معمولا «میمون» را از ریشهی سامی «یمن» مشتق دانستهاند و آن را به مبارک و فرخنده پنداشتن این جانور مربوط کردهاند. اما این تبارنامه به نظرم نادرست است. نخست بدان دلیل که اسم میمون در جانوران سامی از این ریشه گرفته نشده است. در عربی میمون را «قرد» و بوزینه را «سعدان» میگویند که این دومی شاید بر اساس ورود میمون به عربی و نزدیکیاش به «میمون» در معنای مبارک و خجسته گرفته شده باشد، که «سعدان» هم مترادفش است. یعنی احتمالا «سعدان» گرتهبرداری از «میمون» است، و نه واژهای مترادف و موازی با آن.
شاهد دیگری که تفاوت «میمون» سامیتبار به معنای فرخنده و مبارک با «میمون» در مقام اسم جانور را نشان میدهد، آن است که انگار این دو به لایههای متفاوتی در زبان مربوط بودهاند. در شعر و ادب پارسی تقریبا همیشه «میمون» به معنای مبارک و خجسته به کار گرفته شده است. واژهی میمون در مقام اسم جانور هم از متون ادبی غایب است و هم به نسبت جدید در زبان نوشتاری پارسی رواج یافته است. بنابراین به احتمال زیاد این کلمهای عامیانه و غیرادبی بوده که به تدریج راه خود را به متون نوشتاری گشوده است. بعید است میمون در زبان عوام به خاطر مبارک (یا به روایتی نحس) شمرده شدناش با بن «یمن» ارتباط داشته باشد و هیچگاه در شعر هزار سالهی پارسی همچون ایهامی یا جناسی مبنی بر این که میمون موجودی خجسته باشد به کار گرفته نشده است. به ویژه که تعبیر «هندوی میمون» (سیاهچردهی فرخندهپی) را برای توصیف گیسوی زیبای زنان داشتهایم، ولی با آن که میمون جانور بومی هند است، هیچ اشارهای به آن نمیبینیم. خواجوی کرمانی به خصوص این تصویر را زیاد به کار گرفته و میگوید:
«چون دلم در سر آن زلف سیه خواهد شد به چه روی از سر آن هندوی میمون برود؟
جانم از ملک درون عزم سفر خواهد کرد ای دل غمزده بشتاب که اکنون برود»
و
«خال زنگیت سیاهیست به غایت مقبل زلف هندوت بلالیست به غایت میمون
سر موئیست میان تو ولی یک سر موی در کنار منِ دلخسته ترا نیست سکون»
پس «میمون» باید ریشهای متفاوت داشته باشد و در این حالت احتمالا «میمون» از ریشهی «*مان» به معنای «شباهت و تقلید کردن و مانند بودن» گرفته شده است. یعنی انگار با بنی آریایی سروکار داریم که بر اساس بابهای عربی صرف یا تحریف شده است.
این کلمه در زبانهایی فراوان وامگیری شده است: «مَجْمَلَک» آوار، «مَیْمیل» باشکیر و قزاقی، «مَیْمَل» چچنی، «مَیْمَلَش» اینگوش، մեյմուն (مَیْمون) ارمنی، майму́н (مَیْمون) بلغاری، «مَیْمون» لزگی و آلبانیایی و مقدونی و صربی نمونههایی از آن هستند.
در زبانهای اروپایی هم این واژه به دو شکل رواج یافته است. نخست در شکل اصلیاش با حفظ «م» آغازین و دیگری با دگردیسی «م» ایرانی به «ب» که تعویضاش در زبانهای اروپایی رایج است. در بیشتر فرهنگنامهها خاستگاه واژهای مثل monkey را نامعلوم دانستهاند، اما با توجه به این که میمون در اروپا بومی نیست و از ایران زمین به آن سامان منتقل شده، احتمالا ریشهی همهی این کلمات همان «میمون» ایرانی است: monna ایتالیایی کهن، monnicchio ایتالیایی میانه، mammone ایتالیایی، moneke آلمانی میانه، monin اوکسیتان، monequin فرانسوی کهن، monne (فرانسوی میانه؛ قرن شانزدهم)، maimon/ mona فرانسوی، Monita و moimuta رومانیایی، maymon اسپانیایی، mono/ mona پرتغالی، munia لهستانی، monkey (۱۵۲۰م.) انگلیسی.
این واژه به نسبت دیر در اروپا جایگیر شده و الگوی توزیعش در زبانهای فرنگی با فاصلهشان نسبت به ایران تناسب دارد. یعنی نخست در ایتالیا پدیدار میشود و بعد در کشورهای ژرمنی و لاتینی و در نهایت در قلمرو آنگلوساکسونها. این کلمه در زبان انگلیسی کهن و میانه وجود نداشته و بنابراین احتمالا پدیدار شدناش در اروپا همزمان بوده با انتقال تدریجی میمون به این قلمروها که از مجرای دربارها انجام میپذیرفته و میمون جانوری دستآموز و نمایشی محسوب میشده است.
علاوه بر اینها، حدسم آن است که واژهی «بابون» هم از اینجا آمده باشد. این کلمه از زبانهای اروپایی به پارسی بازگشته و به نوعی میمون درشت آفریقایی منسوب است. اولین شکل آن را در baboin فرانسوی کهن (قرن سیزدهم) میبینیم که در قرن چهاردهم به صورت babewyn به انگلیسی میانه وارد شده و به پیکرههای هیولاوار تزئینی بر کلیساها اشاره میکرده است. baboon انگلیسی و babouin فرانسوی امروز هم از همین جا گرفته شدهاند. در فرانسوی کهن این کلمه «احمق و سادهلوح» هم معنی میداده و بر مبنای آن baboue (حالت مسخرهی چهره) در فرانسوی کهن ساخته شده است. همین کلمه هم به صورت «بَبو» به پارسی وارد شده و «سادهلوح» معنی میدهد.
هیچ یک از این واژگان در شعر و ادب پارسی رواج نداشتهاند. مگر در اشعار طنز دوران معاصر که پیشگامش ایرج میرزاست که چنین بیتی سروده:
«دوش با میمونی از راز وجود داشتم گفتی که میباید شنود»