ریشهی پیشاهندواروپایی «*mrg/ *mlg» به معنای «مالیدن، زدودن» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی پدید آورده است: amelgw (آمِلْگو: [شیر] میدوشم) و amergw (آمِرْگو: میمالم) یونانی، marginem (مرزبندی) و margo (مرز) و marginalis (مرزی) و mulgere (دوشیدن) و merges (دسته) و mergae (داس) لاتین، merki (مرز، علامت) و mörk (جنگل [چون مرز بین سرزمینها بوده]) نردیک کهن، marcher (منظم حرکت کردن، قدم رو رفتن) و marche (مرز) و merchier (علامت زدن، مرز کشیدن) و Marz (ماه سوم سال، ماه مارس) فرانسوی کهن، marchon (از حد خود تجاوز کردن، مرز را رد کردن) آلمانی کهن، marka (مرز) و markon (توجه، قرار) ساکسونی کهن، merke (مرز، علامت) و merkia (علامت، مرز) فریزی کهن، mearc (مرز) و mearcian (مرزبندی کردن، مرز کشیدن) انگلیسی کهن، marka (علامت، مرز) گتی، merken (علامت زدن) هلندی میانه،
از این ریشه در زبانهای زندهی اروپایی چنین کلماتی برخاسته است: margine (مرز، لبه، کرانه) و marginale (مرزی، حاشیهای) و marcare (علامت زدن، مرز کشیدن) ایتالیایی، Mark (مرز) و merken (توجه کردن، علامت زدن) آلمانی، marge (مرز) و marquer (علامت زدن) فرانسوی، margen (مرز) و marcar (علامت زدن، مرز کشیدن) و marzo (ماه سوم سال، ماه مارس) اسپانیایی، margem (مرز) و marco (ماه سوم سال، ماه مارس) پرتغالی، marge (مرز) کاتالان و اوکسیتان، merk (علامت، نماد) و merken (علامت زدن) و Maart (ماه سوم سال، ماه مارس) هلندی، Marts (ماه سوم سال، ماه مارس) دانمارکی، marg (مرز) نروژی، margines (مرز) لهستانی، маргіне́с (مارْهینِس: مرز) اوکراینی، march (مرز؛ اوایل قرن سیزدهم، با قدمهای منظم راه رفتن؛ اوایل قرن پانزدهم) و mark (مرز، علامت) و Mars (مریخ؛ ۱۳۰۰م.) انگلیسی،
حدسم آن است که نام خدای جنگ رومیان باستان یعنی «مارس» (Mars) هم از همینجا آمده باشد. تبار این اسم درست مشخص نیست. اما میدانیم که در ابتدای کار (سال ۷۵ پ.م) در روم او را Mavors مینامیدهاند. شکل کهنتر این اسم 𐌌𐌀𐌌𐌄𐌓𐌔 (مامِرْس) اوسکی است و اینها همه از نام خدای جنگ اتروسکی یعنی «ماریس» یا «مَرْمُر» وامگیری شدهاند. ریشهی این نام درست روشن نیست، اما خدایان جنگ با مرزها و سنگهای مرزی پیوندی داشتهاند. چنان که در یونان هم پیوندی میان آرس و سنگهای مرزی را میبینیم و در میانرودان هم پیوند مشابهی بین نینورتا و مرزها برقرار بوده است. در ضمن خوشهی کلمات اروپایی که «قدم رو رفتن، به سوی جنگ شتافتن» را میرسانند هم march است که ریشهاش درست معلوم نیست. بر این مبنا حدسم آن است که همهی این کلمات از ریشهی «*مَرْز» گرفته شده باشند. در این حالت ماه میلادی نامیده شده به افتخار او نیز ریشهی مشابهی خواهد داشت.
بسیاری از این واژگان در پارسی هم وامگیری شدهاند: «مارش»، «مارک»، «[ماه/ خدا] مارس»،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*مَرْز/ *مَرْس» بدل شده که «لمس کردن، مالیدن» معنی میدهد. در زبانهای کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: zvram (مَرَز: مالیدن، لمس کردن) و zramArf (فْرامَرْز: پاک کردن) و zramAtsaz (زَسْتامَرْز: دستمالی کردن) و azvram (مَرَزَه: مرز، حاشیه) و atSram (مَرْشْتَه: متحد، همپیمان، همدست) و anazvramaratA (آتَرَهمَرَزَنَه: ابزار بر هم زدن آتش) و AdZvrvm (مَرَژْدا: عفو، آمرزش) اوستایی، मृडति (مْرْدَتی: مهربان بودن) و अमृडय (اَمْرْدَیَه: بیرحم) و (مْرْجَتی: مالیدن) و (مارْجَنَه: تطهیر) و मृषति (مْرْسَتی: لمس) و प्रमृषति (پْرَمْرْسَتی: لمس کردن) و «مْرْسْتی» (نظافت، بهداشت) و «مارْجارَه» (گربه، در اصل یعنی: تروتمیز) سانسکریت، «آمورْزیدَن» (آمرزیدن) و «موشْتَن» (مالیدن، زدودن) و «مَرْزیتَن» (همبستر شدن) و «مَرْزیشْن» (هماغوشی) و «ویمَرْز» (زنا) و «مَرْزانْکُوش» (مرزنگوش، مرکب از: مرز: کناره + کوست: سو، سمت) و «مَرز» (حاشیه، کناره) و «پَهْرْماهْ» (لمس) و «ویدیماس» (درنیافتنی، دشوار) و «ویدیماسیگ» (شگفتانگیز) پهلوی، «مورْز» (در آغوش کشیدن، دوستانه لمس کردن) و «آمورْزیذَن» (آمرزیدن) و «هوواموزْد» (مهربان، رحیم) و «مَرز» (همبستر شدن) تورفانی، «آموژْد» (رحم) و «آموژْدْوَر» (رحیم، بخشایشگر) و «آموژْدیفْت» (عطوفت، مهربانی) و «هوآموژْدیفْت» (ترحم) و «نیموشْتَن» (پاک کردن) و «نیمَرْز» (ساییدن، مالیدن) و 𐭬𐭥𐭦 (مَرز: حاشیه، کناره) و «پَذْماس» (عقل، شعور) و «پَذْماساغ» (معقول) پارتی، «مَرْز» (مالیدن) و «مرزنیکه» (مسهل) و «اومرز» (تباه کردن) و «اومارز» (ویرانی) و «نمارز» (مالیدن) و «پَتْسْمروس/ مْروس» (دستمالی کردن) سغدی، «بمژ» (برهنه) و «مزی» (ساییدن، تیز کردن [چاقو یا شمشیر]) و «پرمژ» (مالیدن) خوارزمی، «مولْیْسْدی» (مهربانی) و «مالیس» (مالش، نوازش) و «نیمالیس» (دست کشیدن، پاک کردن) و «اویْسْمالْسْتَه» (مالیده، سوده) سکایی،մարձ / մարզ (مَرْز/ مَرْج: مرز) و մարզպան (مَرْزْپان: مرزبان) و մարզպետ (مَرْزْپِت: استاندار) و մարզպանութիւն (مَرْزْپانوتْیون: مرزبانی کردن) و մոռանամ (مُرانام: از یاد بردن) ارمنی کهن، მარზაპანი / მაზრაპანი (مَرْزَپانی/ مَزْرَپانی: مرزبان) گرجی کهن، ܡܪܙܐ (مَرْزا: مرز) و ܡܰܪܙܒܳܢܳܐ/ ܡܰܪܙܺܝܒܳܐ (مَرْزَبانا/ مَرْزیبا: واحد وزن غله، واحد وزن غله، [احتمالا بر اساس سنجهای که در مرزبانیها از کاروانها مالیات میگرفتهاند]) سریانی، מַרְזְבָא/ מַרְזִיבָא (مَرْزَبا/ مَرْزیبا: واحد وزن غله) آرامی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی پدید آمدهاند: «آمرزش»، «آمرزیدن»، «آمرزگار»، «آمرزشگر»، «مُشتَن» (زدودن، مالیدن)، «مالیدن»، «مالاندن/ مالوندن»، «مالش»، «مشتومال»، «مرز»، «مرزبان»، «مرزبانی»، «مرزداری»، «مرزبندی»، «مرزکشی»، «مرزشکن»، «بیمرز»، «مرزنگوش»، «مُرز» (کون)، «کونمرزی» (همجنسبازی)، «مَرزگون» (آلت)، «ماله»، «مالهکشی»، «نمرزه» (چوب ماله)، «نَمج» (جارو، شنکش)، «مردنگی» (کوسن)، «روغنمالی»، «ماستمالی»، «دستمالی»، «دستمال»، «خایهمال»، «پایمال»، «مرزه» (مالهی گِلکاری)، «مازو» (کلوخشکن موقع شخم زدن)، «خدابیامرز»، «پدرآمرزیده»، «پرماسیدن/ پَرواسیدن» (دستمالی کردن)،
از این تبارنامه برمیآید که در ترکیب «مشتومال» هردو جزء از این ریشه برخاسته و معنای آن «مالیدن و زدودن» است و ارتباطی با مشت کردن دست ندارد.
حدسم آن است که «مَلول» و مشتقهایش مثل «ملال» و «ملالت» و «ملالتآمیز» هم از همین ریشه آمده باشد. این واژه به معنای «دلتنگ، آزرده، مکدر» در اصل به معنای «دریافتِ چیز ناخوشایند، اثر پذیرفتن منفی» را داشته و به لحاظ مفهومی با «متأثر» همسان است. خاستگاه این واژه احتمالا «*مرس» است. اگر این حدس درست باشد، شکلهای دیگرش در زبانهای ایرانی نیز از همینجا آمدهاند: «مَلُول» (خسته) و «مُلَّه» (خستگی، ملالت) عربی، «مِلول» گزی و اردستانی و ورزنهای، «مُلول» ابوزیدآبادی، «مولول» قهرودی، «مَلیل» دوانی، «مَلول» اردو.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «مَخ/ مَگ» (مالیدن) و «مَش» (دست کشیدن) و «مورْش» (زدودن، ساییدن) پشتون، «مَشْتین» (تمیز کردن) کردی، «موش/ موشْتَه» (نوازش) و «مَرْز» (دست به ریش خود کشیدن) بلوچی، մարձ (مَرْز) و մա̈լա̈/մալա (مالا/ مَلَه: ماله) ارمنی،მაზრა (مَزْرَه: مرز) گرجی، «مَرْزْبان» و «مالَق/ مالَج» (حوله) و «مَیْلَق» (سنگ محک) عربی، «مالَه» (ماله) ترکی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: मालिश (مالیس: مالش) و मलूल (مَلُول) هندی، ਮਾਲਿਸ਼ (مالیس: مالش) پنجابی، मलूल (مَلُول) مراثی
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر هم وامگیری شدهاند: arzabanas/ marzanabos (مَرْزانابُوس/ مَرْزَباناس: مرزبان) یونانی، марзпа́н (مَرْزْپان: مرزبان) روسی، marzpan (مرزبان) انگلیسی،
حدسم آن است که ریشهی فرضی عربی «*مسس» به معنای «لمس کردن، دست مالیدن» هم از همینجا آمده باشد و تحریفی از «مُشْت» پارسی و «موش» بلوچی به معنای «مالیدن» باشد. این ریشه در سایر زبانهای سامی وجود ندارد و در عربی هم شاخهزایی چندانی نکرده است. کارکرد آن به ویژه به لمس بدن در جریان آیینهای دینی مربوط میشود و این با کارکرد ریشهی «*مرز» در این حوزه همسان است. کلمهی مهم برآمده از این ریشه «مَسّ» است که به ویژه در جریان وضو گرفتن کاربرد دارد. شاهدی که خاستگاه پارسی این واژه را نشان میدهد آن که است که در عربی مفهوم «ماساژ» را با صرف این بن نساختهاند و به جایش وامواژهی «مَساج» رواج دارد. در کردی و ترکی هم این مفهوم را «ماساج» میگویند.
شکل رایج امروزین این بن همان «ماساژ» است که در پارسی از فرانسوی وامگیری شده، اما در اصل از ورود «مَسّ» به زبانهای اروپایی در قرن هجدهم میلادی ناشی شده است. در این هنگام فن باستانی «مشتومال» از مجرای هندوستان به اروپا راه یافت و در زبانهای دیگر این کلمات با مفهوم «دست مالیدن» برای توصیف آن پدید آمد: massage و masser فرانسوی، Massage و massieren آلمانی، massaggio ایتالیایی، amasser و massagem پرتغالی، massatge کاتالان، masáž چک، massaaž استونیایی، massage انگلیسی و هلندی و سوئدی، masaje اسپانیایی، masaj رومانیایی، masaż لهستانی، маса́жа (مَساژَه) مقدونی، масса́ж (ماسّاژ) روسی، masaĝo اسپرانتو، マッサージ(ماسّاجی) ژاپنی، 馬殺雞/马杀鸡 (ماشاجی) چینی، «ماساسِه» اندونزیایی، ម៉ាស្សា (ماهْسا) خمر،массаж (ماسّاژ) مغولی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «چون که مالیده بدو گستاخ شد کار مالیده بدو در واخ شد»
فردوسی توسی: «چو در کابل این داستان فاش گشت سر مرزبان پر ز پرخاش گشت»
سعدی شیرازی: «گر نشد اشتیاق او غالب صبر و عقل من
این به چه زیردست گشت آن به چه پایمال شد»
صائب تبریزی: «چه میپرسی ز من کیفیت حسن بهاران را
که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن»
بیدل دهلوی: «مرزبان یأس امشب نام فرهاد که بود؟ کز گرانی شد صدا نقش نگین کوهسار»