ریشهی پیشا هندواروپایی «*muhs/ *meus» به معنای «ربودن و دزدیدن» همان است که در سانسکریت «موسْناتی» (دزدیدن) و «مُوسَه» (دزد) را زاده است. در زبانهای کهن اروپایی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم:
mus (موس: موش، عضله) و muos (موئُس: نهنگ، عضله) یونانی، mus (موش) و musculus (موش کوچولو، عضله، صدف خوراکی) و murmuntanus (موشخرما) لاتین، mús (موش) نُردیک کهن، mūs / mys (موش) و mysfealle (تله موش) انگلیسی کهن، mysi (موش) و mysica (بازو) و ⰿⱏⰹⱎⱐ (میشی: موش) اسلاوی کهن کلیسایی، мышь (میشی: موش) اسلاوی کهن شرقی، mūs (موش) و mustro/ fledarmus (خفاش) آلمانی کهن، mūs (موش) ساکسونی کهن و فریزی کهن و سوئدی کهن و دانمارکی کهن، mous انگلیسی میانه، muus (موش) هلندی میانه،
در زبانهای اروپایی نو هم این کلمات از این بن برخاستهاند: мышь (میشا: موش) روسی، мыш (میش) بلاروسی، ми́ша (میشا: موش) اوکراینی، миш (میش: موش) مقدونی، muse (موش) لیتوانیایی، ми̏ш (میش: موش) صربی-کروآتی، myš (موش) چک و اسلواک، mysz (موش) لهستانی، muis (موش) هلندی و آفریکانس، מויז (مُویْز: موش) ییدیش، mús (موش) ایسلندی و نروژی، Maus (موش، عضله) و Fledermaus (خفاش) آلمانی، mus (موش) سوئدی و دانمارکی، marmotte (موش خرما) فرانسوی،
در زبان انگلیسی هم این واژهها از این بن برخاستهاند که اغلب جدید هستند: dormouse (موش صحرایی؛ اوایل قرن پانزدهم)، mice (موشها)، mouse-hole (سوراخ موش؛ اوایل قرن پانزدهم)، mouser (گربهی موشگیر؛ اوایل قرن پانزدهم)، mouse (موش)، mousetrap (تله موش؛ میانهی قرن پانزدهم)، murine (موشوار، شبیه موش؛ ۱۶۰۰م.)، muscle (عضله؛ اواخر قرن چهاردهم)، muscular (عضلانی)، mustelid (راستهی راسوها؛ ۱۹۱۰م.)، myomancy (پیشگویی بر مبنای موش؛ ۱۷۲۵م.)، marmot (موشخرما)، Mustelidae (راستهی راسوها؛ ۱۹۱۰م.)، mustela (راسو؛ قرن هجدهم)، myosin (پروتئین سازندهی عضلات)، myoglobin (رنگیزهی حامل اکسیژن عضلات)، myasthenia (بیماری زوال عضلانی)، myocardium (عضلهی قلب؛ ۱۸۶۶م.)
در میان این واژگان برخی به تازگی در زبان علمی پارسی وامگیری شدهاند: «میوگلوبین»، «میوزین»، «میاستنی»، «میوکارد»
این ریشه در زبانهای آریایی به بن «*موش» منتهی شده که نام همان جانور جوندهی مشهور است و این واژگان در زبانهای ایرانی کهن از آن برخاستهاند: احتمالا Sum (موش: نام یک پری جادوگر) اوستایی، «موش» (موش) پارسی باستان، मूष् (موس: موش) و «موسْکَه» (موش نر) و «موسیکا» (موش ماده) سانسکریت، «موسی» (موش) پالی، «موش/ موشْک» (موش) پهلوی، «موش» و «موشْکیچ» (گربهی وحشی، در اصل یعنی: موشکُش) سغدی، «مولَه» (موش) سکایی، «موف» (موش) خوارزمی، մուկն (موکُن: موش) ارمنی کهن،
در زبانهای ایرانی نو نیز این کلمات را از این خانواده سراغ داریم: «موش» و «موشک» و «موشخرما» و «سوراخ موش» و «موش صحرایی» و «تلهموش» و «موسوره» (راسو) پارسی، «موکْن» (ماهیچه) و մուկ (موک: موش) و մկնաքիս (مکناکْئيس: جانور موذی، موش صحرایی) ارمنی، «موشْک» (موش خانگی) بلوچی، «میشْک/ میشیک» (موش) کردی، «میشْک» (موش صحرایی) و «موشْکیچیک» (موش خانگی) کُمزاری، «موشیپَرّان» (خفاش) پراچی، «میسْت» (موش) آسی، «مَگَک» (موش خانگی) و «مَگَه» (موش صحرایی) پشتون، «موسّا/ موزّا» (موش) کَمکاتاویری نورستانی. मूस (موس: موش) هندی هم از همین ریشه آمده است.
بخش دوم «موشخرما» ممکن است به رنگ این جانور (خرمایی) اشاره کند، یا بازماندهای از «خْوَرْماک» (خفته، زمستانخواب) پهلوی باشد. ترکیب مشابهی را در اسم فرانسوی این جانور یعنی dormouse میبینیم که به همین شکل یعنی «موش خفته».
در مورد کلمهی «راسو» حدسم آن است که ریشهاش همین باشد و تحریفی از «موسور/ موسورا» باشد که در پارسی دری قدیم به صورت «موسورَه» باقی بوده است. این واژگونگی واژه احتمالا در دوران ساسانی رخ داده، چون در این دوره برای نخستین بار کلمهی «راسوگ» پهلوی و «راسو/ رسوگ» سریانی را در این معنا میبینیم. در پارسی دری هم از قدیم این واژه رایج بوده و مثلا نصرالله منشی در کلیله و دمنه آن را زیاد آورده و ناصرخسرو هم میگوید:
«عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان»
این واژه احتمالا خاستگاه laska (راسو) روسی و luoss (زرد، کهر) لتونیایی هم هست.
چنان که از زبانهای اروپایی بر میآید، تعمیمی از موش به عضله انجام پذیرفته است. همچنان که این اندام در پارسی با ماهی پیوند خورده و «ماهیچه» را ساخته است. اما تشبیه عضله به موش در زبانهای ایرانی هم سابقه دارد و نمونهاش را در ارمنی دیدیم. مشتق شدن «عضله» عربی از «عضل» (موش صحرایی) هم مثال دیگریست که شاید نوعی گرتهبرداری از الگوی مشابه در زبان یونانی و لاتین باشد، یا شاید به شکلی درونزاد در عربی ابداع شده باشد. در شعر و ادب پارسی کلمههای مشتق از این ریشه بسیار به کار گرفته شدهاند. «موش» بیشتر در داستانها و زبانزدهای عامیانه به کار گرفته میشده و به همین شکل به شعر هم راه یافته و مثلا مثنوی موش و گربهی «عبید زاکانی» مشهور است. همچنین که مثلا مولانا غزلی کوتاه و به نسبت خشن دارد به این مضمون:
«موشکی صندوق را سوراخ کرد خواب گربه موش را گستاخ کرد
اندر آتش افکنیم آن موش را همچنان کان مردک طباخ کرد
گربه را و موش را آتش زنیم در تنوری کآتشاش صد شاخ کرد»
چنان که از این بیتها روشن میشود، «موشک» هم از قدیم کاربرد داشته و لقبی برای موشهای کوچک بوده است. اطلاقش جدیدش هم احتمالا از آنجا آمده که موشکها در ابتدای ورودشان به ایران از جنس ترقههایی کوچک بوده که برای جشنها کاربرد داشته و احتمالا به خاطر حرکت سریعش و شاید شکلش به این اسم شهرت یافته و بعدتر این به پرتابههای نظامی هم تعمیم یافته است.