نسترن


آخرین به روزرسانی:
نسترن

ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*bhudhno» به معنای «زمین، خاک» در زبان‌های اروپایی به نسبت نازا بوده و این واژگان را نتیجه داده است: puqmhn (پوثْمِن: کف، پایه) و abussas (اَبوسّاس: بی‌ته، بی‌اساس) یونانی، fundus (ته، قعر، تکه‌ای از زمین کشاورزی) و fundare (بنا نهادن، تاسیس کردن) و fundamentum (پایه، اساس) لاتین، botn (خاک، زمین) نُردیک کهن، boden (خاک) فریزی کهن، bond (کف پا) ایرلندی کهن، bonn (پایین، اساس) ایرلندی میانه، bodan (کف، زمین) و آلمانی کهن، boden (زمین، خاک) آلمانی نو، fondement (اساس، پایه، کف؛ قرن دوازدهم) و profonde/ profund (آدم عمیق و فرهیخته) فرانسوی کهن، fond (کف، پایه، زمین) و profond (آدم عمیق و فرهیخته) فرانسوی، botm/ bodan (زمین، خاک، پایه) انگلیسی کهن، bottom (پایین، کف) و fundamental (بنیادی، اساسی؛ میانه‌ی قرن پانزدهم) و fundament (پایه، بنیان؛ قرن سیزدهم) و fundamentalist (بنیادگرای مذهبی؛ ۱۹۲۰م.) و funding (سرمایه‌گذاری، تاسیس مالی؛ ۱۷۷۶م.) و profound (شخصیت برجسته، فرهیخته، آدم عمیق؛ ۱۳۰۰م.) انگلیسی، bodem (خاک، زمین) هلندی. 

این ریشه در زبان‌های ایرانی به بن «*بونَّه» بدل شده و در زبان‌های ایرانی کهن این واژگان را زاده است: «بونَه» (بن، اساس) و «وَنَه» ([به ترجمه‌ی مولر] بنفش) و «وَخْشَه» (رویان) و «وَن/ وانَه» (درخت) اوستایی، «بونَه‌داتی» (مستقر شده، ‌بنیاد شده) پارسی باستان، «بودْهْنَه» (شالوده، پی) و «وَن/ وَنَه» (درخت، جنگل) و «وَنَپَه» (جنگلبان) و «وَنَه‌پوشْپَه» (بنفشه) و «وَنَه‌راجَه» (شیر، در اصل یعنی: شاه جنگل) سانسکریت، «بون» (بن، اساس) و «بونَگ» (توشه، منزلگاه) و «وَنَشَک» (بنفشه) و «نَسْتَرَن» پهلوی، «بونْغاهْ» (پایه، بنگاه) و «نارْوان» (نارون) و «وَن» (درخت، تنه‌ی درخت) پارتی، «بَن» (پسته وحشی) و «منیشکا/ بنوشق» (بنفشه) و ܢܰܣܛܪܻܝܢܱܓ‎ (نَسْتْرینَگ: نسرین) سریانی، «بَنْهیَه» (درخت) و «بَنیژَه» (بید، بلوط) سکایی، «ون» (درخت) سغدی، անդունդ (اَنْدونْد: بی‌پایه، بی‌اساس) ارمنی کهن، մասուր (مَسور: نسرین) و մասրենի (ماسْرِنی: نسترن) ارمنی میانه، «ناروَن» اویغوری کهن،

در میان این واژگان بخش اول «نسترن» و شکل ساده شده‌اش «نسرین» تباری سامی دارد. برخی گفته‌اند که این بخش از ܢܳܨܘܿܪܴܐ‎ (ناصورا: زخم) سریانی گرفته شده که تبارنامه‌اش را در مدخل «ناسور» شرح داده‌ام. اما این ریشه پذیرفتنی نمی‌نماید و معمولا نام بیماری از اسم گل گرفته می‌شود (مثل گل‌مژه) و نه برعکس. نسترین و نسرین هم کاربردی دارویی برای درمان زخم ندارند که بخواهیم این اسامی را پزشکانه قلمداد کنیم. 

از این رو حدسم آن است که از بن سامی «*نصر» به معنای «ساقه، جوانه» مشتق شده باشد. کلمه‌ی عبری נֵצֶר‎ (نِصِر: شاخه، جوانه) در کتاب اشعیا آمده است. احتمالا این ریشه با بن سامی «*نصر» به معنای «حمایت کردن، حفاظت کردن» خویشاوندی داشته باشد که در مدخل «*نصر» به آن پرداخته‌ام. یک گواه بر این که ریشه‌ی «نسترن/ نسرین» ربطی به «[زخم] ناسور» ندارد و با بن «*نصر» مربوط است، این که نام دیگر این گیاه «گل نصرانی» بوده است. بنابراین شاید بخش اول نام این گل از آنجا آمده که نزد مسیحیان گرامی داشته می‌شده و نمادی برای مسیح قلمداد می‌شده است.

همچنین حدس می‌زنم کلمه‌ی «بونّ» (گیاه و دانه‌ی قهوه) که در زبان‌های حبشی رواج دارد از همین جا آمده باشد. این کلمه به صورت‌های متفاوت در یمن و حبشه رواج دارد: «بنّ» عربی، ቡና (بونَه) امهری، «بونَه» آفاری و اورومو، «بُنِّی» عربی، «بونی» سواحیلی، «بن» ترکی، બૂંદ (بود) گجراتی

در پارسی این واژگان را از این بن سراغ داریم: «بن»، «بنگاه»، «بنیاد»، «بنیان»، «بَن» (پسته وحشی)، «غان»، «وَن» (درخت زبان گنجشک)، «ونک» (سمور)، «بُنه» (توشه)، «بَنیک» (ابریشم نخاله)، «نسترن» (نَسْتَر+ وَن)، «نسرین» (کوتاه شده‌ی نسترن)، «بنفشه» (وَنَه: جنگلی+ پوشپَه: گل)، «بنفش»، «نارون» (نار: پشه+ ون: درخت)، «گلبن»، «سروبن»، «ناربُن» (انار+ بن)، «بنلاد» (پی و پایین دیوار)، «خاربن»، «بُنداد» (نام شخصی)، «بیخ و بن»، «بن و بار» (مربوط به درخت)، «بنیه»، «خوش‌بنیه»، «بار و بنه» (مربوط به سفر)، و شاید «بُته»، «بوته»، «بته جقه»، اگر که این کلمات اخیر از بن «*بَوْ» به معنای «بودن» مشتق نشده باشند.

این ریشه در پارسی جدید هم بسیار زایا بوده و مفاهیمی مثل «بنیاد» و «بنگاه» و «بنیان» که نام شکل‌هایی متفاوت از سازمان‌های اجتماعی هستند به تازگی به این کلمات منسوب شده‌اند. همچنین است: «بنیادگرا»، «بنیادگرایی»، «بنیادین»، «بنگاهی/ بنگاه‌دار» (شغل)، «بُنکدار»، «بی‌بُته» (بی‌اصل و نسب)، 

در زبان‌های ایرانی نو نیز این کلمات از این ریشه مشتق شده‌اند: «بونا» (زیر، ته) و «بونَگ/ بونَه» (اساس، ریشه) و «بونَگ» (توشه، منزلگاه) و «گْوَن» (پسته وحشی) بلوچی، «بنفشج» (بنفشه) و «بَنیقَه» (ابریشم نخاله) و «بنق» (حمل کردن، پیوند دادن) و «بُنْک» (اصل [از دید آیلرس]) و «بَنّودَه» (نشیمنگاه) و «نِسرین» عربی، «بْنَک» (منزلگاه) و «بْنَکِل» (اقامت کردن) و «بْناکوتیون» (سکونت، اقامت) و «مَنوشَک» (بنفشه) و «بون» (ریشه، ساقه) و մասուր (ماسور: نسرین) ارمنی، «بین» (ته، اساس) و «بین/ بون» (درخت) و «مَلوسَیْگ» (بنفشه) آسی، «وَن» (ریشه، اساس) و «وون»‌ (موش خرما) یدغه، «بُوئین» (ریشه) و «وینِک» (موش خرما) و «وونوک» (بید) وخی، «وَنَوشَه» (بنفشه) و «نَسرین» کردی و گورانی، «بَیْنُویْشَیْ» (بنفشه) تاتی، «وَنوشَه» (بنفشه) طبری، «مِنِشْکِه» (بنفشه) و «بوتَه» (بوته) و «نِسْرین» (نسرین) ترکی، «بَنِه‌دار» (گیاه پیازدار) گیلکی، «وان» (بید) شغنی، «غان» (بلوط) پراچی، «وونو/ وَنَه» (درخت) پشتون،

در زبان‌های هندی برخی از این کلمات از پارسی وامگیری شده‌اند: বুনিয়াদ (بونی‌یاد: بنیاد) گجراتی، बनिया (بونیا: تاجر، بنکدار) و बनियान (بونی‌یان: لباس زیر) ‌هندی، «نسرین» اردو، নাসরিন (نَسرین) بنگالی، 

برخی از این واژگان در زبان‌های اروپایی هم وامگیری شده‌اند: botanikos (بُوتانیکُوس: بوته‌ای، گیاهی) و boton (بُوتُون: چریدن) و boter (بُوتِر: چوپان) و botamia (بُوتامیا: چراگاه، بوته‌زار) یونانی، botanicus (گیاهی، درختی) لاتین قرون وسطایی، micsunea (بنفشه، وامگیری از ترکی) رومانیایی، botany (گیاهشناسی؛ ۱۶۹۰م.) و paleobotany (علم دیرین‌گیاهشناسی؛ ۱۸۷۲م.) انگلیسی.

          واژگان برخاسته از ریشه‌ی «*بونّه» در شعر و ادب پارسی با بسامدی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

رودکی سمرقندی: «بُنلاد تو شد تربیت خواجه و لیک       بنلاد تو سست همچو بنیاد تو باد»

فردوسی توسی: «برفتند زآن پی به بنگاه خویش              به خیمه شد این، آن به خرگاه خویش»

نظامی گنجوی: «ز بنگاه غریبان روی برتاب                  تو را در بزم شاهان خوش برد خواب»     

خاقانی شروانی: «دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو     پند سر دندانه بشنو ز بن دندان»

سعدی شیرازی: «پرتو نیکان نیابد آن که بنیادش بد است    تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است»

و: «گویی چه شد کآن سروبن با ما نمی‌گوید سخن          گو بی‌وفایی پر مکن، ما نیز هم بد نیستیم»

و: «بنفشه زلفی نسرین بری سمن بویی              که ماه را بر حسنش نماند بازاری»

حافظ شیرازی: « اینكه گویند كه بر آب نهاده است جهان    بشنو ای خواجه كه بنیاد فلك بر آب است

 خیمه‏ی انس مزن بر در این كهنه رباط    كه اساسش همه بی‏موقع و بی‏بنیاد است»

مولانای بلخی: «غول دلیل راه شد، دیو سر سپاه شد           دیو و طلسم هردو را از بن و بار بشکنم»

کلیم کاشانی:«دلبر بی‌خشم و کین گلبن بی‌رنگ و بوست    دلکش پروانه نیست شمع نیفروخته»