نام این پرنده نامآواست و از صدای آن گرفته شده است. چنین مینماید که برای نخستین بار این واژه در زبانهای سامی باستانی رواج یافته باشد و از آنجا به زبانهای دیگر انتشار یافته باشد. شکلهای متفاوت این کلمه در زبانهای کهن ایرانی چنین است: 𒀀𒊩𒄷 (لَقلَقّو) و «رَقرِقّوم» و «لَقَهلَقَه» اکدی، «لقلق» خوارزمی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «لکلک»، «اُشتُرلَک» (شترمرغ)، «لِکلِکه» (دول چوبی آسیا)، «لِک و لِک کردن» (کند و شل راه رفتن، اشاره به قدم برداشتن لکلک) و «لقلقه[ی زبان]»
«لکلک» در زبانهای ایرانی به این شکلها دیده میشود: «لَقْلاق» عربی، «لِکلِک» و «لِیلِک» ترکی، leklek/ lilak صربی-کروآتی، leklek روسی، liliac (خفاش) رومانیایی، лелека (لِلِکا) مقدونی و اوکراینی،
ساخت نام جانوران بر اساس تکرار واجی که نمایانگر صدایشان است، در زبانهای سامی رواجی چشمگیر داشته و نولدکه این نمونهها از آن را فهرست کرده است: «طیطوی» (مرغ سنگخوار)، «وَعْوَع» (روباه)، «دُلْدل»، «یُغیبُغ» (نوعی پرنده)، «زَبْزَب» (نوعی گربه)، «سَقْسَق» (گاو، صدای چوپانان هنگام راندن گاو)، «شَرشور» (پرندهای شبیه گنجشک)، «عُلعُل» (چکاوک نر)، «بُصبُص» (لقب رامشگر و همسر مهدی خلیفهی عباسی)، «زَرْزور» (سار)، «صوصو» (جوجه تازه از تخم درآمده)، «نِقْنِق» (شترمرغ)، «قَطْقاط/ قَطْقَط» (مرغی شبیه کبوتر که از دهان تمساح دانه میچیند)، «هِرْهیر» (مار آبی)، «خَباخَب» (گوسفند؟)، «جُدجُد» (جیرجیرک)، «رَفْراف» (شترمرغ نر)، «فُرْفُر» (نوعی گنجشک)، «عَقْعَق /عَکْعَک» (نوعی زاغ ابلق)، «کَرْکَر» (پرندهی کاکایی)، «غِرْغِر» (باقرقره)، «شوشُب» (شپش)، «قَمْقام» (کنهی ریز)، «طَبْطاب» (نوعی چوگان با سر قاشقمانند)، «قُعْقُع» (مرغ عکه)، «نَسْنوس» (نسناس)
واژهی «لکلک» در شعر و ادب پارسی بیش از آنچه گمان میرود به کار گرفته شده است:
مولانای بلخی: «لکلک ایشان که لک لک میزند آتش توحید در شک میزند»
و: «باز هر سالی چو لکلک آمدی تا مقیم قبهی شهری شدی»
و: «آن حکیمی گفت دیدم همتکی در بیابان زاغ را با لکلکی »
سنایی غزنوی: «هست در بند لقلقه مانده از درِ معنی و خبر رانده»
سیف فرغانی: «چو ساق لکلک درازست این قصیدهی سیف همچون عقاب جمع کن اندر مطار پای»