ریشهی پیشاهندواروپایی «*melgh» به معنای «باد کردن، ورم» در زبانهای اروپایی چندان زایا نبوده و تنها این واژگان را از آن سراغ داریم: milžinas (غول) لیتوانیایی، milzis (غول) و melzu (ورم کردن) لتونیایی
این ریشه در زبانهای آریایی به «*مْرْزو» تبدیل شده و به ویژه برای رمزگذاری اندامهای بدن کاربرد داشته است. در زبانهای باستانی ایرانی این واژگان از این ریشه مشتق شدهاند: uzvrvm (مَرَزو: مهرهی گردن) و anzvrvm (مَرَزْنَه: شکم، معده) و uSvrvm (مَرْشو: نام اهریمنیِ شکم) اوستایی، «مَلْهَه» (ورم کردن) سانسکریت، «*مْرْدو» (مهرهی گردن) پارسی باستان، «مولان» (نام اهریمنی شکم) پهلوی
در زبانهای زندهی ایرانی این واژگان از این بن مشتق شدهاند: «مازو» (ستون فقرات) و «مازه» ([در جانورشناسی] طناب پشت) و «مازهداران» (طنابداران، اجداد مهرهداران) و «ملاج» پارسی، «مُل» (گردن) اردستانی و یزدی و دوانی و بهدینی و گویش شیرازی، «مَلاشو» (سق، کام) و «میل» (گردن، دوش) کردی، «مالازی» (مخ، جمجمه) و «میل» (گردن، دوش) گورانی، «میل» (گردن، دوش) زازا، «مِهواند» (بازوبند، یقه) ارمنی، «مِلِهآوَنْدی» (یقه، بازوبند) گرجی، «مَلَزی» (زبان کوچک) دوانی، «مَلاز» (ملاج) شهمیرزادی، «مَلازِه» (ملاج) سمنانی، «مُلّ» (کوهان گاو) بختیاری، «مُل/ مول» (پس گردن) سیوندی، «مول» (پس گردن) گزی، «وُرْوِگ/ اُرْمِگ» (پس گردن، گردن) پشتون،
واژهی «مازو» که نام گال است نیز به نظرم از همین ریشه گرفته شده باشد. این کلمه به برجستگیهای روی تنهی درختان اشاره میکند که در واکنش به حشرات انگل شکل میگیرد و مثل دملی چوبی است با چند سانتیمتر قطر. «مازو» در ضمن نام دانههای برآمده بر درخت بلوط هم هست که در دباغی کاربرد داشته است و از این رو نوعی از بلوط را «مازو» میگویند. «مازریون» هم شکلی دیگر از این کلمه است که از «مازو» و «زر» و پسوند نسبت (-یون) تشکیل شده و نام بوتهایست با اسم علمی Daphne mezereum که «هفتبرگ» هم خوانده میشود.
اینها همه به نظرم از همین ریشه مشتق شدهاند، هرچند در منابع ریشهشناسی اشارهای به آنها ندیدهام. شکلهای دیگری از همین نام گیاه از پارسی در زبانهای دیگر وامگیری شدهاند: «مَزی/ مازو» ترکی، մազի (مازی) ارمنی، «مازو/ مازی» کردی و گورانی، माजूफल (ماجوپْهال) هندی، «مازو/ ماجو/ ماجوپهل» اردو،
به همین ترتیب «مازریون» هم در دامنهای وسیع وامگیری شده است: մազարիոն (مازاریون) ارمنی میانه، «مازَرْیون» عربی، מאזריון (مازَریون) عبری قرون وسطایی، مِزِرْیون» ترکی، 沒食子 (مُوشیزی) چینی، mazereon/ almazereon لاتین، mézéréon فرانسوی، mazereon انگلیسی، mezereão پرتغالی، mezereón اسپانیایی،
همچنین حدس میزنم واژهی پارسی «ماز» به معنای «پیچ و تاب، شاخه شاخه شدگی، چیزِ تودرتو» هم از اینجا آمده باشد. این واژه در زبانهای ایرانی دیرینه است و این نمونهها را از آن سراغ داریم: «آماز» (شکستن، ویران کردن) پارتی، «مز» (شکستن) و «مزی» (شکسته شدن) خوارزمی، «مرغور» (کاکل) سغدی، «مات» (شکسته) پشتون، «مِز» (شکسته شدن) و «مْزْیِک» (تافته شدن، شکنجیدن) اورموری، و «ماز» و «مَزغول» (پیچ و تاب زلف) فارسی قدیم.
این واژه در دوران جنگهای صلیبی به اروپا هم راه یافته است و چنین مینماید که نخست در انگلیسی کهن نفوذ کرده باشد. این واژگان که در کتابهای ریشهشناسی خاستگاهشان را نامعلوم دانستهاند، به نظرم به همین جا مربوط باشد: mæs* (ماز، پیچاپیچ) و amasod (حیران، سردرگم) و amasian (سردرگم شدن، گمراه شدن) انگلیسی کهن، maze (ماز، پیچ و تاب؛ ۱۳۰۰م.، هزارتو؛ قرن چهاردهم) و amaze (حیران شدن، سردرگم شدن؛ ۱۵۸۰م.) و amazement (حیرت، سرگشتگی؛ ۱۵۹۰م.) و amazing (شگفتانگیز؛ ۱۵۹۰م.) انگلیسی، mas (کار دشوار) نروژی، maso (تنبل، دست و پا چلفتی) سوئدی، maze (ماز، هزارتو) فرانسوی.
«ماز» در متون ادبی پارسی پانصد سال قدیمیتر از متون اروپایی است و بنابراین مسیر وامگیری در این مورد نمایان است:
شهید بلخی: «ای من رهی آن روی چون قمر وآن زلف شبه رنگ پر ز ماز»
اسدی توسی: «یکی خشت شاهی پر ماز و پیچ به کف داشت وز رنج نآسود هیچ»
منوچهری دامغانی: «آن خداوندی که حکمش گر به مازل برنهی
پهلوی او یک به دیگر بر نشیند ماز ماز»
«ملاج» و «مازه» در متون ادبی نیامدهاند، چرا که اولی عوامانه و دومی نوساخته است، ولی «مازو» و «مازریون» در شعر پارسی با بسامدی اندک به کار گرفته شده، اما کاربردش میان شاعران گوناگون و دورانهای متفاوت پراکنده است و معلوم است واژهای مرسوم بوده است:
مولانای بلخی: «از مردم پژمرده دل میشود افسرده دارد سیهی در جان، گر زرد بود مازو»
سنایی غزنوی: « همی دون میخورند یک آب و در یک بوستان رویند
به رنگ و نیل و صبر و سنبل و مازو و مازریون»
امرمعزی: « سپیدی عجب نیست در کار خصمش سیاهی عجب نیست از زاج و مازو »