ریشهی هندواروپایی «*tong» را شفلوویتس به معنای «دریافتن، فهمیدن» دانسته است. اما چنین مینماید که شکل اصلی آن ریشهی «*ten-gh» بوده باشد به معنای «پایین کشیدن، کشاندن» که به دلالت «تامل کردن در موضوعی، عمیق شدن در مسئلهای» و همچنین «وزن کردن» تعمیم پیدا کرده باشد. این ریشه در زبانهای اروپایی کهن چنین کلماتی را پدید آورده است: tongere (شناختن، دانستن) لاتین، þyngja (وظیفه، بیگاری) و þīsl (اهرم) و þungr (سنگین) نردیک کهن، dihsala (اهرم) آلمانی کهن، qankian (اندیشیدن، تأمل) گُتی، растѧщи/ растѧгѫ (رَسْتِشْتی/ رَسْتِگُو: کشاندن) و тѧѕати(تِژْداتی: هل دادن، کشاندن) وⱅⱔⰶⰻ (تِژی: کشیدن) و ⱅⱔⰶⱐⰽⱏ /тѧжькъ (تِژیکو: سنگین، دشوار) و тѧгнѫти (تِگْنُوتی: کشیدن) و тѧгнѫ(تِگْنُو: کشش، جاذبه) اسلاوی کهن کلیسایی، тꙗгати (تیاگَتی: کشاندن، کشیدن) و тѧжькъ (تِژیکو: سنگین) وтꙗгнꙋти /тꙗнꙋти (جَگْنوتی/ جَنوتی: کشیدن) اسلاوی کهن شرقی، těžký (سنگین) و táhnúti (کشیدن) چک قدیم،
در زبانهای زندهی اروپایی از اینجا چنین واژگانی را سراغ داریم: тягти́ (تیاهْتی: کشیدن، هل دادن) و тяга́ти(تْجَهاتی: کشاندن) و тяжки́й (جَژْکی: دشوار، سخت) و тягну́ти (جَهْنوتْیْ: کشیدن) اوکراینی، тега́ (تِگا: دوختن، بخیه زدن) و те́гам (تِگَم: کشیدن) و те́гна (تِگْنَه: کشیدن، وادار کردن) و те́жък (تِژاک: سنگین، سخت) بلغاری، цяга́ць (تْسیاهاتْسْیْ: کشیدن، هل دادن) و цяжкі́ (تْسَژْکی: سنگین، دشوار) و цягну́ць(جَهْنوتْسْیْ: کشیدن) بلاروسی، tę́zati (کشاندن، کشیدن) و težȃk/ téžek (سنگین، دشوار) و tė́gniti (کشاندن، فراهم آوردن) اسلوونیایی، ciagac/ tahac (کشیدن، هل دادن) و ciężki (سنگین) و ciągnąć (کشاندن، کشیدن) لهستانی، тяга́ть (تیاگات: کشیدن) و тя́жкий(جَژْکی: دشوار، طاقتفرسا) و тяну́ть (جَنوتْیْ: کشیدن، هل دادن) روسی، ťažký (سنگین) و tiahnuť (کشیدن، مهاجرت کردن) اسلواکی، těžký (سنگین) و táhnout(کشیدن) چک، те́жак (تِژَک: سنگین) صربی-کروآتی، те́жок(تِژُوک: دشوار) و тегне(تِگْنِه: کشیدن، وادار کردن) مقدونی، erziehung (بالا کشیدن) آلمانی، tangible (فهمیدنی، واضح، ملموس) انگلیسی، tangente (مماس، لمس کننده) فرانسوی، tynge (فرهیخته، زبانآور) و tung (سنگین، مهم) نروژی، þyngja (سنگین کردن، بالا بردن وزن) و þungur (سنگین) ایسلندی، tung (سنگین، مهم) سوئدی و دانمارکی،
این آخری همان «تانژانت» و «کُتانژانت» است که در پارسی هم وامگیری شده و در علم مثلثات کاربرد دارد. این وامگیری البته توجیهی عقلانی ندارد چون علم مثلثات در ایران زاده شده و در متون کهن ایرانی سینوس/ کسینوس را «جَیْب/ جیب تمام» و «تانژانت/ کتانژانت» «ظَلّ/ ظل معکوس» و «سِکانت/ کُسِکانت» را «قاطع/ قاطع تمام» مینامیدهاند که جیب یعنی گریبان و ظل یعنی سایه و قاطع یعنی بُرنده. در منابع فرنگی خاستگاه علم مثلثات را هند دانستهاند و «سوریَه سیدانتَه»[1] (هورنامه) را متن مرجع آن قلمداد کردهاند که نادرست است. نخست آن که منطقهای که این متن در آن پدید آمده قلمروی جدا از ایران نبوده و حاشیهی شمالی هندوستان و استان قدیمی هند ساسانی بوده است و در زمان تدوین این اثر (حدود ۸۰۰م.) بخشی از کشور ایران بوده، همچنان که از هزار و پانصد سال پیشترش و تا هزار سال بعدترش همچنان بخشی از قلمرو تمدن ایرانی محسوب میشده است.
دیگر آن که مفاهیم مثلثاتی برای نخستین بار بیش از هزار سال پیشتر و در اواخر دوران هخامنشی در ایران مرکزی شکل گرفتند و سیر تحولشان را هم تا چهار قرن پیش یکسره در ایران طی کردند. به همین خاطر متن مورد نظر مرجع یا بنیانگذار نبوده و تنها تدوینی از علمی رایج به زبان سانسکریت بوده است و موضوع اصلیاش هم نجوم است. جالب آن که کلمهی سینوس و کسینوس فرنگی خاستگاهی شرقی دارد و در بیشتر کتابها نوشتهاند که از «جیَه» و «کُجیَه» سانسکریت گرفته شده که در همین متن یافت میشود. «جیَه» یا شکل دیگرش «جیوَه» در سانسکریت وامواژهای از زبانهای ایرانی است که در ایرانی باستان به صورت «*جیَکَه» وجود داشته و «وتر، طناب» معنی میداده است. «زه» بازماندهی همین ریشه در پارسی دری است. «کُتی-» هم در سانسکریت یعنی «انتها و نوک».
این بن پیشاهندواروپایی در زبانهای آریایی به ریشهی «*ثَنگ/ *هَنگ/ *سَنْج» تبدیل شده و از اینجا خوشهای متراکم از واژهها برخاستهاند که در زبانهای کهن ایرانی چنیناند: gnaq (ثَنگ: کشیدن) و itieyajNaqarf (فْرَثَنْگْجَیِتی: جذب کردن، به سویی کشیدن) و etNeyajNaq (ثَنْگْجَیِنْگْتِه: وزن کردن، ارزیابی کردن) و gnNaqin (نیثَنْگ: افسار کشیدن) و gnihn (نْهینگ: خزنده، تمساح) اوستایی، «فْرَهَنگ» (بالا کشیدن، مرکب از: *فْرَه: بالا + ثَنْگَه: کشیدن) پارسی باستان، «فْرَهِنْج» (آموزش) و «هَخْت» (بیرون کشیدن) و «آهِنْج» (کشش) و «آهینْجیدَن» (کشیدن) و «هَنگ» (دشمنی، مخالفت) و «اوهِنْج» (برکشیدن) و «فْرَهِنْج» (فرهنگ، آموزش، تربیت) و «نیهِنْج» (عقبنشینی، پسرفت) و «پَدْهِنْج» (وزن کردن، وزن داشتن) و «نیهَنْگ» (تمساح) پارتی، «آهَنْزیدَن» (کشیدن) و «آهیخْتَن» (بیرون کشیدن) و «آهَنْج» (بیرون کشیده شده) و «هیخْتَن» (کشیدن) و «هَنْج» (بالا آورده) و «فْرَهیخْتَن» (آموزش دادن، تربیت کردن) و «نیهاخْت» (عقبگرد، پسنشینی) و «نیهِنْج» (زیر رفتن، عقب رفتن) و «هَنْجِد» (آب کشیدن، آبیاری کردن) و «سَنْجِد» (سنجیدن، وزن کردن) و «سَخْتَن» (محک زدن، آزمودن) و «نِهَنْگ» (سنجش) و «نیهَخْتِن» (چنبر زدن مار) و «نیهَنْگ» (تمساح) پهلوی، «اُوهَنْگ» (اندوه) و «اُوهَنْگِن» (غمگین) و «آهینْز» (بیرون کشیدن) تورفانی، «پذّینچ» (بیرون کشیدن) و «پرذاغتاکوغی» (کشیدن، گستردن [بودایی]) و «پذینچات» (بیرون کشیدن [بودایی]) و «بوتپذّاغتّی» (بیرون کشیده، ظاهر شده [مانوی]) و «پریثینچنت» (گستردن، پخش کردن [مسیحی]) و «ذینْچاک» (بیرون کشیدن [بودایی]) سغدی، nauaggo (نَواگّو: پس کشیدن) و nauaggindo (نَواگینْدُو: عقبنشینی، پسرفت) و langidan (لَنْجیدَن: سنجیدن، وزن کردن) بلخی، «هوهَمْج» (پس نشستن، عقبنشینی کردن) و «پثخس» (گوشهی عزلت گزیدن، خلوت کردن) و «باتْهَمْج» (بالا کشیدن، بیرون کشیدن) و «تْهَمْج» (وزن کردن، سنجیدن) ختنی، «سَّمْگَه» (پیمانهی غله) سکایی، նահանջեմ (نیهَنْجِم: عقبنشینی کردن) و պահանջեմ (پَهَنْجِم: طلبیدن، خواستار شدن) و հրահանգ (هْرَهَنگ: فرهنگ) ارمنی کهن، «تَنْک» (آزمودن، مکث کردن) تخاری الف و ب، gnhin (نیهَنْگ: تمساح، نهنگ) سریانی،
در پارسی از اینجا چنین واژگانی را سراغ داریم: «آهنگ» (عزم، قصد، موسیقی)، «آهنگین»، «آهنگساز»، «نهنج» (بخش زیرین گل، مرکب از: نی: زیر + هنگ: کشیدن/ پروردن)، «پیشاهنگ»، «هماهنگ»، «آخته» (برکشیده)، «آختن» (بیرون کشیدن)، «اخته»، «فرهنگ»، «فرهنگی»، «بیفرهنگ»، «فرهنگنامه»، «فرهنگستان»، «فرهنگسرا»، «فرهنگسازی»، «خردهفرهنگ»، «فرهیخته»، «سنجیدن»، «سنجه»، «سنجش»، «سنجیده»، «ناسنجیده»، «سنجشگری»، «دماسنج»، «فشارسنج»، «عمقسنج»، «ناسَخته» (بیمبالات، ناسنجیده)، «نهنگ» (در اصل یعنی تمساح، مرکب از: نی: پایین + ثَنْگَه: کشیدن، به معنی: کِشنده بر زمین)،
در پارسی قدیم هم این کلمات خویشاوند را داشتهایم: «سرآهنگ» (پیشاهنگ)، «آهنگدار» (مصمم، باعزم)، «هَنْگ» (ضربه و صدمه)، «هنگ/ سنگ» (سنگینی و وقار)، «لَنجیدن» (بیرون کشیدن)، «اَنْجیدن» (آب دادن به زمین)، آهنگیدن (عزم کردن، آغاز به کاری)، «دودآهنگ» (دودکش)، «آهِخْتَن/آهیخْتَن» (کشیدن)، «آهَنْجیدن» (کشیدن)، «کفن آهنج» (کفندزد)، «گوشتآهَنْج» (قلاب برای جابهجا کردن گوشت در دیگ)، «آهازیدن» (قد کشیدن، شمشیر از نیام کشیدن)، «فرهیختن» (آموزش دیدن، تربیت شدن)، «سَخْتَن» (محک زدن)، «سَخْتِه» (آزموده، سنجیده)،
در زبان پارسی کلمهی «آهنگ» در اصل معنی «عزم و تصمیم» را میداده و تعبیر «آواز و سرود» -که آن هم کهن است و دیرینه- از حدود قرن هفتم و هشتم هجری رواجی یافته و تازه در دوران مدرن به دلالت اصلی این کلمه بدل شده است.
همچنین «آزاد» که لقب درخت سرو است و سربلندی و بلندی را نشان میدهد هم از همین بن مشتق شده و ارتباطی با «آزاد» به معنای «رها و بیقید» ندارد. شکل اولیهی این کلمه را به صورت «*آ-ثَج-آتَم» بازسازی کردهاند که به «آهَزات» و در نهایت «آزاد» تبدیل شده است و یعنی «کشیده، به بالا گراییده». این معنی به خصوص در بیتی زیبا از سعدی حک شده که ایهامی بین دو کلمهی همسان ولی متفاوت «آزاد» در معنی «رها» و «سربلند» را نشان میدهد:
«میروی و التفات هیچ نکنی سرو هرگز چنین نرفت آزاد»
معنای «لنجیدن» شاید خاستگاه کلمهی «کولَنج/ قولنج/ قُلَنج» هم بوده باشد. این واژه به دردهای مبهم مفصلی اشاره میکند که با حرکت دادن مفصل و «قولنج شکستن» میتوان آن را «بیرون کشید». معنای قدیم قولنج که به دردهای مبهم شکم و روده اشاره میکند هم از همین جا آمده است.
حدسم آن است که اسم شهرستان «لَنجان» در استان اصفهان از همین جا گرفته شده باشد و با معنای «آبیاری زمین» مربوط باشد. چون این منطقه کشاورزی پررونقی دارد و آباد است. همچنین قلعهی «خان لنجان» در فلاورجان هم که قدمتش به دوران ساسانی باز میگردد باید نامش را از همین جا گرفته باشد.
حدس دیگرم آن است که کلمهی «اخته» هم از همینجا و از بن «*ثَنگ» مشتق شده باشد. برخی از نویسندگان ریشهی «آخته» را ترکی دانستهاند. چون در مغولی «آگْتَه» (خواجه) و در ترکی «اَت» (اسب اخته) را داریم. اما با توجه به شکوفایی این بن در زبانهای ایرانی محتملتر است که مسیر انتقال واژگونه بوده باشد. این واژه از پارسی به زبانهای دیگر هم راه یافته و مثلا «اَختْئا» (کره اسب نابالغ) گرجی و ati (اَتی: اسب اخته) یونانی را نتیجه داده است. آخته در آغاز به هرچیز بیرون کشیده شده اطلاق میشده است، سنایی میگوید:
«تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت در هوا چون فاخته پّری و بال آخته»
و ناصرخسرو گفته: «به یکی چنگش آخته دشنه است به دگر چنگ مینوازد چنگ»
بعدتر اما این صفت به طور خاص برای شمشیر و گاه برای چنگال و بیضهی جانوران به کار میرود.
بن «*هَنگ/ *ثَنْگ/ *سَنج» به لحاظ معنایی با فعل «کشیدن» هم بیان میشده و به همین خاطر بسیاری از دلالتهای متفاوت این بن با چنین فعلی ابراز میشده است. در پارسی امروز «[آب] کشیدن» و «کشیدن» (وزن کردن) و «[تخم کسی را] کشیدن» (اخته کردن) بازماندههای چنین ارتباطی هستند.
کلمات خویشاوند این ریشه در زبانهای زندهی دیگر ایرانی عبارتند از: «آنَنْگ» (وجب) و «لینْدَه» (کمان) و «لینْدَه» (ضربه، عزم) پشتون، «تینْزین» (پهن کردن) آسی، «آهینْجَگ/ یانْجَه» (کمربند) و «آنْجَگ» (تسمه) و «نیهینْگ» (نهنگ، تمساح) بلوچی، «تَنْج» (سنجیدن، وزن کردن) وخی، «هِلهِنْجَن/ هِلهِنْجَنین/ اِلوینْجَنین» (وزن کردن، کشیدن) کردی، «نِهِنْگ» (نهنگ، غول) ترکی، «اِنْج» (سنجیدن، وزن کردن) سنگسری، «اینْج» (سنجیدن، وزن کردن) سنگلیجی، «تَنْزیدَن» (سنجیدن، وزن کردن) پارسی شیرازی، «اِنْج» (آب کشیدن، آبیاری کردن) و «اِنْگا» (آبیاری) گزی و خوری، «هِنْج/ هُنْج» (آب کشیدن، آبیاری کردن) تاتی، «هینْج/ خَنْج» (آب کشیدن، آبیاری کردن) تالشی، «هُونْجیهُت» (آب دادن به زمین) خیارَجی، «اَهَنْگ» (طرح، نقشه) و հրահանգ (هْرَهَنْگ: تمرین، درس) و «هْرَهَنْگِل» (آموزش دادن) ارمنی،
دربارهی واژگان ارمنی این اشاره سودمند است که پیشوند فعلی «ها-/ هو-» شکلی دگرگون شده از «فْرا-/ فْرَه/ فَر-» است که «فرو، زیر» معنی میدهد. همین عنصر را مثلا درհրապարակ (هْراپارَک: میدان، بازارگاه) ارمنی هم میبینیم و مشابهش در پیشوندهای «هَه-» سکایی و «هْرَه-» هرزندی باقی مانده است.
اعضای این خانواده در شعر و ادب پارسی بسیار فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «تو آهنگ کردی بدیشان نخست کسی با تو پیگار و کینه نجست»
و «بپیچید و بر خویشتن راز کرد از انجام آهنگ آغاز کرد»
و «بدادندش آن نامهي شهریار سرآهنگ مردان نیزه گزار»
و «جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس از آهنگداران همیناند بس»
و «چنین داد پاسخ بدو رهنمون که فرهنگ باشد ز گوهر فزون»
و «نگه کن مرا گر ببینی به جنگ اگر زنده مانی مترس از نهنگ»
اسدی توسی: «بدانسان همیزدْش با زور و هنگ که از کُه به زخمش همیریخت سنگ»
سعدی شیرازی: «گر تورا آهنگ وصل ما نباشد گو مباش دوستان را جز به دیدار تو هیچ آهنگ نیست»
مولانای بلخی: «اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی
بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما»
حافظ شیرازی: «با چشم پرنیرنگ او، حافظ مکن آهنگ او کآن طرهی شبرنگ او بسیار طراری کند»
[1] Sūrya Siddhānta