سال زودتر از چین پدیدار می‌شود و بی‌شک سازی ایرانی است که به خاطر پیچیدگی‌اش بعید است به طور مستقل در چین هم اختراع شده باشد. در ضمن مسیر انتقالش از ایران به چین هم روشن است و تحول شکلی‌اش را در زبان‌های مستقر در مرز دو تمدن می‌توان ردیابی کرد: «چَنگ» مغولی، «چَنگ» ترکی. بنابراین «چِن» چینی وام‌واژه است و از چنگ پارسی برگرفته شده است. نام پارسی‌اش هم به نواختن آن با چنگ و ناخن اشاره می‌کند.

علاوه بر این حدسم آن است که کلمه‌ی «کنگره» که نام برجستگی‌های حصارها و باروهاست هم از همین‌جا گرفته شده باشد، و این شاید به خاطر شباهت این سازه با چنگال یا انگشت باشد. 

همچنین حدس می‌زنم نام گیاه «کنگر» نیز از همین‌جا آمده باشد. این گیاه گلی پرتیغ و برگ‌هایی با برجستگی‌های قلاب‌گونه دارد. در این حالت «کنگرماست» و «کنگرفرنگی» هم به این ریشه بازمی‌گردند.

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاده شده‌اند: «شَنکال» (چنگال) و «جَنْک/ صَنْج» (ساز چنگ) و «کَنْکَر/ کَنْجَر» (کنگر) عربی، «چِنْگِل» (چنگال) و «چَنْگ» (ساز) و «چینْگْرَه» (چنگله، ساز چنگ کوچک) و «کِنْگِر» (کنگر) ترکی، «چَنْگ» (قلاب ماهیگیری) پارسی افغانی، ճանկ (چَنْک: چنگال، پنجه، قلاب) ارمنی، «چَنْگی» (ساز چنگ) گرجی، «چانْگال» (یک مشت [واحد حجم]) و «چَنْک/ چَنْکَه» (قبضه‌ی شمشیر، دو مشت [واحد حجم]) و «چینْگاشْک» (خرچنگ) بلوچی، «چَنْگیل» (دوش، ‌شانه) زازا، «چِنْگ» (بازو) کردی، «چُنْگ» (بازو) و «چُنْگ دَرَیْن» (النگو، ‌بازوبند) آسی، «چَنْگَل» (آرنج) و «چَنْگ» (پهلو، جنب) و «چَنْگاخ» (خرچنگ) پشتون، «کِنْگیر» (کنگر) لری، 

         واژگان برآمده از این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

رودکی سمرقندی: « رودکی چنگ بر گرفت و نواخت  باده انداز، کاو سرود انداخت»

فردوسی توسی: « که گر بر خرد تیره گردد هوا          نیابد ز چنگ هوا کس رها »

کسایی مروزی: « ایا کسایی، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت   بکند بال تو را زخم پنجه و چنگال»

نظامی گنجوی: « چو لعل شب افروزم آمد به چنگ               ز هر منجنیقی گشادند سنگ»

سعدی شیرازی: « تو گویی خروسان شاطر به جنگ             فتادند درهم به منقار و چنگ»

مولانای بلخی: « می گفت که تو در چنگ منی           من ساختمت چونت نزنم

                  من چنگ توام بر هر رگ من            تو زخمه زنی من تن تننم  »

و: « بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم            وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم»

شیخ بهائی: « سجاده‌ی زهد من که آمد                   خالی ز عیوب و عاری از عار

پودش همگی ز تار چنگ است           تارش همگی ز پود زنار»