لمس


آخرین به روزرسانی:
لمس


         ریشه‌ی عربی «*لمس» به معنای «پسودن» در زبان‌های سامی کهن شاخه‌زایی چندانی نکرده و چنین می‌نماید که در دوران اسلامی در زبان عربی پدید آمده باشد. این بن در زبان پارسی بر اساس باب‌های عربی صرف شده و طیفی از واژگان را پدید آورده که شمار و رواجشان بیش از مشتق‌های این بن در عربی است. از این رو شاید این بن در عربی دخیل باشد.

واژگان پارسی برآمده از این ریشه عبارتند از: «لمس [کردن/ شدن]»، «لامسه»، «التماس»، «التماس‌آمیز»، «ملموس»، «ملتمس»، «ملتمسانه»، «ملامسه»، «لمسی»،

حدسم آن است که «لمس» در معنای «عضو فلج، اندام فاقد حس و حرکت» از این ریشه بر نیامده باشد و خاستگاهی دیگر داشته باشد.

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «إِلْتِماس» و «إِلْتَمَس/ یَلْتَمِس» (درخواست کردن، التماس کردن) و «لَمَس» (پسودن) عربی، «ایلْتیماس» (التماس) ترکی، илтимос (ایلْتیمُس/ ایلْتیماس: التماس) پارسی تاجیکی،  

این واژگان در ادب پارسی کاربرد داشته‌اند، اما در شعر کمتر به کار گرفته شده‌اند:

سنایی غزنوی: « گر کند ز الکن التماس سخن            در حدیث آید از نشاط الکن»

خاقانی شروانی: «به لمس پیرزن ماند حضور ناکسان کاول

                                                               وضو باطل کند و آخر ندارد نار پستانی»

انوری ابیوردی: «بر تو حاجت نیست کس را عرض کردن احتیاج       

زانکه باشد از همه‌ کس التماست التماس»

عطار نیشابوری: « شم و ذوق و لمس با سمع و بصر   کرده یک لوح تو را ذات الصور»