ریشهی پیشاهندواروپایی «*mizdho» از ترکیب بن «*mey» (تبادل کردن) که خاستگاه «مهر» است، با پسوند «*-dha» (نهادن، وضع کردن) ساخته شده و «پاداش دادن» معنی میدهد. این ریشه در زبانهای اروپایی زیاد زایا نبوده و تنها در زبانهای اسلاوی و ژرمنی فعال باقی مانده است. در بستر باختری این واژگان از آن زاده شدهاند: moqos (مُثُس: پاداش، کرایه) و misqos (میسْثُوس: پاداش) یونانی، miata (کرایه) آلمانی کهن، miete (اجارهبها) آلمانی، 𐌼𐌹𐌶𐌳𐍉 (میزْدُو: مزد) گُتی، мьзда (میژْدَه: پاداش) اسلاوی کهن کلیسایی، мзда (مْزْدَه: مزد) روسی و اوکراینی، мьзда (میژْدَه: مزد) نووگوردی کهن، ма́зда (مَزْدَه: مزد) صربی-کروآتی، мазд (مَزْد: مزد) مقدونی، мъзда́ (مازْدَه: مزد) بلغاری، mzda (مزد) چک و لهستانی، merd/ meord (پاداش) انگلیسی کهن، miede (پاداش) هلندی میانه و نو، mēda (پاداش) ساکسونی کهن، med (پاداش) اسکات، meed (پاداش) انگلیسی،
این ریشه در زبانهای ایرانی تقریبا به همان شکل -«*میژْدَه» باقی مانده که در زبانهای ایران جنوب غربی «ژ» آن به «ز» تبدیل شده است. این بن در زبانهای باستانی ایرانی این واژگان را پدید آورده است: adZIm (میژْدَه: پاداش، مزد) اوستایی، मीळ्ह (میلْهَه: پاداش) و मीढ (میدْهَه: پاداش، غنیمت) و «میدْهوسْمَنْت» (سخاوتمند) سانسکریت، «میزْدَه» (مزد) پهلوی، «میزْد» (مزد) و «میژْدَگ» (مژده) و «میژْدَگتاز» (پیک، برید) و «میژْدَگتازیهْ» (بشارت، مژدهدهی) تورفانی، «موژْدَگ» (مژده) و «موژْد» (مزد) و «موژْداگ» (پیک) پارتی، «میزذ» (مزد) و «مژدوتْساق» (بشارت) و «موزتاک» (بشارتدهنده) و «موژتی برقریا» (انجیل) سغدی، «مَسْدانَه» (سخاوتمند) سکایی،
در زبانهای ایرانی زنده هم این کلمات را از این ریشه سراغ داریم: «مژده» و «مزد» و «مژدگانی» و «مزدور» و «بیمزد» و «روزمزد» و «پایمُزد» پارسی، «میزْگِنی/ میزْگین» (مژده/ مژدگانی) و «میزَه/ میز/ میزْد» (مزد) کردی، «موز/ مُز» (مزد) سیوندی، «میزْد/ میز» (مزد) گورانی، «میزْد» (مزد) بختیاری، мызд (میزْد: مزد) آسی، «مُشْتُلُق» (مژدگانی: مُژده+ لوق: پسوند) ترکی و صربی، «موجْدِه» (مژده) ترکی آذری.
مشتقهای این ریشه هرچند کمشمار هستند اما بسیار زیاد در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شدهاند:
ابوسلیک گرگانی: «به مژه دل ز من بدزديدى اى به لب قاضى و به مژگان دزد
مزد خواهى که دل ز من بردى اين شگفتى که ديد، دزد بمزد!»
سعدی شیرازی: «عقل با عشق برنمیآید جور مزدور میبرد استاد»
مولانای بلخی: «آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را، بوی بهار میرسد»
حافظ شیرازی: «بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بیعنایت»
وصال شیرازی: «ببر این مژده به صوفی که به رهن می ناب خرقه را نیز ستادندند به جای زر و سیم»
قدسی مشهدی: «نشد خواهشم نفس را پایمزد تهی کیسه شرمنده باشد ز دزد»