چرخ


آخرین به روزرسانی:
چرخ


در زبان پیشاهندواروپایی ریشه‌ی «*kwel» به معنای «دور خود چرخیدن، دور زدنِ چیزی» وجود داشته است و در زبان‌های کهن اروپایی این واژگان از آن مشتق شده‌اند:  teleqw (تِلِثو: برخاستن، دور چیزی گشتن) kuklos (کوکْلُس: چرخ) و boukolikos (بوکُلیکُوس: چادرنشین، دهاتی) و boukolos (بوکُلُوس: گاوچران) و kuklops (کوکْلُوپْس: غول تک چشم، در اصل یعنی چشم گِرد) و entelecia (اِنْتِلِخیا: غایت، فرجام) و palindromes (پالینْدْرُومُوس: زیگزاگی، پر پیچ و خم) و telesma (تَلَسْما: تعویذ، طلسم) و telos (تِلُوس: غایت،‌کمال) و telikos (تِلیکُوس: غایی، نهایی) و شاید kwlon (کولُن: انتهای روده‌ی بزرگ) یونانی، colere (مستقر شدن، پروردن، کاشتن، پرستیدن) و anculus خدمتکار و inquilinus (ساکنان، اجاره‌نشینان) و colonus (کشاورز، مهاجرنشین) و culta (کشتزار، ‌گندمزار) و cultura (پرسش، زراعت) و ancillaris (پادو، خدمتکار) و cyclus (چرخ، چرخه) و cuvolicus (رمه‌داری) و collum (گردن) و collare (گردنبند) و palimpsestus (کاغذ یا پارچه‌ای که متن رویش پاک شده تا متنی دیگر نوشته شود) و احتمالا colon (روده‌ی بزرگ) لاتین، hvel (چرخ) نُردیک کهن، coler (یقه) فرانسوی کهن، hweol (چرخ) انگلیسی کهن، hiughl (چرخ) سوئدی کهن، hwel (چرخ) فریزی کهن، weel (چرخ) هلندی میانه، коло (کُلُو: چرخ) اسلاوی کهن کلیسایی، 

در زبان‌های اروپایی نو هم این کلمات را از این بن سراغ داریم: cultiver (کاشتن) و culture (زراعت، پرورش، فرهنگ) و accolade (آغوش،‌ بوسه؛ قرن شانزدهم) و cicle (چرخه، دور) و collet (رکاب انگشتر، جای نگین؛ ۱۵۰۰م.) و culte (فرقه، کیش؛ قرن هفدهم) و decollete (لباس زنانه‌ی بی‌یقه؛ ۱۸۳۱م.) و encyclopedie (فرهنگنامه؛ ‍۱۵۰۰م.) و caleche (کالسکه) فرانسوی، kultywować (کاشتن، حفظ کردن) لهستانی، coltivare (کاشتن، مراقبت کردن) و accollata (آغوش، بغل) و encyclicus (فرمان عمومی پاپ به همه‌ی مومنان، در اصل یعنی: درون چرخه؛ قرن هفدهم) و callese/ calleso (کالسکه) ایتالیایی، cultivar (کاشتن) اسپانیایی و پرتغالی، Kulture (فرهنگ، معنای جمعی) و Teleonimia (غایت‌شناسی؛ ۱۷۲۸م.) و Kalesche (کالسکه) آلمانی، kaklas (گردن) لیتوانیایی، коля́ска (کُلیاسْکا: کالسکه) و ку́чер (کوچِر: کالسکه‌ران، گاریچی) روسی، kolaska (کالسکه) و kolasa (گاری) لهستانی، koleska (کالسکه) چک، 

در زبان انگلیسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: culture (زراعت، پرورش، فرهنگ؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، colony (مهاجرنشین؛ اواخر قرن چهاردهم)، counterculture (پادفرهنگ؛ ۱۹۶۸م.)، agriculture (کشاورزی؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، acculturation (فرهنگ‌پذیری، استحاله‌ی فرهنگی؛ ۱۸۸۰م.)، aviculture (پرورش پرندگان، مرغداری؛ ۱۸۷۶م.)، multicultural (چند فرهنگی؛ ۱۹۴۱م.)، subculture (خرده‌فرهنگ؛ ۱۸۸۶م.)، ancillary (پادو، خدمتکار؛ ۱۶۶۰م.)، bicycle (دوچرخه؛ ۱۸۶۸م.)، cycle (چرخه، دور؛ اواخر قرن چهاردهم)، motorcycle (موتور؛ ۱۸۹۵م.)، cuvolic (چوپانی، چادرنشینی؛ ۱۶۱۰م.)، collar (یقه؛ ۱۳۰۰م.)، colonization (استعمار؛ ۱۷۵۸م.)، colonize (مستعمره‌سازی، مهاجرنشین تشکیل دادن؛ ۱۶۲۰م.)، decolonization (استعمارزدایی؛ ۱۸۵۳م.)، colonial (مستعمراتی؛ ۱۷۵۶م.)، colon (روده‌ی بزرگ؛ اواخر قرن چهاردهم)، cult (فرقه؛ ۱۶۱۰م.)، cyclamen (نوعی گیاه؛ ۱۵۵۰م.)، cyclone (گردباد؛ ۱۸۴۸م.)، inquiline (مستاجر؛ ۱۶۴۰م.)، lapidocolous ([در حشره‌شناسی] سوسک‌هایی که زیر سنگ‌ زندگی می‌کنند؛ ۱۸۸۸م.)، nidicolous ([در پرنده‌شناسی] نوزادان پرندگان که ناتوان و نارس از تخم در می‌آیند؛ ۱۸۹۶م.)، talisman (طلسم؛ ۱۶۲۰م.)، telic (نهایی، غایی؛ ۱۸۳۵م.)، telophase ([در یاخته‌شناسی] مرحله‌ی نهایی؛ ۱۸۹۵م.)، torticollis (کجی گردن؛ ۱۸۱۱م.)، pole (قطب؛ اواخر قرن چهاردهم)، wheel (چرخ)، calash (کالسکه)

بسیاری از این واژگان در پارسی نو وامگیری شده‌اند: «کلنی»، «سیکل»، «موتور سیکلت»، «دکولته»، «[گیاه] سیکلامِن»، «سیکلوپس»، «انسیکلوپدی»، «طلسم»، و همچنین کلمات زیادی که با پسوند «تِلِه-» به معنای «انتها، غایت» ساخته شده‌اند:‌ «تلفن»، «تلگراف»، «تلگرام»، «تلویزیون»، «تله‌کابین»، «تله‌پاتی»، «تلسکوپ»، «تلکس»، «تلومر»، «رایتل»، «کالسکه»

«کالسکه» در زبان‌های قومی ایرانی نیز وامگیری شده است: «کالیسْکِه/ گالیسْکِه» کردی، կալյասկա / կալասկա (کالیاسْکا/ کالاسْکا) ارمنی، 

در پارسی قدیم colon لاتین هم به صورت «قولون» (انتهای روده‌ی بزرگ) وامگیری شده و از روی آن «قولنگ/ قولنج» (انسداد روده، بیماری روده) ساخته شده است.

روند وامگیری برخی از این واژگان بسیار پیچیده بوده است. مثلا واژه‌ی انگلیسی rikshaw (عرابه‌ی دو چرخه که با آدم کشیده می‌شود؛ ۱۸۸۵م.) از «جین‌ریکی‌‌شا» ژاپنی گرفته شده که یعنی «جین: مرد+ ریکی: نیرو+ شا: گاری». بخش سوم این واژه از چینی وامگیری شده و خودش وامی است از «چَرخ» در زبان‌های ایرانی که نام عام وسایل نقلیه‌ی چرخ‌دار (شا)‌ در چینی محسوب می‌شود. 

نمونه‌ی دیگری از این پیچیدگی telos (تِلُوس: غایت، فرجام) یونانی است که در عربی به صورت «طلسم» وامگیری شده و مثنی شده‌اش در شکل «طلسمان» باز به زبان‌های اروپایی بازگشته و talisman (طلسم) را پدید آورده است.

         این ریشه در زبان‌های آریایی به «*چَل/ *چَر» تبدیل شده به معنای «جنبیدن، هجوم بردن»، و چنین می‌نماید که مشتقی از آن به صورت «*گَر/ *گیر/ *کوکْل» با معنای «چرخ» به زبان‌های باستانی میانرودانی هم وارد شده باشد. این بن در زبان‌های کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: 𒃻𒆪𒄢𒆷 (کوگولّا: نان گِرد، پیراشکی) هیتی،𒄑𒇀 (گیگیر: گردونه) سومری، InArac (چَرانی: حرکت کردن، نزدیک شدن) و arxac (چَخْرَه: چرخ) و arxacOynaraz (زَرَنْیُوچَخْرَه: زرین‌چرخ [صفت گردونه]) و ratpiSrak (کَرْشیپْتَر: چرغ، شاهین) و rak (کَر: حرکت کردن، چریدن) و raka (اَکَر: دیدار کردن، ‌سوی کسی رفتن) و rakarap (پَرَکَر: چشم‌پوشی کردن) و rakArf (فْراکَر: گام برداشتن) اوستایی، «آبیچَریش» (اقامتگاه) پارسی باستان، चरति (چَرَتی: خود را جنباندن، حرکت کردن) و चक्र (چَکْرَه: چرخ) و «چَرَنَه» (حرکت، رفتار) و «پَریچَرَه» (ملازم، ندیم) و अभिचर (اَبْهیچَرَه: نوکر، خدمتکار) و अभिचार (اَبْهیچارَه: جادوگری) و «چَنْچَتی» (پریدن، ‌جَستن) سانسکریت، «چَکَّه: چرخ» و «چَنْچَلَه» (شیفته، عاشق) پالی، «چَخْر» (چرخ) و «کَرْخُوش» (چرخشت) و «چَرَک/ چَرْک» (چرغ، شاهین) و «چَخْرْواک» (اردک) پهلوی، «چَخْر» (چرخ) و «چَرَگ» (چرغ، شاهین) و «چَر» (چریدن) پارتی، «چَهْر» (چرخ) و «چَرَگ» (چرغ، شاهین) و «چَر» (چریدن) تورفانی، גַּלְגַּל‎ (گَلْگَل: چرخ) آرامی، גַּלְגַּל‎ (گَلْگال: چرخ) و גֻּלְגֹּלֶת (گولْگُلِت: جمجمه) عبری، «چّغْرگ/ چَخْر» (چرخ) و «چَرخوشْت» (چرخشت) سغدی، «چخر/ چخیر» (چرخ) و «چَغْر» (قوش) خوارزمی، «تْچیرَو» (اردک) سکایی، ճախարակ (چَخارَک: چرخ، گنبد آسمان) و ճախարակ (چَخَرَک: فلک‌زده، نگون‌بخت) ارمنی کهن، չարխ (چارْخ: چرخ) ارمنی میانه، «کوکال» (گردونه) تخاری الف، «کُکالِه» (گاری، گردونه) تخاری ب،

         در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «چرخ»، «چرخه»، «چرخ‌دنده»، «چرخش»، «چرخشت»، «کَروش» (چرخ روغن‌گیری)، «دوچرخه»، «دوچرخه‌سواری»، «چرخ‌وفلک»، «چرخیدن»، «چرخاندن»، «چرخان»، «چالاک»، «چریدن»، «چراندن»، «چرنده»، «گاوچران»، «شب‌چره»، «چراگاه»، «چلیدن» (رفتن)، «آب‌چلیک» (ساس آبی)، «چلاندن» (که در مدخلی جداگانه بحثش آمده)، «چِک» (قلم‌پا، زردپی پا)، «چَلاک» (سرگین غلتان)، «چَرغ/ چرخ/ چغر» (شاهین)، «چَنچَله» (تاب‌بازی)، و احتمالا «چرند»

علاوه بر این در پارسی قدیم از این ریشه این کلمات را داشته‌ایم: «چَلیدن/ چالیدن» (با ناز و ادا راه رفتن)، «چرخاب»، «چرخ‌چی» (گاری‌چی)،

         کلمه‌ی «مچاله» هم شاید از همین‌جا مشتق شده باشد و چه بسا که با تقلید از بابی عربی پدید آمده باشد. این واژه به معنای چیز فشرده و درهم جمع شده است و شاید از شکل توپ‌مانند چیزهای مچاله شده و شباهتش به چیزهایی که می‌چرخند و قل می‌خورند گرفته شده باشد. در فرهنگ‌های ریشه‌شناسی خاستگاه این ریشه مورد توجه قرار نگرفته است و تا جایی که دیدم بحثی درباره‌اش نشده است. 

         حدسم آن است که عبارت «چل‌چِلی» به معنای «ولگردی و عیاشی، دختربازی» هم از اینجا آمده باشد و فقط به شکل ثانویه با «چِل/ چهل [سالگی]» مربوط شده باشد. بیتی از امیرخسرو دهلوی این برداشت را تایید می‌کند:

         «از چل چل تو پای منِ زار شد کچل             من خود نمی‌چلم تو اگر می‌چلی بچل!»


         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم این خویشاوندان را از این تبار می‌شناسیم: «چَرْخ» عربی عراقی، «صِهْریج» (چرخشت) و «صَقْر/ زَقْر/ سَقْر» (چرغ، شاهین) عربی، «چَرْخ» و «چالاک» اردو و ترکی آذری، «چَرْک» (چرخ) ترکی استانبولی، ჩარხი (چَرْخی: چرخ) گرجی، չարխ/ ճախր (چارْخ/ چاخْر: چرخ) و ճախարակ (چاخارِک: چرخ، فلک) و ճախրել (چاخْرِل: چرخیدن، به هوا برخاستن) و «چَخَراکِل» (محصور کردن) و «چَرَکی» (چریدن) و «چَراک» (چراگاه) و «چاراکِل» (چراندن) ارمنی، чарх (چَرْخ) یغنابی، «چَلِگ» (گردش کردن، حرکت) و «چَر» (چریدن) و «چَراوْ» (چراگاه) پشتون، «چَلیش» (سلوک، سفر) پارسی افغانی، «اوچَلیک» (نوعی پرنده) و «چَل» (غلتک) طبری، «چَرْک» (چرخ) و «چَر» (چریدن) بلوچی، цӕрын (چَیْرین: چریدن) و цалх (چَلْخ: چرخ) ‌آسی، «چارْخ» (چرخ) سریکلی، 

در زبان‌های هندی هم این ریشه به این شکل شاخه‌زایی کرده است: 𑀘𑀓𑁆𑀓𑀭𑀫𑁆 (چَکَّرَم: چرخ) تامیلی کهن، சக்கரம் (چَکَّرام: چرخ) تامیلی، चक्र / चक्कर (چَکْرَه/ چَکَّر: چرخ) و चालाक (چالاک: زیرک) ‌هندی، চকা / চকৰ (سُکَه/ سُکُور: چرخ) آسامی، চাকা (چَکَه: چرخ) بنگالی، ચક્ર (چَکْرَه: چرخ) گجراتی، ಚಕ್ರ (چَکْرَه: چرخ) کانادا، ചക്രം (چَکْرام: چرخ) مالایام، चाक (چاک: چرخ) مراثی، ଚକ (چُوکُو: چرخ) اوریا، ਚੱਕਰ (چَکَّر: چرخش، گردش) و ਚੱਕਾ (چَکّا: چرخ، طوق) پنجابی، చక్రము (چَکْرَمو: چرخ) تلوگو، 

برخی از این واژگان در زبان‌های دیگر وامگیری شده‌اند: sakrh (ساکْرِه: چرغ، شاهین) یونانی، sacer (چرغ، شاهین) لاتین، sacre (چرغ، شاهین) فرانسوی میانه و انگلیسی میانه، sacro (چرغ، شاهین) اسپانیایی کهن، chakra (چرخ یوگی‌ها) و saker (چرغ، شاهین) انگلیسی و نروژی و فنلاندی، chakra (چرخ یوگی‌ها) و sacer (چرغ، شاهین) اسپانیایی، chakra (چرخ یوگی‌ها) و Sakerfalk (چرغ، شاهین) آلمانی، cakra/ chacra (چرخ آیینی) پرتغالی، စက် (چَک: چرخ) و လေအေးစက် (لی‌چَک: پنکه، کولر) و စက်ရုံ (چَکْروم: کارگاه، کارخانه) برمه‌ای،ຈັກ (چَک: موتور، ماشین) و ຈັກກະ (چَک‌کَه: دایره، چرخش) لائو، «چَکِرَه/ چَکْرَه» (چاکرا) مالایی، จักร (جَک: چرخ، قلمرو، چاکرا) تای،

         بن آریایی «*چَر» (چرخیدن) و مشتق آن «*کوکْلُس» (چرخ) به گزارش باوئر[1] علاوه بر زبان‌های میانرودانی در قلمرو چین هم انتشار یافته است. اشارت او درباره‌ی برخی کلمات چینی را می‌توان بسط داد حدس زد که خاستگاه این واژگان در قلمرو خاوری همین بن بوده است: (*کْلا: گردونه) و 軲轆轱辘 (گول‌لوک: چرخ) چینی، འཁོར་ལོ (خُرْلُو: چرخ) تبتی، ຈັກ (چَک: چرخ) و ຈັກກະ (چَک‌کَه: چرخ) لائوسی، စက် (تْسَک: چرخ) برمه‌ای، จักร (جَک: چرخ) تای،

در این بین واژه‌ی «چالش» را هم باید در نظر داشت که خاستگاه مشخصی ندارد و دو نظریه درباره‌اش وجود دارد. دکتر معین آن را از ریشه‌ی «*چَل» به معنای «حرکت کردن» مشتق دانسته که از آن «چَلَه» (هجوم، جنبش) سانسکریت را هم داریم. حسن‌دوست و آیدنلو آن را از ریشه‌ی ترکی «چَل» ‌به معنای «زدن» مربوط دانسته‌اند که «چالیشماق» (کار کردن، فعالیت) خویشاوند آن است. اغلب فرهنگنامه‌ها هم آن را بر همین قیاس ترکی دانسته‌اند. اما این نظر استواری نیست. نخست آن که معنای اصلی «چالش» همان «جنبیدن و تاختن» بوده و معنی «کشمکش، درگیری» بعدتر بدان اطلاق شده است. دیگر آن که کاربردش در پارسی قدیمی است و به پیش از نفوذ زبان ترکی مربوط می‌شود. قدیمی‌ترین کاربرد آن در شعر احتمالا این بیت فردوسی است که می‌گوید:

«بریده یکی را دو دست و دو پای                         یکی را نبُد جای چالش به جای»

امیدسالار حدس زده که «جای چالش» در این بیت به معنای آلت نرینه باشد و در این حالت باز معنای حرکت برای چالش درست‌تر در می‌آید تا زدن. بر این مبنا حدس من آن است که گفتار آغازین معین درست‌تر باشد و این واژه خاستگاهی آریایی داشته باشد. گواه دیگری که موضع معین را تایید می‌کند، این بیت کمال اسماعیل است که: «چون مهر فلک کند سواری                              از چالش لاشه خر چه خیزد؟»

سعدی هم در بوستان می‌گوید: «بیا تا در این شیوه چالش کنیم    سر خصم را سنگ بالش کنیم»

بنابراین بدیهی است که این واژه خاستگاه ترکی ندارد و پیش از ورود واژگان ترکی به پارسی در همین معنا وجود داشته است.

مشتق‌های ریشه‌ی «*چَر/ *چَل» را در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته‌اند:

عنصری بلخی: « به کوه ماند و مردم بدو گذاران کوه   به مردمی که شگفت است کوهِ کوه گذار

چو چرخ گردد و بیرون نهد دو دست ز چرخ    چو مار پیچد و اندر جهد به دیده‌ی مار»

مولانای بلخی: «ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری        ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری»

و: «یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست              ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم»

بواسحاق اطعمه: «مرهم جان و دل ماست هریسه روغن‏ برو ای خادم و چالاک به تعجیل بیار»