مگس


آخرین به روزرسانی:
مگس

          ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*mu» به معنای «مگس» به گمان بیلی با ریشه‌ی «*مَک» ایرانی به معنای «به سرعت جنبیدن» خویشاوند است. این ریشه در شاخه‌ی اروپایی چندان زایا نبوده و این واژگان را در زبان‌های کهن سراغ داریم: muia (موئیا: مگس) و muiskh (موئیسْکِه: حشره) یونانی، musca (مگس) لاتین، моуха (مویْخا: مگس) اسلاوی کهن کلیسایی، motti (بید) نُردیک کهن، mucka (مگس) آلمانی کهن،  mousche/muissun (مگس) فرانسوی کهن، muggia (مگس) ساکسونی کهن، mygg/ mycg (مگس) و moððe (بید) و maða (کرم، حشره‌ی موذی) انگلیسی کهن، motthe (بید) انگلیسی میانه، musca (مگس) هلندی کهن، mussche (مگس) هلندی میانه، mosca (مگس) اسپانیایی کهن، 

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: moth (بید) و mosquito (پشه؛ ۱۵۸۰م.، وام از اسپانیایی) و midge (پشه خاکی؛ ۱۸۳۹م.) و skeeter (۱۸۳۹پشه؛ م.) و mugwort (اسم گیاهی) انگلیسی، mosquito (پشه) و Mosca (مگس) اسپانیایی، mygga (مگس) و mausa (پشه) سوئدی، mus /mug (مگس) و mot (بید) هلندی، Mücke (مگس) و motte (بید) آلمانی، Makatas (مگس) و masalas (خرمگس) لتونیایی، mašalas (پشه) و muse (مگس) لیتوانیایی، mouche (مگس) فرانسوی. 

یک بسط معنایی جالب توجه در این واژه‌ها mosquette (گنجشک مگس‌گیر) فرانسوی است که نامش به «مگسک تفنگ» و بعد «تپانچه» بسط پیدا کرده و musket (تپانچه؛ ۱۵۸۰م.) و musketeer (تفنگدار) انگلیسی را هم پدید آورده است.

          در زبان‌های آریایی این بن به ریشه‌ی «*مَسَک» تبدیل شده و واژگان فراوانی را زاده است. در زبان‌های باستانی ایرانی این کلمات از این بن برخاسته‌اند که همه مگس معنی می‌دهند، مگر آن که معنایش تصریح شود: मीवति (میوَتی: جنبیدن) و «مَکْسا/ مَسَکَه» (خرمگس، پشه) ‌سانسکریت، «مَسَه» (پشه) پراکریت، «مَکَسَه» پالی، «مَکَس/ مَخْش» پهلوی، «مَگَس» پارتی، «مکس» خوارزمی، «ماتَه» (زنبور، مگس) سکایی، «موغشک» (مگس) سغدی، «ماس» (جنبیدن) تخاری ب، 

در زبان‌های جدید ایرانی این واژگان را از این ریشه سراغ داریم: «مگس» و «مگسک» و «مگس‌کش» و «خرمگس» پارسی، «مون» ارمنی، «میاسَه/ ماسَه» (پشه) پشتون، «مَجَس» روشانی و برتنگی، «مَغَس» پراچی، «مَغوسَو» (مگس) ‌و «مَخْشِه» (پشه) یدغه، «مَکس/ مِسَّه» وخی، «مِسی/ مِیِس» (مگس) و «مَشَه» (پشه) زازا، «میزِه» آلبانیایی، «مَشی» اورموری، «مَش/ مِس» و «مَهیسْک/ مَکیسْک/ میسْک/ مَگیس» (خرمگس) بلوچی، «مَش» (زنبور) دوانی، «میچی» (حشره‌ی گزنده) گورانی، «مَقَسَه» امره‌ای، «مَگَزَه» تاکستانی، «ماز/ مَغَز» طبری، 

          «مگس» در شعر پارسی فراوان به کار گرفته شده و به ویژه حافظ و مولانا تصویرهای زیبا با این کلمه‌‌ی به ظاهر نازیبا به دست داده‌اند:

خیام نیشابوری: «یک قطره‌ی آب بود با دریا شد              یک ذره‌ی خاک با زمین یکتا شد

                   آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟          آمد مگسی پدید و ناپیدا شد»

حافظ شیرازی: «طوطیان در شکرستان کامرانی می‌کنند       وز تحسر دست بر سر می‌زند مسکین مگس»

و: «ای مگس عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه توست   عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری» 

و: «چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند     شاهبازان طریقت به مقام مگسی؟»

مولانای بلخی: «نجس در جوی ما آب زلالست              مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست»

          و «بر شکرت جمع مگس‌ها چراست؟               نکته‌ی لاحول مگس‌ران کجاست؟»

          و «صوفیان در دمی دو عید کنند                      عنکبوتان مگس قدید کنند»