ریشهی «ماش» درست معلوم نیست و برخی از منابع خاستگاه آن را زبان دراویدی دانستهاند و گفتهاند که از شبهقارهی هند به ایران زمین راه یافته است. با این حال خوشهای به نسبت بزرگ از واژگان خویشاوند با این کلمه را داریم و این بدان معناست که با وامواژه روبرو نیستیم. چنین مینماید که ریشهی «*مَرْشَکَه» در زبانهای آریایی کهن بر دانههای گیاهی خوراکی و حبوبات دلالت میکرده و خاستگاه این واژه باشد. از این ریشه در پارسی این واژگان را میشناسیم: «ماش»، «[رنگ] ماشی [و شاید میشی؟]»، «نخود»، «نخود فرنگی»، «نخودی»، «نخودچی»، «مازو» (میوهی بلوط)، «مازودار» (درخت بلوط)،
در زبان پارسی قدیم هم این این مشتقهای دیگر از این ریشه را سراغ داریم: «ماخ» (لوبیا)، «ماژوژَک» (لوبیا)، «مُشَنگ» (علوفهی دام)، «مَرجو/ مِژو» (عدس)، «نَرشَک/ نَشْک/ نَسْک» (عدس)، «مُنْگ/ مُلْک/ مُنج» (ماش). رنگ «ماشی» و احتمالا «میشی» هم از همینجا آمدهاند. لوفر معتقد است این نام از اسم جانور «موش» گرفته شده و شفلوویتس آن را با mulvas لیتوانیایی به معنای زرد خویشاوند دانسته است، و هردو به نظرم اشتباه میکنند.
در زبانهای ایرانی کهن از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: माष (ماسَه: ماش، لوبیا) و «مَسورّه» (عدس) و «مُنْج» (کنف) و «ماجو» (درخت بلوط) و «ماجوپْهالا» (دانهی بلوط) سانسکریت، «ماش» و «مُنْج» (کنف) و «میجوگ» (عدس) پهلوی، «نییْسْوَه» (عدس) سکایی، «میجا» (عدسی [ابزار فنی نوری]) سغدی، «ماتْسْکی» (عدس) خوارزمی، մաշ (مَش: ماش) ارمنی میانه،
در زبانهای زندهی ایرانی هم این کلمات خویشاوند باقی ماندهاند: «ماش» و «ماک» (لوبیا) و «نوخوتّ» (نخود) بلوچی، «مَک» (لوبیا چشم بلبلی) سیستانی، «بورْچَک» (لوبیا) ترکمنی، «ماش» پراچی، «ماش» و «نُهوت» (نخود) و «مَزی/ مازی» (دانهی بلوط) ترکی، «موژیک» (رنگ سبز نخودی، ماشی) سنگلیچی و اشکاشمی، «موژِک» (مرجان) و «مَخَوار» (تگرگ، ژاله) سریکلی، میشینْج/ میشینْژ» (نخود) یزغلامی، «موشونْگ» (نخود فرنگی) و «نَخود» (نخود) و мош (مُوش: ماش) تاجیکی، մաշ (ماش: نوعی لوبیا) و մազի (مازی: دانهی بلوط) ارمنی، «مِج/ مجاج» (ماش) و «مُنْج» (لوبیا) و «نَرْشَک» (عدس) عربی، «نوخَه/ نووَئي» (نخود) و «نیژو» (عدس) و «مازوو» (دانهی بلوط) گورانی، «نُخووِه» (نخود) و «نیسْک» (عدس) و «مازی/ مازیگ» (دانهی بلوط) و «نوژی» (عدس) کردی، «نَخویِه» (نخود) تاکستانی، «نَخُووِه» (نخود) وفسی، «نُخود» (نخود) ترکی عثمانی، «نُخییَه» (نخود) آشتیانی، «نِزْگ» (عدس) ابیانهای، «نیشْگ» (عدس، لوبیا) و «مارجوماک» (عدس) بختیاری، «موژِک» (لوبیا) و «میشینْج» (نخود) وخی، «میشینْج» (نخود) یزغلامی، «مَخ» (لوبیا) و «مَخُورْج» (نخود) و «مَخُوک» (تگرگ) شغنی، «موزِگ» (دانهی بلوط) و «مَرْژی» (عدس) طبری، «نیژو» (عدس) سیوندی، «مازو» (دانهی بلوط) تالشی، მაშა (مَشَه: ماش) گرجی، мәш (مَش: ماش) قزاقی، мош (مُش: ماش) ازبکی، माजूफल (ماجوپْهال: دانهی بلوط) هندی، «ماجو» (مازو، بلوط) اردو،
این واژگان به زبانهای دیگر هم راه یافتهاند و این کلمات را پدید آوردهاند: nochot (نخود، عدس) و маш (ماش) روسی، nohot/ nout (نخود، عدس) رومانیایی، borso (لوبیا) مجاری، mungo (ماش) انگلیسی، 沒食子 (مُوشیزی: مازو، دانهی بلوط) چینی،
واژگان برخاسته از این ریشه در پارسی عامیانه فرض شده و کمتر در شعر و متون کلاسیک به کار گرفته شدهاند. با این حال در این میان شاعرانی مثل مولانای بلخی را داریم که با بسامدی بسیار بالا این کلمات را به کار گرفته است:
«بنگر اندر نخودی در دیگ چون میجهد بالا چو شد ز آتش زبون
هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش»
و: «خاک که نور میخورد نقره و زر نبات او خاک که آب میخورد، ماش شدهست یا عدس»
و: «من از قندم مرا گویی ترش شو تو ماشی را بگیر و لوبیا کن»
و پروین اعتصامی هم در این مورد ممتاز است که میگوید:
«عدسی وقت پختن، از ماشی روی پیچید و گفت این چه کسی است
ماش خندید و گفت غره مشو زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
هر چه را میپزند، خواهد پخت چه تفاوت که ماش یا عدسی است»
و: «نخودی گفت لوبیائی را کز چه من گِردم این چنین، تو دراز؟
گفت، ما هر دو را بباید پخت چارهای نیست، با زمانه بساز»
دیگران هم البته این کلمهها را کمابیش آوردهاند:
ناصرخسروی قبادیانی بلخی: «به خوشه اندر از بهر بیرون شدن چنان جمله شد ماش و ملک و نخوَد»
بیدل دهلوی: «این همه ریش چه معنی دارد؟ غیر تشویش چه معنی دارد؟
یک نخود کله و دم من دستار این کم و بیش چه معنی دارد؟»
ایرج میرزا: «خوراکش دهم از نخودچی و قند نخودچی و قند است او را پسند»
در پارسی زبانزدهای زیاد هم به ویژه با کلمهی «نخود» ساخته شده است، مثل «دنبال نخود سیاه فرستادن» و «نخود نخود هرکه رود خانهی خود» که در میانش تعبیر «نخود هر آش» قدیمی است و احتمالا قدسی جان مشهدی نخستین بار آن را در این دو شعر به کار گرفته است:
«گاهی نخود سبزی هر دیگ شوی گه در ته جوی این و آن ریگ شوی»
و: «نخودوار در دیگ هرکس مجوش کفن پوش و تشریف مردم مپوش»