ریشهی پیشاهندواروپایی «*ki/ *kei» به معنای «داغ، گرما» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: kaiw (کائیو: آتش میافروزم) یونانی، gihei (داغی، خشکسالی) آلمانی کهن، haizam (مشعل) گتی،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه kaitra (زبانهی آتش) لیتوانیایی بازمانده است.
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*چی» تبدیل شده و شاخهزایی اصلیاش را در این بخش انجام داده است. در زبانهای کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: «چیراکا» (چراغ) و চিল্লকা(چیلَّکا: جیرجیرک) و «چیلوکَه/ چیری» (کرم، لارو، جیرجیرک) و «چیلَمیلیکا» (کرم شبتاب) سانسکریت، «چیراغ» (چراغ) پهلوی، «چَراهْ» (چراغ) تورفانی، «چَراغ» (چراغ) پارتی، «چراغ» سغدی، «چراغک/ چراغیک» (چراغ) خوارزمی، «چارَو» (چراغ) سکایی، סַרָּגָא (سَرّاگا: چراغ) آرامی، ܫܪܓܐ (شَراگا: چراغ) سریانی، ճրագ (چْرَگ: چراغ) و ճրագալոյց (چْراگالویْتْس: چراغانی) ارمنی کهن،
در زبان پارسی از اینجا چنین واژگانی مشتق شدهاند: «چراغ»، «چلچراغ»، «چراغانی»، «سراج»، و همچنین «چَروَندَه» (فانوس، محافظ چراغ از باد) و «چَرْغَندَه» (چراغدان، شمعدان) در پارسی قدیم.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین کلماتی برخاستهاند: «چیراغ» (چراغ) ترکی، «سِراج» (چراغ) عربی، «چیراگ» (چراغ) بلوچی، «چَراخ» (چراغ) زازا، «چَرَخ» (چراغ) وخی، «چیرِوْ» (چراغ) سریکلی، «چیراگ» (چراغ) آسی، «چَرُخ» (چراغ) یدغه، «چیرُو» (چراغ) شغنی، «چیراگ» (چراغ) اردو، ճրագ (چْرَگ: چراغ) و ճրագալոյց (چْراگالویْتْس: چراغانی) و ճրագու (چْراگو: پیه، پیهسوز) و սառաջ (سَرَج: سراج، چراغ) و չրախ/ չրաղ (چْراخ/ چْراغ: چراغ) ارمنی، ჭრაქი (چْراکی: پیهسوز) و სარაჯი (سَرَژی: چراغ، سراج) و ჩირაღი (چیراغی: چراغ) گرجی، шырақ(شیراغ: چراغ) قزاقی، çirak (چراغ) آلبانیایی، «چیراق» (چراغ) ترکی اویغوری، «چیرُق» (چراغ) ازبکی،
این واژگان در زبانهای هندی نیز به این شکلها وارد شدهاند: चिराग़(چیراگ: چراغ) هندی، সিরাজ (سیراج: چراغ) بنگالی، ચિરાગ઼ (چیراگ: چراغ) گجراتی،
«چراغ» و صورت معربش «سراج» در زبانهای دیگر به این صورت وامگیری شده است: tsiraki (تْسیراکی: چراغ) یونانی، чира́к (چیراک: چراغ) بلغاری و مقدونی و صربی-کروآتی، «سیراجی» سواحیلی، «شیراق» (چراغ) تاتاری کریمه، cirac (چراغ) رومانیایی،
«چراغ» در شعر و ادب پارسی فراوان تکرار شده است:
رودکی سمرقندی: «در رهگذر باد چراغی که توراست ترسم که بمیرد از فراغی که توراست»
و: «بی روی تو خروشید جهانسوز مباد هم بیتو چراغ عالمافروز مباد»
فردوسی توسی: «به چندین فروغ و به چندین چراغ بیاراسته چون به نوروز باغ»
ناصرخسرو قبادیانی: «جز به تلقین نرهد بيخرد از تقلید که چراغ است به تقلید درون تلقین»
اسدی توسی: «تنت خانهای دان به باغی درون چراغش روان زندگانی ستون
فروهشته زین خانه زنجیر چار چراغ اندر او بسته قندیلوار »