کلمهی «لوح» را اغلب از ریشهی سامی «*لوح» مشتق دانستهاند، چون علاوه بر «لَوح» عربی، این واژه در عبری هم به صورت לוּחַ (لوَخ) وجود دارد. با این حال این ریشه مشتقهای دیگری جز اسم جمع «الواح» پدید نیاورده و در زبانهای سامی صرف نشده و فاقد خوشهای خویشاوند از کلمات است. به همین خاطر تردید دارم اصل واژه سامی باشد و حدی میزنم از زبانهای باستانی قفقازی (شاید ایلامی یا هوری) به زبانهای دیگر ایرانی راه یافته باشد.
بیشترین شاخهزایی این واژه را در پارسی میبینیم که چنین کلمات و ترکیبهایی را پدید آورده است: «لوح»، «الواح»، «سادهلوح»، «تلویحی»، «لایحه»، «لوایح»،
این کلمات در شعر و ادب پارسی نیز با بسامدی کم کاربرد دیرینه داشتهاند:
ناصرخسرو: «ور بدانی گوش من زی توست هات بنگر اندر لوح محفوظ ای پسر»
اسدی توسی: «بتی را نمودند و لوحی بهم ز مس لوح و آن بت ز چوب بقم
بر آن لوح چون خط یونانیان چهل حرف و شش هیکل اندر میان
به باران چو داریم گفتند کام برآریم این لوح و بت را به بام
پس این لوح و بت را به سر برنهیم نیایش کنان دست بر سر نهیم»
سنایی غزنوی:«فروشستم زلوح خویش نقش چونیوسانی ز بیچونی و بیسانی روانم چونوسان دارد»
فرامرزنامه: «یکی لوح زرین به بالین اوی نوشته یکی نامه کای جنگجوی»