چنبره


آخرین به روزرسانی:
چنبره


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kam-p/ *kap» به معنای «کج کردن، خماندن» را در مدخل «کمر» وارسی کرده‌ام. یکی از مشتق‌های این بن در زبان‌های آریایی «*کَمْپ/ *چَمْپ» است به همین معنا که در زبان‌های اروپایی هم چنین مشتق‌هایی را به دست داده است: kaptw (خماندن) و kufos (کوفُس: گوژپشت، خمیده) یونانی، commal (جام) و comim (ظرف) ایرلندی میانه، 

این بن در زبان‌های آریایی به صورت «*کَم» باقی مانده و در زبان‌های کهن ایرانی این واژگان را زاده است: anmak (کَمْنَه: کم) و احتمالا azuax (خَوزَه: لواط‌گر) اوستایی، «چاپَه» (کمان) و «کَمْپَتی» (لرزیدن، خمیدن) و «کَمْبْهَه» (کوزه) و احتمالا «کومْبْها» (فاحشه) و «کومْبْهیکَه» (کونی) سانسکریت، «کِم/ کَم» (کم) و «چَمْبَر» (چنبر) و «اَشْکَمْب» (شکم) پهلوی، «کَمْب» (کم) و «کَمْبیگ» (مختصر) و «کَمْبیسْتَن» (تهی کردن) و «کَمْبیفْت» (کوچکی، کمی) و «نیکَمْب» (خماندن) و «کَژّ» (متمرد) و «کَژّیفْت» (خودسری) پارتی، «کَمْب» (کم) تورفانی، «کون/ کوناک» (کمی) و «قبنق» (کوچک) و «کمبی‌ی» (ناقص) و «کبنا» (کم کم) و «کبنو» (به تدریج) و «آکاوتاک» (کج) و «آکمب» (فشردن، سرکوب کردن) و «اکشیچ» (قلاب، لنگر) و «آکش» (با قلاب گرفتن) و «آخش» (با قلاب جابه‌جا کردن، کشیدن) و «ساپت» (چپ) سغدی، «چَمْبولَه» (پریشان) و «کوسْیَه» (خمیده، کوزه) سکایی، «کنب» (کم) و «کجابیک» (کجاوه) و «کوزک» (کوزه) خوارزمی، ܟܘܙܐ (کوزا: کوزه) سریانی، כּוּז (کوز: کوزه) عبری، կուժ (کوژ: کوزه) ارمنی کهن، 

         در زبان پارسی از این بن چنین واژگانی زاده شده‌اند: «چنبر»، «چنبره»، «کم»، «کمیاب»، «کمینه»، «کج/ کژ»، «کجاوه»، «کج‌خیال»، «کژکارکرد»، «چپ»، «چپول»، «چپ‌گرا»، «چپه [شدن/ کردن]»، «چفت [کردن]»، «خم»، «پیچ‌وخم»، «چم‌وخم»، «کوچک»، «کوچولو»، «کمرنگ»، «کم‌کم»، «کم‌خوابی»، «کم‌خونی»، «کم‌حرف»، «شکم/ اشکم»، «شکمبه»، «شکمی»، «شکمو». 

در پارسی قدیم هم این کلمات خویشاوند را سراغ داریم: «کُپ [آمدن]» (حالت بدن مرغ موقع تخم‌گذاری)، «آگَفت» (آزار، رنج)، «چَفْت» (آغل گوسفندان)، «چَفْسیدَن» (میل کردن، منحرف شدن)، «چَفتَن/ خَفتن» (خمیدن)، «خَفتِه» (خمیده)، «کاژ/ کوچ» ([چشم] لوچ)، «کَم» (چنبر دف و غربال)، «کَژَک» (چوب دهل، قلاب)، «آکَج» (قلاب برای جابه جا کردن یخ، لنگر کشتی)، «چُپَین» (سبد چوبی)، «جَنبَل» (چنبر)، «چَفته/ چَفت» (خمیده).

         حدسم آن است که کلمه‌ی «چَپَل/ چپلوس» به معنای «آدم ناخوشایند، بوگندو» از اینجا آمده باشد و به دلالت منفی کلمه‌ی چپ ارجاع دهد. این واژه در پارسی دیرینه بوده و در شعر چنین نمونه‌هایی از آن می‌توان یافت:

منوچهری دامغانی: «هرکو به جز تو به جهانداری نشست        بیدادگر است و چپل و بی‌خرد و پست»

انوری ابیوردی: «خامسا این محمد رازی                          بتر از راهزنان چپلوسی‌ست»

         همچنین حدس می‌زنم ترکیب «خیار چنبر» از همین‌جا آمده باشد و بخش دوم آن به معنای «خمیده» باشد. همچنین چنان که هرتسنبرگ گفته، «آفت» ممکن است شکلی کوتاه شده از «آگفت» باشد، و نه واژه‌ای عربی چنان که اغلب پنداشته شده است. این واژه در زبان‌های سامی رواج چندانی ندارد و ریشه‌اش هم معلوم نیست. کلمه‌ی «چفت» هم دو معنا دارد. یکی «قفل کردن، به هم گیر دادن» است که به همین ریشه مربوط می‌شود. دیگری «کنار هم نهادن، با هم جور کردن» است که شکلی تحریف شده از «جفت» است و ربطی به این ریشه ندارد.

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم این واژگان را سراغ داریم: «کُنْکَیْ» (کوچک) و «چَودَه» (چارچوب در) پشتون، «آفِت» (آفت) ترکی، «کونَیْگ» (کوچک) و «کَیْز» (کج) آسی، «شِفْت» (گازانبر) و «کُوز» (کوزه) عربی، «چِفْد» (چفت در ) زازا، «چِوْد» (چفت در) و «کِژ» (کج) کردی، «کَجَک» (طره، موی پیشانی) خراسانی، «چَپی» (سبد بزرگ) طبری، «چَمْبَر» (اردوی جنگی، مقر لشکر) و կուժ (کوژ: کوزه) ارمنی،  кәм (کام: ناقص، ناکافی) باشکیری،  кем (کِم: کم) قزاقی، «کَم» و «آفَت» اردو و ازبکی، кам (کَم) یغنابی، ئاپەت‎ (آپِت: آفت) ترکی اویغوری، көзе (کُوزِه: کوزه) قزاقی، و  ким (کیم: کم) تاتاری هم از همین‌جا گرفته شده است.

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی برآمده‌اند: कम (کَم) و शिकम (شیکَم: شکم) ‌هندی، আফত (آفُت: آفت) بنگالی، কম (کُم: کم) آسامی،

         واژگان برآمده از این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

مسعود سعد سلمان: « زیرا که سخت گشته‌ست از رنج انده این  

چونان که چفته گشته‌ست از بار محنت آن»

اوحدی مراغی: « باده کم خور خرد به باد مده           خویش را یاد او به یاد مده

هوشیار تو به که بیهوشی                 هوشیارا تو باده کم نوشی»

مولانای بلخی: «ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری        ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری»

سعدی شیرازی: «پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند       تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی »

         و: « مثال گردن آزادگان و چنبر عشق           همان مثال پیاده‌ست در کمند سوار»

صائب تبریزی: « از کثرت روزن نشود مهر مکرر           ای کج نظران! کعبه و بتخانه کدامست؟»