ریشهی پیشاهندواروپایی «*kwel» به معنای «چرخاندن، پیچاندن» در مدخل «چرخ» وارسی شده و دامنهای وسیع از واژگان را به دست داده است. در زبانهای آریایی یکی از مشتقهای این ریشه «*چَل» است به معنای «فشردن، منقبض کردن» که در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: चल (چَلَه: رفتن، چرخیدن) سانسکریت، «کُلّاش» (آوردن، چرخاندن) و «کال» (راندن، چراندن) تخاری الف، «کْلوتْک» (دور چیزی گشتن، دور زدن) و «کالاسّوکی» (به یادآورنده، حافظهدار) تخاری ب، tšela (چرخاندن، آوردن) پیشاآلبانیایی، צנובר (صْنُوبَر: صنوبر، میوهی کاج) სანობარი (سَنُوبَری: صنوبر) گرجی کهن، սոնոպար (سُنُوپَر: صنوبر) ارمنی میانه،
از دید آیلرس «صنوبر» معرب «چلغوزبَر» است و این پذیرفتنی مینماید. ریشهی سامیای که برایش پیشنهاد کردهاند «*صَنبَر» است که مشتقی از «*صبر» قلمداد شده است. اما چنین ریشهای در زبانهای سامی نداریم و کلمهی دیگری از آن برنخاسته، و معنای «صنوبر» هم با صبر و شکیبایی ارتباطی ندارد. «چَلغوز» را اغلب از دو بخش «چهل» و «غوز» (پوشش، غلاف) متشکل دانستهاند. اما به نظرم بخش نخست «چَل» به معنای «چلانده، منقبض» است و ربطی به عدد ۴۰ ندارد. بخش دوم آن در مدخل «آغوش» وارسی شده است.
مشتقهای این ریشه در پارسی جدید و قدیم چنین بوده است: «چلاندن/ چلوندن»، «چلاندنی»، «چِل» (ابله)، «خلوچل»، «[دستوپا] چلفتی»، «چلفتگی» (برآمده از گویش اصفهانی که در اصل یعنی خاروخس برای درست کردن آتش، حدسم: مرکب از: چُل: درهم فشردن+ اُفت: افتادن)، «چُلمن» (هالو، حدسم: مرکب از: چُل: درهم فشرده + من: منش، اندیشه)، «چُلاس» (پرخور، دله)، «چُلم» (آببینی)، «نَخچُل» (نیشگون، مرکب از: ناخن + چلاندن)، «چَلغوز» (فضلهی پرنده)، «چِلغوزه» (میوهی صنوبر)، «صنوبر»
از این ریشه در بقیهی زبانهای زندهی ایرانی چنین کلماتی برخاستهاند: «صِنُوبَر» و «صِنْبَرَه» (سرگین خشک شده) عربی، sjell(چرخاندن، آوردن) و sjellshëm (باادب، بانزاکت) آلبانیایی. सनोवर / सनोबर (سَنُووَر/ سَنُوبَر: صنوبر) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی کم به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «یکسو کشماش چادر یکسو نهمش موزه
این مرده اگر خیزد ورنه من و چلغوزه»
دقیقی توسی: «صنوبر دیدم و هرگز ندیدم درخت سیم کش بر سر صنوبر»
فردوسی توسی: «سه خورشیدرخ را چو باغ بهشت که موبد چو ایشان صنوبر نکشت»
سعدی شیرازی: «گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست، این است
یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است»
ملکالشعراء بهار: «مورد آزمون هر نادان مایهی امتحان هر چلمن»