ریشهی پیشاهندواروپایی «*kwek» به معنای «دیدن، تشخیص دادن» در چند جهت شاخهزایی کرده که دو مسیر اصلیاش را در مدخلهای «کاشی» و «گواه» وارسی کردهام. یکی از مشتقهای مهم این بن در زبانهای آریایی ریشهی «*چَشْمَن» است به معنای «چشم، دیدن» که در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را زاده است: namSac (چَشْمَن: چشم) و SaSac/ Aakac (چَکَش/ چَشَش: یاد دادن) و naSac (چَشَن: آموزگار) و OsxA (آخْسُو: نمایش) و tasakA (آکَسَت: دید، به نظرش رسید) اوستایی، 𐎨𐏁𐎠𐎶𐎴 (چَشَه: چشم) پارسی باستان، चक्षु (چَکْسو: چشم) و चाक्ष्म (چَکْسْما: ناظر، نگران) و चक्षस् (چَکْسَس: نگاه، چشم) و चक्षुस् (چّکْسوس: سوی چشم، بینایی) و चक्षति (چَکْسَتی: دیدن) و (چَکْسوسیَه: داروی چشم) و काशते (کاسَتی: نشان دادن) سانسکریت، 𑀘𑀓𑁆𑀔𑀼 (چَکّو: چشم) پراکریت مگدی، «چَکّهو» (چشم) پالی، «چَشْم» و «چَشْمَگ» (چشمه، مشهور) و «چَشْتَن» (آموزاندن) پهلوی، «چَشْم» و «چَشْمپَدیشْت» (کاسهی چشم) پارتی، «چَشْمَگاه» (نمایان، بارز) تورفانی، «تْسِیْمَن» (چشم) و «تْساس» (دیدن) و «کات» (اندیشیدن) و «نیجْسَس» (نشان دادن) و «پاجْسَس/ وَجْسَس» (نگریستن) و «هَمْجْسَس» (در نظر داشتن، قصد کردن) سکایی، «چَشْم» و «چَشْخام» (داروی چشم) و «چشمذناک» (حدقه، کاسهی چشم) سغدی، «چم» (چشم) خوارزمی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «چشم»، «چشمه»، «چشمک»، «چشمخان»، «چشمپزشک»، «سرچشمه»، «چشمانداز»، «چشمداشت»، «چشمزخم»، «چشم زدن»، «[لوبیای] چشمبلبلی»، «چارچشمی [نگاه کردن]»،
در پارسی قدیم هم از اینجا چنین واژگان خویشاوندی برخاستهاند: «چَشملان/ چَشوم» (حدقه، مردمک)، «چُم» (داروی چشم، سرمه)، «چاکسو/ چَشخام» (گیاهی با دانهی سیاه که داروی چشم است)، «چشمیزگ»
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: «چَمّ» (چشم) و «چَمّوک» (پلک) و «چَمّیسْتار» (مردک) و «چَمِّپُوسْت» (پلک، در اصل یعنی: پوست چشم) و «چَمّجَهْل» (شرمآور) و «چَمَّگ» (چشمه) بلوچی، «چُمّ» (چشم) و «چومار» (چشمه) گیلکی، «چاوْ» (چشم) کردی، (چْشْمَریت: چشم) ارمنی، (چِشْمَریتی: درست، راست) گرجی، «تیشْم» (چشم) یغنابی، «نیجاش» (چشم) و «نیشاژ» (نشان دادن) مونجی، «چَم» (چشم) یدغه، «زِگْمَه» (پلک) و «چَشْم» پشتون، «چَیْسْت» (چشم) آسی، «چَشْم» و «چَشْمَه» (عینک، چشمه) اردو، «تْسِم» (چشم) سریکلی، «چُوش» (چشم) هرزنی، «چُوش/ چاش» (چشم) کرینگانی، «چیم» (چشم) زازا، «چّم» (چشم) گورانی، «جَحْمَه» (چشم) عربی،
در زبانهای هندی از این بن چنین کلماتی پدید آمدهاند: চশম (چُسُم: چشم) بنگالی، চখু(چُکْهو: چشم) آسامی قدیم، চকু (سُکو: چشم) آسامی، চোখ (چُکْهْ: چشم) بنگالی، চখু(سُکْهو: چشم) کَمتا،चाख / चाष (چاکْهْ/ چاش: چشم) براجی، ચાખ (چاکْهْ: چشم) گجراتی، చక్షువు(چاکْشووو: چشم) تلوگو،
این واژگان با واسطهی زبانهای هندی به فرهنگهای دیگر هم راه یافتهاند: «سوک» (چشم) برمهای روهینگیا، จักษุ (جَکسو: چشم) تای،
«چشم» و مشتقاتش در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
رودکی سمرقندی:
« از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش»
ابوسعید ابوالخیر:
« جسمم همه اشک گشت و چشمم بگريست در عشق تو بي جسم همي بايد زيست»
منوچهری دامغانی:
« ثریا چون منیژه بر سر چاه دو چشم من بدو چون چشم بیژن»