برای این واژه ریشهی عربی «*خمص» به معنای «چروکیدن، خالی کردن» را ذکر کردهاند. آشکار است که واژه بر باب عربی مفعله و همچون اسم مکانی از چنین بنی ساخته شده، اما این ریشه در زبانهای سامی رواجی ندارد و در عربی هم مشتقهایش چندان کاربردی پیدا نکردهاند. از این رو شاید با یک ریشهی سامی کهن و در حال زوال سروکار داشته باشیم، یا حتا ریشهای غیرسامی که در پارسی به این ترتیب صرف شده است. در عربی «أخْمَص» (کف پا) و «خَمَص» (خالی کردن، گرسنه شدن) را از این بن سراغ داریم.
این واژه بسیار کم در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شده است:
قاسم انوار: «قاسم حریف وسوسه در محنتست و مخمصه
هر احمدی مرسل نگشت هر موسیای عمران نشد»
جویای تبریزی: «با چشم تو آن را که سروکار بود در مخمصهی عُجب گرفتار بود»
ادیبالممالک فراهانی: «برجیس همیگوید کای وای فلانی است
بیچاره در این مخمصه بی خواب و خیال است»