ریشهی «لیمو» در بستر زبانهای ایرانی شکل گرفته و در زبانهای اروپایی به شکل درونزاد وجود نداشته است. صورتهای گوناگون این واژه در زبانهای ایرانی کهن ثبت شده است: निम्बू (نیمْبو) و «نیمْبوکَه/ لیمْپاکَه» (درخت لیمو) سانسکریت،
در زبانهای ایرانی زنده این واژه را به این شکلها میبینیم: «لیمو/ نیمو» و «آبلیمو» و «لیموترش» و «لیمو شیرین» و «لیمویی» پارسی، «لِیْمو/ لَیْمون» عربی، «لیمور» دوانی، «لیمْبو» بلوچی، «نومْبول/ نیمْبول» دزفولی، «لیمُن» ارمنی، «لیمو» اردو،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: নেমু (نِمو) آسامی، લીંબુ (لیبو) گجراتی، नींबू (نیمْبو) هندی، ਨਿੰਬੂ (نیمْبو) گجراتی، «لیمُو» سندی، «نیمّا» تلوگو،
این واژه از پارسی و عربی در زبانهای دیگر هم وامگیری شده است: lomoni (لیمُونی) یونانی، limon فرانسوی کهن و نو و روسی، lemon (۱۷۶۷م.) و lime (لیمو ترش) و lemonade (شربت آبلیمو؛ ۱۶۶۰م.) انگلیسی، lomone آلمانی و ایتالیایی، lemon اسکات، limon اسپانیایی، limiuni سیسیلی، limao پرتغالی، liim آفاری، ሎሚ (لُمی) و ሎሚን (لُمین) امهری، lemuun بِجا، «لِمُو» هَوسَه، ሎሚ (لُمی) حبشی گئز، «لین» سومالی، «لیمُو» بالی،
کلمهی «لیموناد» هم در اصل همان «شربت آبلیمو» است که به زبانهای اروپایی رفته و دوباره به پارسی بازگشته است. چندان که ملکالشعرای بهار در هجوی که برای تاریخ مرگ صبا سروده میگوید:
«صبا روزی که عصرش کرد سکته به یک مجلس دو من سیب و هلو خورد
هلوی مفت و سیب آمد بهدستش ز حرص آن جمله را یکجا فرو برد
دگر سی تخممرغ نیمرو را یکایک در میان معده افشرد
سپس ده شیشه لیموناد نوشید زهی پرخور، زهی پردل، زهی گُرد!»
ناگفته نماند که «لیمو عمانی» گیاهی دیگر است که بومی هند بوده و از راه عمان به ایران راه یافته است. نام اصلیاش که تباری دراویدی دارد در எலுமிச்சை (اِلومیکّای) تامیلی باقی مانده و در عربی عمانی به «لُومِیّ» تبدیل شده و در پارسی زیر تاثیر اسم لیمو به «لیمو عمانی» دگردیسی پیدا کرده است. این واژه چندین قرن در پارسی پیشینه دارد و عبید زاکانی در «موش و گربه» میگوید:
«آن یکی ظرفی از پنیر به دست وآن دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچهی پلو بر سر افشره آب لیمو عمانا»
کلمهی لیمو در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
وحشی بافقی: «از از نارنج و اترج بینیازم که لیمو بار دارد سرونازم»
صائب تبریزی: «من به لیمویی قناعت کردهام از روزگار ناف صفرای مرا گردون به شکّر میبُرد»
بیدل دهلوی: «به یک عالم تُرُشرو کارم افتادهست و ممنونم
شکست رنگ صفرای طمع میخواست لیمویی»