منجنیق


آخرین به روزرسانی:
منجنیق

در بیشتر فرهنگنامه‌ها کلمه‌ی منجنیق را از magganon (ماگّانُون) یونانی مشتق دانسته‌اند که دقیقا هم‌معنای این کلمه در زبان‌های ایرانی است. اما خاستگاه یونانی این واژه به نظرم به دو دلیل نادرست است. نخست آن که منجنیق ابزاری فنی و پیچیده بوده که از ایران به یونان وارد می‌شود و نه برعکس. منجنیق بی‌شک در ارتش کوروش بزرگ اختراع شده و نخستین ثبت تاریخی کاربرد آن به دوران فتح شهرهای شورشی در آناتولی مربوط می‌شود و حمله‌ی دو سردار نامدار کوروش به آن ناحیه. دلیل دوم آن که «ماگانون» یونانی در این زبان ریشه‌ی مشخصی ندارد. دو خویشاوندی که برایش پیشنهاد شده – massw (ماسَو: چلاندن، گِلکاری کردن) و mhcanh (مِخانِه: چیزی که ماهرانه درست شده، ابزار)- هم به لحاظ معنایی و هم آوایی نمی‌توانند نیای آن باشند. دو ریشه‌ی هندواروپایی «*merg» (فشردن، گلوله کردن) و «*mak» (سریع جنبیدن) و «*mang» (زینت کردن، آراستن) که نویسندگان دیگر مثل دکتر حسن‌دوست پیشنهاد کرده‌اند هم به لحاظ آوایی بعید است به «منجنیق» منتهی شود و در ضمن اغلب فاصله‌ی معنایی چشمگیری با این مضمون دارد. 

          به نظرم با مرور زبان‌های باستانی روشن می‌شود که این واژه از نام پارسی باستان منجنیق به یونانی راه یافته است. این نام هنوز در اسناد هخامنشی پیدا نشده، ولی می‌شود به صورت «*مَنْگالَه/ مَنْگانَه» بازسازی‌اش کرد. این واژه دو خاستگاه محتمل می‌تواند داشته باشد. یکی ریشه‌ی ایرانی «*مَنْج» به معنای زنبور است، که شاید اسمی طنزآمیز برای کارکرد این دستگاه بوده باشد. دیگری «*مَنْگ» به معنی «صاف کردن، پاکسازی کردن» که باز به کارکرد نظامی «منجنیق» ارتباط برقرار می‌کند. از میان خویشاوندان «*منج» می‌توان به «مُنج/ بَوز» (زنبور) و «خرمنج» (خرمگس) و «مُنجیک» (لقب شاعری ترمذی از قرن چهارم، یعنی زنبوری) اشاره کرد. خویشاوندان محتمل این واژه از ریشه‌‌ی «*منگ» هم عبارتند از मञ्जुल (مَنْجولَه: صاف، زیبا) و मङ्गल (مَنْگَلَه: طلسم، تعویذ) سانسکریت.

          یکی از نشانه‌هایی که ایرانی‌تبار بودن این واژه را نشان می‌دهد آن است که صورت‌های دیگر آن در زبان‌های اروپایی غایب است و در مقابل در زبان‌های ایرانی فراوان دیده می‌شود. در زبان‌های کهن ایرانی این واژه‌ها هم «منجنیق» معنی می‌دهند: מַגְּלָא (مَگَلّا) آرامی، ܡܓܠܐ (مَگَلا) و ܡܢܓܢܘܢ‎ (مَنْگانون) سریانی، מַגָּל‎ (مَگَال) عبری قدیم، מַנְגְּנוּן‎ (مَنْگَنون) عبری بابلی دوران ساسانی، მანგალი (مَنْگَلی) گرجی کهن، մանգաղ (مَنْگَغ) ارمنی کهن، մանգանայ (مَنْگانای) ارمنی میانه. መንገን (مَنْگَن) حبشی گئز هم از همین تبار برخاسته است. 

          این واژگان در زبان‌های زنده‌ی ایرانی به گمانم خویشاوند «منجنیق» باشند: მაგანა (مَنْگَنا، منجنیق، داس) مینگرلی، «مِنْجَنون/ مَنجَنیق/ مَنجَلیق» ‌عربی، «مِنْگِرِه» (چرخشت) آلبانیایی. 

در میان این واژگان برخی آمیختگی‌ای با ریشه‌ی سامی «نجل» به معنای «داس» پیدا کرده‌اند و این به خاطر شباهت با «مِنْجَل» (داس، چماق) ‌عربی بوده است. «مَنْگال» (داس) در پارسی قدیم هم شکل دیگری از همین واژه است. نکته‌ی جالب دیگر آن که از اواخر دوران ساسانی به بعد کلمه‌ی «مَنْگَلَه» در دین هندو همچون نامی برای سیاره‌ی بهرام به کار گرفته می‌شود. هیچ پژوهش محکم اسطوره‌شناسانه‌ای انجام نشده که ارتباط میان این واژه و آن سیاره را نشان دهد. اما از اواخر قرن پنجم میلادی این تقارن آغاز می‌شود و نخست در آثار آریاباد (आर्यभट) یافت می‌شود که اولین اخترشناس و ریاضیدان کلاسیک هندی محسوب می‌شود. 

این دانشمند در شهر پتلی‌پوتره در شمال هند و قلمرو سیاسی و فرهنگی ساسانیان می‌زیست و در حدود سال ۵۱۰.م متنی نوشت به نام «آریابْهاتیَه» (رساله‌ی آریاباد) که قدیمی‌ترین سند اخترشناسی بازمانده به زبان سانسکریت است. او در این متن سیاره‌ی مریخ/ بهرام را «منگله» نامیده است. 

به احتمال زیاد این نامگذاری به خاطر پیوند منجنیق با ارتش و بزرگداشت ایزد جنگ (بهرام) انجام پذیرفته که نمود بیرونی‌اش سیاره‌ی مریخ بوده است. به این ترتیب ایرانی‌تبار بودن این نامگذاری روشن است. چون از سویی منجنیق ویژه‌ی ارتش ساسانی بوده و تا قرن‌ها بعد در مناطق جنوبی‌تر و شبه‌قاره‌ی هند به کار گرفته نمی‌شود. از سوی دیگر برابری سیاره‌ی مریخ با ایزد بهرام ابداعی ایرانی و اوستایی است و در منابع کهن هندو اشاره‌ای به آن نمی‌بینیم.

در زبان‌های اروپایی تنها این صورت‌ها از این واژه را داریم که احتمالا برخی‌شان با واسطه‌ی یونانی از پارسی باستان وامگیری شده‌اند، هرچند بسیاری‌شان صورت‌های دیگر و مشتق از پارسی یا عربی را نشان می‌دهند: manganum لاتین، mange/ mangel آلمانی میانه و نو، mangonel فرانسوی کهن، mangl/ mandl چک، manghe/ mangel هلندی میانه، mangel (قرن شانزدهم) هلندی، mangonel (وام از فرانسوی کهن؛ میانه‌ی قرن سیزدهم) و mangle (وام از هلندی؛ ۱۷۷۴م.) انگلیسی، mankeli فنلاندی، mangorol بلغاری، magiel/ maglarka لهستانی، ма́гель (ماهِل) اوکراینی، mangano ایتالیایی، 

واژه‌ی دیگری که از همین بن برخاسته و همان ساختار کل «ماشینی برای محکم نگهداشتن و کوبیدن» را حفظ کرده، «منگنه» پارسی است که به نظرم شکلی دگرگون شده از صورت اصلی «منجنیق» است. هرچند این را هم از یونانی مشتق دانسته‌اند که حرفی بی‌پایه است. این واژه را هم در زبان‌های ایرانی دیگر فراوان داریم: «مِنْگِنِه» ترکی، մենկենե (مَنْکِنِه) ارمنی. این واژه هم آشکارا در زبان‌های اروپایی از پارسی وامگیری شده است. چون ظهورش دیرآیندتر است و هرچه به مرزهای ایران نزدیکتر می‌شویم تنوع و بسامد کاربردش بیشتر می‌شود: ме̏нгеле (مِنْگِلِه) صربی-کروآتی، менгеме (مِنْگِمِه) بلغاری و مقدونی، 

          واژه‌های «منجنیق» و «منگنه» در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

نظامی گنجوی: «چو لعل شب‌افروزم آمد به چنگ            ز هر منجنیقی گشادند سنگ»

فردوسی توسی: «نیاید بر آن منجنیق و نه تیر                  بباید تو را دیدن آن ناگزیر»

سعدی شیرازی: «منجنیق آه مظلومان به صبح                 سخت گیرد ظالمان را در حصار»

مولانای بلخی: «اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من    به جز آن برج و بارو را نمی‌دانم، نمی‌دانم»

عرفی شیرازی: «ز منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد            من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار

عجب که نشکنم این کارگاه مینایی                   که شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار»