ریشهی «مَنجوق» درست معلوم نیست. برخی به لحاظ آوابندی اغلب آن را ترکی دانستهاند، اما دهخدا در این موضوع تردید کرده و کاظم قدری در فرهنگ مفصل ترکی خود گفته واژهای پارسی است و فرهنگ رشیدی نیز چنین گفته است. این واژه در اصل به معنای بدنهی درفش بوده و گاه به معنای چتر هم به کار گرفته میشده است.
حدس میزنم این واژه از ریشهی هندواروپایی «*merg» (فشردن، گلوله کردن) یا بن خویشاوندش «*mang» (زینت کردن، آراستن) برخاسته باشد، که در زبانهای آریایی به ریشهی «*منگ» تبدیل شده و در سانسکریت کلمات मञ्जुल (مَنْجولَه: صاف، زیبا) و मङ्गल (مَنْگَلَه: طلسم، تعویذ) را زاده است. با توجه به این که بر بالای درفشها نمادهایی آیینی و طلسمگونه را میآویختهاند، احتمالا همین کلمات بوده که معرب شده و به «منجوق» بدل گشته است. «منگوله» در پارسی بازماندهی همین کلمه است.
«منجوق» بعدتر در پارسی به معنای «مهرهی کوچک رنگین» به کار گرفته شده و ترکیبی مثل «منجوقدار» و «منجوقدوزی» را ایجاد کرده است. در عربی هم وارد شده و نوعی درفش و پرچم معنی میدهد. قدمتش در پارسی و حرف قاف نشان میدهد که احتمالا ترکی نیست و باید معرب شدهی واژهای پارسی باشد.
در شعر و ادب پارسی این واژه گهگاه به کار گرفته میشده و به نسبت قدیمی است:
فردوسی توسی: «همه گوش پر نالهی بوق شد همه چشم پر رنگ منجوق شد»
فرخی سیستانی: «باغ پنداری لشکرگه میر است که نیست ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم»
نظامی گنجوی: «ز موج خون که برمیشد به عیوق پر از خون گشته طاسکهای منجوق»