ریشهی پیشاهندواروپایی «*mosghos» بر «مغز» دلالت میکند. واژگان مشتق از این ریشه در زبانهای اروپایی کهن عبارتند از: mergr (مغز، مغز استخوان) نُردیک کهن، moskvi (وصله) ایرلندی کهن، мо́згъ (مُزْگو: مغز، به خط گالگولیتیک: ⰿⱁⰸⰳⱏ ) اسلاوی کهن، marg/ marag (مغز) آلمانی کهن، marc/ march (مغز استخوان) آلمانی میانه، mulgeno (مغز، مغز استخوان) پروسی کهن، мождени (مُژْدِنی: مغز) اسلاوی کهن کلیسایی، mærh/ mearg (مغز استخوان) انگلیسی کهن، mary/ marow (مغز، مغز استخوان) انگلیسی میانه، marg (مغز، مغز استخوان) ساکسونی کهن، merg (مغز، مغز استخوان) فریزی کهن، march (مغز، مغز استخوان) هلندی میانه، mærgher (مغز استخوان) سوئدی کهن،
در زبانهای اروپایی زنده هم این کلمات را از این تبار سراغ داریم: mark (مغز استخوان) آلمانی، мо́зг (مُژْگ: مغز) و mizgiri (عنکبوت) روسی، мо́зок (مُژُک: مغز) اوکراینی، smadzenes (مغز، مغز استخوان) لاتویایی، smẽgenys (مغز، مغز استخوان) لیتوانیایی، moždena (مغز، مغز استخوان) صربی- کروآتی، marrow (مغز استخوان؛ اواخر قرن چهاردهم) انگلیسی، merg (مغز، مغز استخوان) هلندی، Murg (مغز، مغز استخوان) آفریکانس، מאַרך (مارک: مغز استخوان) ییدیش، marg (مغز استخوان) نروژی، märg (مغز استخوان) سوئدی، мо́зг (مُژ: مغز، مغز استخوان) بلاروسی، мо́зък (مُزاک: مغز) بلغاری، мозок (مُزُک: مغز) مقدونی، mozek (مغز استخوان) چک،
این ریشه در زبانهای ایرانی به صورت «*مَزْگَه/ *مَزْجَه» در آمده است و در زبانهای ایرانی کهن چنین واژگانی را زاده: agzam (مَزْگَه: مغز) و tnawagzam (مَزْگَوَنْت: مغزدار) اوستایی، मस्तृहन् (مَسْتْرْهَن: مغز) و मज्जन् (مَجَّن: مغز) و (مَجّین» (ساقه، مغز استخوان) و «مَجَّه/ مَجَّس» (مغز) و «اَمَجَّکَه» (بیمغز) و «مَجَّوَنْت» (مغزدار) سانسکریت، 𑀫𑀚𑁆𑀚𑀸/ 𑀫𑀺𑀁𑀚𑀸 (مَجّا/ میمْجا: مغز) پراکریت ساوراسنی، 𑀫𑀚𑁆𑀚𑀸 (مَجّا: مغز) پراکریت مگدی، «مَزْگ» (مغز) پهلوی، «مَگْژ» (مغز) تورفانی، «مغز» سغدی، «مَجْسا» (مغز) سکایی، «مزغ» (مغز) خوارزمی، «مَسّونْت» (مغز استخوان) تخاری الف، «میجْسا» (مغز) ختنی،
भेजा (بْهِجا: مغز) و माँज (ماج: ماده، چرک) هندی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: «مغز»، «مغزی» (در فارسی قدیم: حاشیهی براق دوخته شده بر جامه، در فارسی جدید: بخش داخلی شیرآلات و وسایل مکانیکی)، «مغزه»، «پرمغز»، «بیمغز»، «خشکمغز»، «مغزپستهای»،
در زبانهای ایرانی زنده از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: «مازَه/ ماغْزَه» (مغز) و «مَزْغَیْ» (حاشیه، لبه) پشتون، «مَگْز» (مغز) آسی، «موژْگ» (مغز) سریکلی، «مَزْغ/ مَژگ» (مغز) بلوچی، «مَگْز/ مَگْزِه» (مغز) کاشانی، «مِشْک» (مغز) کردی، «مَژْگ» (مغز) گورانی، «مَزْگ» (مغز) بختیاری، «موغْز» (مغز) یزغلامی، «ماژو» (مغز) زازا، «مَژِه» (مغز) سیوندی، «موژ» (مغز) خُواری، «بْهیجَه/ مانَج» (مغز استخوان، ماده) اردو، «مَغْز» یغنابی، «مازْغ» (مغز) لری. «موج» (مغز) ویگالی، «موچ» (مغز) کمویری،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: મગજ (مَگَج: مغز) و મીઁજ (میمْج: مرکز، میانی) و મીચ (میچ: مغز گیاهی، دانه) و ભેજું (بْهِجو: مغز، مخ) گجراتی، মজা (مُزَه: هسته، بخش درونی) آسامی، মাইজ / মজ্জা (مَیْج/ مُجَّه: مغز) بنگالی، ମଞ୍ଜ / ମଞ୍ଜା (مُونْجا/ مُونْجَه: مغز) اودی، ਭੇਜਾ / ਮਿਜ / ਮੰਜਾ / ਮਿੱਝ (بْهِجا/ میج/ مَنْجا/ مَجیهْ: مغز) پنجابی، मिजा/ मजलो / मॼालो (میجا/ مَجَلُو/ مَجالُو: مغز) سندی، މަދު (مَدْهو: مغز) دیوهی، මිදුළු (میدولو: مغز) سینهالی،
«مغز» و ترکیبهایش در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
سنایی غزنوی: «بس که نامرد و خشکمغزت کرد بوی کافور و مشک لیل و نهار»
نظامی گنجوی: «به سیلاب در گنج پرداختن جواهر به دریا درانداختن
از آن بر که به گوش تاریک مغز گشادن درِ داستانهای نغز»
کمال اسماعیل: «هرکه در احمقی تمام بُوَد خلق گویند مغز خر خوردهست
گر چنین است مجد قزوینی مغز تنها نه، مغز و سر خوردهست»
انوری ابیوردی: «او که تا آب سبو پیوسته از ما خواستهست
گر بکاوی تا به مغز استخوانش زآن ماست»