ریشهی پیشاهندواروپایی «*genus» به معنای «چانه، آرواره» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: genus (گِنوس: دهان، آرواره، لبهی تبر) و gnaqos (گْناثُوس: آرواره) یونانی، gena (گونه، حدقهی چشم) لاتین، kinn (چانه، آرواره) نردیک کهن، gin (آرواره) ایرلندی کهن، cinn (چانه) و cinbane (استخوان آرواره) انگلیسی کهن، kinni (چانه) آلمانی کهن و ساکسونی کهن، zin (چانه) فریزی کهن، 𐌺𐌹𐌽𐌽𐌿𐍃 (کینّوس: گونه) گتی، gen (گونه، آرواره) برتون کهن، genau (چانه) ولش میانه، cane (چانه، آرواره) فرانسوی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این بن چنین کلماتی برخاستهاند: žandas (چانه، گونه) لیتوانیایی، zods (آرواره) لاتویایی، kin (چانه) هلندی، Kinn (چانه) آلمانی و ایسلندی و نروژی، kind (چانه) سوئدی و دانمارکی، קין (کین: چانه) ییدیش، gen (چانه) ولش، gena (گونه) و gnascia (آرواره، صورت) ایتالیایی، geana (چانه، گونه) رومانیایی، chin/ chyn (چانه) اسکات، ganache (آرواره) و quenotte (دندان، لثه) فرانسوی، chin (چانه) و cheek (گونه) و chin-up (بارفیکس رفتن؛ ۱۹۴۰م.) و Compsognathus (جنسی از دایناسورهای کوچک؛ ۱۹۶۹م.) و gnathic (مربوط به آرواره؛ ۱۸۸۲م.) انگلیسی،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*جانوش/ *زانوس» تبدیل شده که در زبانهای کهن ایرانی به چنین واژگانی منتهی شده است: unAz (زانو: چانه) و aWnaz (زَنْوَه: فک) و anazOwrs (سْرْوُوزَنَه: چانهسربی، دارای فک و چانهی استوار) اوستایی، हनु (هانو: چانه) سانسکریت، azhn (آزِن: ریش) فریگی، «زَنَخ» (چانه) پارتی، «دَنوگ» (چانه، زنخ) تورفانی، «زنوق/ زوق» (زنخ) سغدی، «یْسانووَه» (زنخ) سکایی، «سانْوِم» (آرواره) تخاری الف، ծնաւտ (چْنْوات: آرواره) ارمنی کهن، Aqnz (زَنْقا: زنخ) سریانی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: «چانه»، «چانهزنی»، «چکوچانه» (در اصل یعنی: آروارهی بالا و پایین [را به کار گرفتن])، «چانهبند»، «چَک» (آروارهی بالا)، «زنخ»، «زنخزن» (وراج)، «زنخ زدن» (وراجی کردن)، «چاه زنخ»، «زنخدان»، «گونه»، «رودوگونه» ([اسم دختر] یعنی: دارای گونههای سرخ)، «گلگونه» (سرخی چهره).
چنان که از این فهرست برمیآید حدسم آن است که «گونه» در معنای «لپ» هم از همین ریشه مشتق شده باشد. دربارهی «چک» در معنای «سیلی» هم حدسم آن است که تداخلی بین این بن و ریشهی مشابه به معنای «ضربه زدن» رخ داده و از این رو این کلمه با «چکش» هم شاید خویشاوند باشد.
در سایر زبانهای ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: «زَنَه» (چانه) پشتون، «زِنْج» (فک، چانه) بختیاری و لری و نهاوندی، «زِکایْ» (چانه) آسی، «چِنْگِه/ چَنَگ» (چانه) زازا، «چِناکَه/ زینْج» (چانه) گورانی، «چِناگِه/ چِنِگِه/ چِنِه» (چانه) کردی، չանա (چانَه: چانه) و ծնոտ (چْنُوت: فک، آرواره) ارمنی، «چَکِّه» (سیلی، چک) مازنی، «چانَگ» (چانه) و «زَنوک» (زنخ) بلوچی، «زینْگون» (زنخ) شغنی، «زَگَن» (زنخ) گزی، «زُغْنُو» (زنخ) مونجی، «زَنوک» (زنخ) پراچی، «زَنَخ» یدغه،
واژگان برآمده از این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « چون ترا دید زردگونه شده سرد گردد دلش، نه نابیناست»
سنایی غزنوی: « اين ابلهان که بيسبب دشمن منند بس بوالفضول و يافهدراي و زنخزنند »
مولانای بلخی: « ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بیچانه شو بیچانه شو»
سعدی شیرازی: «نه در جهان گلِ رویی و سبزهی زنخیست
درختها همه سبزند و بوستان گلزار»
آشفتهی شیرازی: «با غبغب او دم مزن ای سیب به بستان چون نیست تو را آن دهن و چانه نداری»
یغمای جندقی: «ز انداز چنبرونای و ز بیم مشت و چانه سر سودمی نیارم در پای توپخانه»