ریشهی پیشاهندواروپایی «*men» به معنای «اندیشیدن، دریافتن» در هردو شاخهی ایرانی و اروپایی واژگانی پرشمار را پدید آورده و بسیار زاینده بوده است.
این ریشه در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: mehme (مْنِمِه: حافظه) و mnhmon/ mnhmnon (مْنِمْنُون/ مْنِمُون: یادآور، خوشحافظه) و mnasqai (مْناسْثای: به یاد آوردن) و amnestia (آمْنِسْتیا: گذشت کردن، فراموش کردن خطاها) و mentor (مِنْتُور: مشاور) و mantikos (مانْتیکُوس: مربوط به پیشگویی، فالگیرانه) و amnestos (آمْنِسْتُوس: فراموش شده، از یاد رفته) و anamnensis (آنامْنِنْسیس: یادآوری، خاطرسپاری) و idiomatikos (ایدیُوماتیکُوس: ویژه، منحصر به فرد، idios: مالِ خود+ matos: فکر) و Eumenides (اومِنیدِس: [نام شخصی] نیکاندیش، همتای دقیق هومن در پارسی) و mainas (مایْناس: راهبهی مراسم دیونوسوس) و automatos (آوتُوماتُوس: خودمختار، صاحب ارادهی آزاد) و mantis (مانْتیس: کاهن) و manteia (مانْتِئیا: پیشگویی، تفأل) و Mnemosunh (مْنِمُوسونِه: غولی ماده که مادر ایزدبانوان هنر [موسهها] بود) و Mush (موسِه: نُه دختر زئوس و منموسونه که حامیان هنر بودند) و museion (موسِئیُون: کاشیکاری) و mousikh tecnh (موسیکِه تِخْنِه: هنر موسیقی) یونانی، amentia (بلاهت، حماقت: ab: دور از+ ment: عقل) و automaton (خودکار، سرخود) و maenad (راهبهی آیین باکوس) و mantia (پیشگویی) و chiromantia (کفبینی) و monstrum (نشانهی ایزدی در تفأل، علامت الاهی برای هشدار دربارهی خطری) و commntum (تفسیر، ترجمه، خیالپردازی) و compos mentis (در حالت صحتِ عقل) و dementare (زایل شدن عقل) و demonstrare (توضیح دادن، نمایش دادن مطلب) و memento (به یاد بیاور) و mens rea (ذهنیت خبیث، انگیزهی مجرمانه) و mentalis (ذهنی) و Minerva (ایزدبانوی فنون و صنایع) و musica (موسیقی) و musaicum (کاشیکاری) و monere (مشورت دادن، اندرز گفتن) و moneta (ضرابخانه، در اصل یعنی مشاور و این لقب ایزدبانو یونو بوده که ضرابخانهی رم در نزدیکی معبدش بر تپهی کاپیتول قرار داشته است) و summonere (پنهانی مشاوره دادن، اندرزی خصوصی گفتن) لاتین، minni (ذهن) نُردیک کهن، amonester (گوشزد کردن، هشدار دادن؛ قرن دوازدهم) و coment (تفسیر، ترجمه) و géomancie (پیشگویی بر اساس خطوط روی زمین) و mencion (اشاره، توضیح، گفتار) و monoie (پول) و monition (هشدار؛ قرن سیزدهم) و mostre/ monstre (هیولا؛ قرن دوازدهم) و muser (خیال کردن، در شگفت شدن، علافی کردن؛ قرن دوازدهم) و monument (سنگ قبر، مقبره) و mosaicq (کاشیکاری) و musique (موسیقی؛ قرن دوازدهم) و mostrer (فاش کردن، نمایش دادن) و reminiscence (یادآوری) و somonre/ sumundre (احضار کردن) فرانسوی کهن، gemynd (حافظه) و myndgian/ myngian (مهم شمردن، توجه کردن) و mynet (پول، سکه؛ قرن هشتم) انگلیسی کهن، muns (اندیشه) و gamunds (حافظه) گُتی، minne (ذهن) و minna (خاطرهی عاشقانه، عشق) و mosica (موسیقی) و munizza (پول، سکه) آلمانی کهن، munte (پول) هلندی کهن، minnesinger (خنیاگر، minni: عشق + singer: خواننده) آلمانی میانه، mineti (باور کردن، اندیشیدن) اسلاوی کهن کلیسایی، munita (پول، سکه) ساکسونی کهن،
در زبانهای اروپایی زنده هم این کلمات را از این بن سراغ داریم: amnistie (عفو؛ قرن شانزدهم) و automatique (خودکار) و automatisme (خودکار بودن، خود به خود کار کردن) و amnesie (اختلال حافظه) و démenter (دیوانه شدن) و maniaque (مجنون، دیوانه؛ قرن چهاردهم) و monnaie (پول، سکه) و montrer (نشان دادن، فاش کردن) و amusement (سرگرمی) فرانسوی، mandarim (دیوانسالار چینی) پرتغالی، mandorijn (دیوانسالار چینی) و muziek (موسیقی) هلندی، mintis (اندیشه، فکر) لیتوانیایی، pamjat (حافظه) و meneta (پول) روسی، mosaico (کاشیکاری) و musica (موسیقی) ایتالیایی، musica (موسیقی) اسپانیایی، musik (موسیقی) دانمارکی، musik (موسیقی) آلمانی،
در زبان انگلیسی زادگانِ این ریشه چنیناند: admonish (گوشزد کردن، هشدار دادن؛ میانهی قرن چهاردهم)، ament (ابله، عقبمانده؛ ۱۸۹۴م.)، amentia (جنون، دیوانگی؛ اواخر قرن چهاردهم)، amnesia (بیحافظه، اختلال در یادآوری؛ ۱۷۸۶م.)، amnesty (عفو؛ ۱۵۷۰م.)، anamnesis (یادآوری)، automatic (خودکار؛ ۱۸۱۲م.)، automaton ([ماشین] خودکاره؛ ۱۶۷۰م.)، balletomane (هوادار افراطیِ باله؛ ۱۹۳۰م.)، comment (توضیح، نفسیر؛ اواخر قرن چهاردهم)، dement (دیوانه شدن؛ ۱۵۴۰م.)، demonstrate (توضیح دادن، نمایش دادن مطلب؛ ۱۵۵۰م.)،، idiomatic (ویژه، خاص؛ ۱۷۱۲م.)، -mancy (پسوند مربوط به انواع پیشگویی)، bibliomancy (فالگیری با کتاب؛ ۱۷۵۳م.)، chiromancy (کفبینی؛ ۱۵۲۰م.)، mandarin (دیوانسالار چینی؛ ۱۵۸۰م.)، mania (جنون؛ اواخر قرن چهاردهم)، nymphomania (جنون جنسی؛ ۱۷۷۵م.)، kleptomania (جنون دزدی؛ ۱۸۳۰م.)، megalomania (جنون عظمتطلبی؛ ۱۸۹۰م.)، maniac (خل، مجنون؛ ۱۶۰۰م.)، manic (مجنون؛ )، mantic (جنونآمیز؛ ۱۹۰۲م.)، manic-depression (اختلال شیدایی-افسردگی؛ ۱۹۰۳م.)، mantis (آخوندک؛ ۱۶۵۰م.)، mantra (دعای هندی؛ ۱۸۰۸م.)، mental (ذهنی؛ اوایل قرن پانزدهم)، mention (اشاره کردن؛ ۱۳۰۰م.)، mentor (راهنما، مرشد؛ ۱۷۵۰م.)، mind (ذهن؛ اواخر قرن دوازدهم)، remind (یادآوری کردن؛ ۱۶۴۰م.)، mnemonic (یادآور؛ ۱۷۵۲م.)، money (پول، میانهی قرن سیزدهم)، monition (هشدار؛ ۱۴۰۰م.)، monitor (مبصر کلاس؛ ۱۵۴۰م.، نوعی سوسمار آبزی، چون در نیل حضورش هشداریست دربارهی حضور تمساح؛ ۱۸۲۶م.، اولین نسل کشتیهای فلزی، چون در جنگهای داخلی آمریکا برای ناوگان کنفدراسیون خبر میبردند و هشدارشان میدادند؛ ۱۸۶۲م.)، monster (هیولا؛ اوایل قرن چهاردهم)، monument (یادمان، مقبره؛ اواخر قرن سیزدهم )، mosaic (کاشیکاری؛ ۱۴۰۰م.)، Muse (ایزدبانوی هنر، منبع الهام هنری؛ قرن چهاردهم)، amusement (سرگرمی؛ ۱۶۴۰م.)، museum (بنای کتابخانهی اسکندریه؛ ۱۶۱۰م.، موزه؛ ۱۶۸۰م.)، music (موسیقی؛ میانهی قرن سیزدهم)، muster (افشا کردن، آشکار کردن؛ اوایل قرن چهاردهم)، premonition (پیشآگهی، هشدار؛ میانهی قرن پانزدهم)، reminiscence (یادآوری؛ ۱۵۸۰م.)، reminiscent (به خاطر آوردنی، به یاد ماندنی؛ ۱۷۰۵م.)، summon (احضار کردن؛ ۱۲۰۰م.)، mina (مرغ مینا [وامواژهی پارسی])،
بسیاری از این واژگان در پارسی و یا زبانهای ایرانی دیگر وامگیری شدهاند: «موسیقی»، «موزه»، «موزائیک»، «موزیک»، «مونیتور»، «ماندارین»، «منات» (وامواژهی روسی و واحد پول در آسیای میانه)، «مانیا»، و همچنین «مِزْقون» و «مزْقونچی» در زبان پارسی عامیانهی دوران مشروطه که شکلی تغییر یافته از muzykant (موسیقیدان، نوازنده) روسی است و گاه «موزیکان» نوشته میشده است.
در زبانهای آریایی بن پیشاهندواروپایی «*men» به ریشهی «*مَن» بدل شده و در زبانهای ایرانی کهن از این ریشه این واژگان برخاستهاند: nam (مَن: اندیشیدن) و hanam (مَنَهْ: اندیشه، روح) و uYinam (مَنییو: روح، روان) و arqam/ arqnam (مَثْرَه/ مَنْثْرَه: دعا، ورد، طلسم) و narqam (مَثْرَن: واعظ، پیامبر) و itamuna (اَنومَتی: یادآوری) و utnam (مَنْتو: غمخوار، همدل) و IrqOanam (مَنَئُوثْری: به یاد آورنده) و ayhOnamIW (ویمَنُوهیَه: سستایمانی، تردید و گمان) و hanamSud/ hanamZud (دوشْمَنَهْ/ دوژْمَنَهْ: دشمن) و uYniamSud (دوشْمَیْنیو: شرور) و uYinYam (مَیْنیو: مینو، قلمرو ذهن) و awainYam (مَیْنیَوَه: معنوی) و hanamuhoW (وُهومَنَه: بهمن) اوستایی، «مَنیَتِه» (اندیشیدن) و «مَنیسا» (تفکر، عقل) و «مَنُوتَر» (مدبر) و «مَنْتَر» (متفکر) و «مَنْمَن» (اندیشه) و «مَتی» (نماز، مراقبه) و «مَنَس» (هوش) و «مَنا» (تعصب) و «مَنْتو» (مشاور، پند) و «مَدَنَه» (مرغ مینا) و «مَنْیو» (نهاد، خلق و خو) و मन्त्र (مَنْتْرَه: دعا، ورد) و «دورْمَنَس: دشمن» و «مَنْتْرین» (افسونگر، طلسمخوان) و «مانَه» (عقیده، نظر) و «مَنْتار» (مشاوره) و मण्डल (مَندَلَه: نماد مقدس) سانسکریت، «مَن» (اندیشیدن) و «مَنَهْ» (اراده، توان روانی) و «وَهومَنا» (بهمن، نیکاندیش) پارسی باستان، «مِنیشْن» (اندیشه) و «مِنیتَن» (اندیشیدن) و «گومَن» (گمان) و «دوشْمَن» (دشمن) و «اِمِد/ اُومِت» (امید) و «مِنُوک» (مینو، بهشت) و «ماراسپَنْد» (نام شخص، یعنی خرد مقدس) پهلوی، «دوشْمِن» (دشمن) و «دوشْمِنیادیفْت» (دشمنی، خصومت) و «پَذْمَس» (درک، فهم) و «پَذْماس» (عقل، خرد) و «پَذْمَساغ» (معقول، خردمندانه) و «مانَگ» (ذهن، فکر) و «ماریگَر» (فالبین، پیشگو) و «اَهْرِمِن» (اهریمن) پارتی، «مِنُوک» (مینو، بهشت) و «دوشْمِن» (دشمن) و «مَن» (اندیشیدن، تأمل) و «مِنیشْن» (خیال، تصور) و «فْرَمِن» (شادمانی) و «مَهْر» (سرود، ورد) و «اَهْرِمِن» (اهریمن) و «مَهْرنامَگ» (رساله، سرود بلند) تورفانی، «مین» (تصمیم گرفتن، فکر کردن) و «مارکرای» (رمال) و «ماردنی/ مارذنی» (سند، رساله) و «اتذرمنو» (اهریمن) و «مَنْتَر» (ماندالای دایرهای) سغدی، «ذمناویاد» (دشمنی) و «منی» (گمان، حدس) و «امانسی» (هدایت شدن) و «امانی» (هدایت کردن) و «شمنی» (مغرور بودن) و «شمنیک» (گستاخی) و «زمنیّ» (اندیشه، تأمل) خوارزمی، «مَن» (اندیشیدن، توجه کردن) و «وَمَس» (تجربه، درک) سکایی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «منش»، «مینو»، «مینا» (بهشت، شیشه؛ به خاطر شباهت به گنبد آسمان)، «میناگر»، «مینایی»، «میناکاری»، «گمان» (وی+ مان: سست اندیشیدن، اگر که بخش آغازین آن «گم» نباشد)، «اهریمن» (انگره+ مینو: مینوی زیانکار)، «سپندمینو» (مینوی مقدس)، «بهمن» (اندیشهی نیک)، «مزدا» (مَن+ دا: خردبخش، اندیشهآفرین)، «هومن/ هومان» (نیکاندیش)، «دشمن» (دُش+ من: بداندیش)، «مانی»، «امید» (اَبی+ مَتی: به آنسو اندیشیدن)، «امیدوار»، «ناامید»، «منتر شدن» (طلسم شدن با مانترا)، «مانترا» (مان+ -تْرا: ابزار اندیشه)، «ماراسپند» (دریابندهی تقدس)، «مَندَل/ ماندالا» (نقش مقدس، علامت اندیشیدنی).
این بن در ترکیب «فلان و بهمان» هم دیده میشود. چون بخش دوم آن «بهمن» است و در مقام نامی عام برای شخصی نامعلوم آمده است. همچنین عبارت «منتر کردن» (سر کار گذاشتن، فریب دادن) هم اینجا آمده و واژهی آغازینش همان «مانتره» است.
حدسم آن است که واژهی «مطران» (کشیش مسیحی) هم از این ریشه گرفته شده باشد. این واژه نخست در زبان سریانی به صورت ܡܛܪܐܢ(مطران) پدیدار میشود و در عربی هم رواج داشته، اما ریشهی مشخصی در زبانهای سامی ندارد و آشکارا همان «مَثران/ مَنْثران» اوستایی است در معنای «پیامبر، دینمرد».
همچنین حدس میزنم بخش دوم در «شادمان» و «پشیمان» از همین ریشه آمده باشد و دومی را برخی از پژوهندگان از جمله دکتر حسندوست هم گفتهاند. «شادمان» که آشکارا یعنی «دارای مینو/ ذهن شاد»، و بخش آغازین «پشیمان» همان «پَس» است که در قدیم «پَش» هم گفته میشده است. پس «پشیمان» یعنی «بعدتر اندیشیده شده» و همین معنی گاه با پیشوند «نی» به جای «پس» بیان میشده است. این کلمه در زبانهای کهن ایرانی هم به همین شکل آمده است: «پَشِمان» (پشیمان) و «پَشِمانیگ» (پشیمانی) پهلوی و پارتی و تورفانی، «نمانیی» (پشیمانی) و «نمانیقین» (نادم، پشیمان) سغدی، «نیمانَه» (تاسف) سکایی،
سومین حدسم آن است که «معنی» در عربی و ریشهی برآمده از آن یعنی «*عنی» (در ذهن داشتن، به چیزی فکر کردن) هم مشتقی از همین ریشهی «*من» باشد. قاعدتا نخست «مینو» به صورت «معنی» در عربی وارد شده و بعد ریشهی «*عنی» -شاید در تداخل با بن سامی «*عین» (چشم)- بر مبنای آن ساخته شده است. این ریشه در زبانهای سامی دیگر حضور ندارد و مشتقهای چندانی هم پدید نیاورده است. کاربردهای اصلی آن در پارسی متمرکز است و انتشارش هم با واسطهی پارسی بوده است. در پارسی از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: «معنی»، «معنا»، «یعنی»، «معانی»، «اعتنا»، «عنایت»، «بیمعنی/ بیمعنا»، «معنازدایی»، «معنازایی»،
در سایر زبانهای ایرانی نیز مشتقهای این بن از پارسی وامگیری شدهاند: «مَعْنی» و «إِعْتَنَی» (اعتنا) و «عَنَی» (منظور داشتن، معنی دادن) عربی، «مِنَه» (معنی) ترکی، мәғәнә (مَگَنَه: معنی) باشکیری، мағына (مَگینَه: معنی) قزاقی، маани (مَعانی: معنی) قزقیزی، маънӣ (مَعْنی) پارسی تاجیکی، «مَعْنی/ مَعْنا» پشتون، «مَعْنُو» (معنی) ازبکی، «مَنی» (معنی) ترکمنی، «مِنِه» (معنی) ترکی اویغوری، «معنی» اردو.
این کلمه در زبانهای هندی هم به این صورتها وارد شده است: मअनी (مَعْنی) و मअनी (مَئانی: مفهوم) و यानी (یَعْنی) هندی، মানে (مَنِه: معنی) بنگالی،
«معنی» و مشتقهایش از راه پارسی و عربی به زبانهای خارج از قلمرو ایران زمین هم راه یافته است: «مَئانَه» (معنی) هَوسَه، «مَکْنَه» (معنی) و «مانتْری» (مامور دولتی، دیوانسالار) مالایی، «مانَه» (معنا) سواحیلی، мәгънә (ماگْنا: معنا) تاتاری،
حدس پایانیام دربارهی این ریشه آن است که لقب «مار» که در زبانهای سامی قدیم به معنای «سرور، استاد» به کار برده میشده هم از همینجا آمده باشد. چنین واژهای در مقام لقب به ویژه در دوران ساسانی باب میشود و این همزمان است با رواج «مَهْرا» (سرودخوان، کاهن) تورفانی و «ماریگَر» (جادوگر، فالبین) پارتی و «مارگارِه» (پیامبر) ارمنی. یعنی همزمان با رواج این واژه در زبانهای سامی، همتایشان از ریشهی «*من» در پیوند با کلمهی «مانتره» در زبانهای آریایی رواج داشته است. علاوه بر این «مار» در زبانهای سامی ریشهی مشخصی ندارد و واژهی خویشاوندی برایش سراغ نداریم. بر این اساس حدسم آن است که «مار» (سرور، استاد) که در متون مانوی لقب مانی بوده و در منابع سریانی و عبری و پهلوی به همین معنا آمده، از این ریشه آمده باشد. بخش نخست نام موبد «ماراسپند» نامدار هم از همینجا آمده است. شکلهای دیگر این واژه چنیناند: ܡܪܝܐ (مارا) سریانی، մար (مار) ارمنی کهن، מַר (مَر) عبری،
در زبانهای ایرانی نو نیز این کلمهها را از این خانواده میشناسیم: «امیدوار» (زن حامله) فارسی افغانی، «مَنْتَر» (ورد) و «مَرَیْ» (طلسم) پشتون، «مَتْر» (فال) وخی، «مُونِد/ مُنِه» (شهوت، هوس) و «دَیْلیمُون» ( جن، در اصل یعنی: روح زیرین) و «فَیْسْمَن» (پشیمان) آسی، «وَیْلویمُن» (فرشته) دیگوری، اَرمین (اهریمن) و «تَئْشْنامی» (خصومت، دشمنی) و «مَرْگارِه» (پیامبر) و «آنگومَن» (نامنتظره، بیگمان) و Մինա (مینا: بلور، اسم دختر) و «پاشَمَن» (پشیمان) ارمنی، «پَشُووان» (پشیمان) و «گوبان» (گمان) بلوچی، «پُوشْمان» (پشیمان) و «مینا» (بلور، اسم دختر) کردی، «مَنْتَر» (طلسم، ورد) اردو.
मन्तर (مَنْتَر: طلسم، جادو) هندی هم از همین بن برخاسته است.
این نکته جای توجه دارد که زایاترین ریشه در زبانهای هندواروپایی همان است که معنی «اندیشیدن» را حمل میکند و این متفاوت است با آنچه در سایر خانوادههای زبانی میبینیم، که اغلب بنهای مربوط به فعلهایی ساده و عینی مثل حرکت کردن یا خوردن زایاترین خوشهها را به دست میدهند. در شعر و ادب پارسی به همین دلیل این واژگان با بسامدی بسیار بالا به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « گل بهاری، بت تتاری نبیذ داری، چرا نیاری؟
نبیذ روشن، چو ابر بهمن به نزد گلشن چرا نباری؟»
سنایی غزنوی: «هرآنکس کاو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش
گمان وی خطا باشد اگر زآهن کمان دارد»
مولانای بلخی: « کیمیاسازان گردون را ببین بشنو از میناگران هر دم طنین»
سعدی: «سر کوی صورت به معنی کشید قلم بر سر حرف دعوی کشید»
و «آشنایان ره بدین معنی برند در سرای خاص بار عام نیست»
کمالالدین اسماعیل: «بر این صحیفهی مینا به خامهی خورشید
سخنی خوش نگاشته به آب زر دیدم»