ریشهی پیشاهندواروپایی «*hneb» به معنای «ناف» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: omfalos (اُمْفالُوس: ناف، بند ناف) و sarkomfalon (سارْکُمْفالُون: جفت) یونانی، umbilicus (ناف) لاتین، nafli (ناف) و nof (محور چرخ، مرکز) نردیک کهن، nabola/ nabulo (ناف) و naba (محور، مرکز) آلمانی کهن، nafola/ nafela (ناف) و nave (محور، مرکز) انگلیسی کهن، nawe/ naf/ nave/ naffe (محور، مرکز) انگلیسی میانه، oumbril/ nombrin/ neombrin (ناف) نورمن، imbliu (ناف) ایرلندی کهن، navla (ناف) فریزی کهن، navalo (ناف) ساکسونی کهن، navele/ navel (ناف) هلندی میانه، navle (ناف) دانمارکی کهن، nafle (ناف) سوئدی کهن،
این ریشه در زبانهای زندهی اروپایی به چنین کلماتی منتهی شده است: navel (ناف) و nave (محور چرخ) انگلیسی، llombrigol (ناف) کاتالان، nombril/ ombilic (ناف) فرانسوی، buric (ناف) رومانیایی، ombelico (ناف) ایتالیایی، umbigo (ناف) پرتغالی، ombligo (ناف) اسپانیایی، imbilicu/ imbirigu (ناف) ساردینیایی، navel (ناف) هلندی، Nabel (ناف) و Nabe (محور، مرکز) آلمانی، נאָפּל (نافْل: ناف) ییدیش، nyvel (ناف) اسکات، navle (ناف) و nav (محور چرخ) دانمارکی و سوئدی و نروژی، nafli (ناف) ایسلندی، naff (ناف) اسکات،
در زبانهای آریایی بن «*hneb» به ریشهی «*ناب» تبدیل شده و چنین کلماتی را در زبانهای کهن ایرانی زاده است: iAfAn (نافائی: ناف) و afAn (نافَه: قوم، تبار) و hafAn (نافَهْ: خویشاوند) و afAnOmah (هَمُونافَه: همنژاد) و anEafAnamah (هَمَنافَئِنَه: همناف، همقبیلهای) و ayfAn (نافْیَه: خانوادگی) و atSidzanAban (نَبانَزْدیشْتَه: نزدیکترین خویشاوند) و OfAn (نافُو: بند ناف، تبار) اوستایی، नभ्य (نابْهیَه: بند ناف، مرطوب، ابری) و नाभि (نابْهی: ناف، مرکز، کانون) و नभ्य (نابْهیَه: محور چرخ) و नाभिक (نابْهیکَه: هسته) سانسکریت، «ناف» و «هَمْناف» (خویشاوند) پهلوی، «ناف» (خویشاوند) و «نافان» (مردم، ملت) و «هامْناف» (خویشاوند) تورفانی، «ناف» (تبار) و «نافَگ» (مرکز، میان) و 𐭭𐭧𐭥𐭯𐭲𐭩 (ناهوپَتی: پدرسالار، ریشسفید قوم) پارتی، «ناف/ ناب» (ملت) و «ناباک» (ناف، تبار) و «نابْچیک» (هموطن) و «نابْذار» (فرماندار، رئیس مردم) سغدی، «نافیک» (نافه) خوارزمی، «*ناهَه» (ناف) سکایی، նահապետ (ناهاپِت: پدرسالار، رئیس قبیله) ارمنی کهن، Նահապետ (ناهاپِت: ریشسفید قوم، پدرسالار) ارمنی میانه، ნახაპეტი/ ნახპეტი (نَخاپِتی/ نَخپِتی: فرماندار، شهردار، ریشسفید قوم) گرجی کهن،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی را سراغ داریم: «ناف»، «نافه»، «همناف»، «بند ناف»، «نیفَه» (بخش بالایی شلوار، فاق)، «لیفه» (بند شلوار)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «نَیْفَق» (بخش بالایی شلوار، فاق) و «نافجَه» (نافه، کیسهی مشک آهو) و «نَیْفَق» (لیفه، بند شلوار) عربی، «نیفِک» (بخش بالایی شلوار، فاق) و «ناو» (ناف) کردی، «نافَیْ» (ناف) آسی، «نو/ نوم» (ناف) و «نویْ» (دایی) پشتون، «ناپ/ ناپَک» (ناف) و «ناپَگکَپ» (دلدرد) بلوچی، նահապետ (ناهاپِت: ریشسفید قوم، پدرسالار) و Նահապետյան (ناهاپِتیان: نام خانوادگی، یعنی منسوب به پدرسالار) و «ناپاک» (نافه) ارمنی، «نُفْگ» (ناف) خوری، «نَفُو» (ناف) و «نَفُوچِن» (قابله، در اصل: نافچین) بستکی، «نِفَک» (ناف) اورموری، «نیف» (ناف) یدغه، «نوفَه» (ناف) مونجی، «نُوف» (ناف) وخی، «نُوف» (ناف) و «نِفَه» (لیفه، بند شلوار) شغنی، «ناف» یزغلامی، «وینوج» (ناف) سریکلی، «نُفَه» (ناف) یغنابی، «نَفَه/ نَهَه» (ناف) گورانی، «لافَن» (لیفه، بند شلوار) گیلکی، «نیفَن» (لیفه، بند شلوار) اسفراینی، «نِف» (لیفه، بند شلوار) روشانی، «نیفَه» (لیفه، بند شلوار) پارسی افغانی، «لیفَن» (لیفه، بند شلوار) خراسانی، «ناف/ نُوف» (ناف) بختیاری، «نووَه» (ناف) کرینگانی،
در زبانهای هندی از اینجا چنین کلماتی را میشناسیم: नाफ़ (ناف) وनाभि (نابْهی: ناف) و नाभिकीय (نابْهیکیَه: هستهای) هندی، নাই/ নাভি (نائی/ نابْهی: ناف) آسامی، নাই (نائی: ناف) بنگالی، નાભિ (نابْهی: ناف) گجراتی، ਨੇਫ਼ਾ (نِفا: نافه، بند ناف) پنجابی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی اندک به کار گرفته شدهاند:
اسدی توسی: «از آهو همه بیشه بیش از گزاف از آن آب کافورش آمد ز ناف»
اسعد گرگانی: «درید از ناف او تا زیر سینه دریده گشت جای مهر و کینه»
قطران تبریزی: «همچو ناف نیکوان آبی ز شاخ آویخته وز میان ناف آهو بر کرانش بوی و گرد»
سنایی غزنوی:«نه هرآهو که پیش آید بود در ناف او نافه نه هر زنده که تو بینی بود در قالب او جان»