ریشهی پیشاهندواروپایی «*sley» به معنای «لرزیدن، تکان خوردن» خویشاوند ریشهی «*leigh» است به معنای «لیسیدن، لزج» و این دو از بن «*slei/ *lei» به معنی «سست، شل، لیز» مشتق شدهاند. در زبانهای کهن اروپایی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: elelixw (اِلِلیکْسو: لرزیدن) و limnh (لیمْنِه: دریاچه، برکه، خلیج) و leimwn (لِیْمون: رطوبت، شبنم) و liconos (لیخُونُوس: انگشت سبابه) یونانی، limus (گل و لای) و oblivionem (فراموشی، گمنامی، ترکیب: ob: از روی + levis: صیقل خورده، صاف شده) لاتین، slim (مخاط، لزج) و lim (گه مرغ) و slikr (صاف، لیز) و slettr (صاف، هموار) نُردیک کهن، laiks (رقص) و likan (جست و خیز کردن) و slaihts (صاف، هموار) گُتی، slifan (تراشیدن، صیقلی کردن) و slihhan (جهیدن، سُر خوردن) و sleht (صاف، بیمو) و slifan (لغزیدن، سُر خوردن) و leckon (لیسیدن) و sloufen (پوشیدن یا درآوردن لباس، یعنی: سر خوردن لباس بر تن) آلمانی کهن، slige (شانه، قشو) و leinam (پیروی میکنم، در اصل یعنی: به آن میچسبم) ایرلندی کهن، slikr (صاف، لیز) ایسلندی کهن، slayx (کرم خاکی) پروسی کهن، slim (مخاط، لزج) و lim (گه مرغ، چیز مخاطی) و lim (خاک رس) و sliht (هموار) و eorðslihtes (هموار کردن زمین) slefan/ sliefan (لباس پوشیدن) و slupan (سُر خوردن) و sliefe (آستین) و slypescoh (دمپایی) انگلیسی کهن، slym (مخاط، لزج) و sliucht (صاف، تمیز) فریزی کهن، lim (گه مرغ) و lemo (خاک رس، خاک گلدان) و slicht (صاف، هموار) ساکسونی کهن، oblivion (فراموشی، گمنامی؛ قرن سیزدهم) فرانسوی کهن، slimich (مخاطی، لزج) و slippen (لغزیدن، سُر خوردن) هلندی میانه،
در زبانهای نوی اروپایی هم از این بن این واژگان برخاستهاند: lik (جشن) روسی، laigyti (جست و خیز کردن) و sliekas (کرم خاکی) لیتوانیایی، slieka (کرم خاکی) لتونیایی، schleifen (مالیدن، صیقلی کردن) و schleim (مخاطی، لزج) و leim (گه مرغ) و Lehm (خاک رس، خاک گلدان) و schleichen (خزیدن) و schleimig (مخاطی، لزج) و schleifen (لغزیدن، سُر خوردن) و Urschleim (مخاط اولیه؛ ۱۹۲۱م.) آلمانی، slim (مخاط، لزج) و lim (گه مرغ) دانمارکی، slim (مخاط، لزج) نروژی، slime (مخاط، لزج) و lime (ملاط) و liniment (پماد؛ اوایل قرن پانزدهم) و loam (خاگ گلدان، گِل ماسه) و oblivion (فراموشی، گمنامی؛ اواخر قرن چهاردهم) و slick (براق کردن، جلا دادن) و slight (بیمو، صاف؛ اوایل قرن چهاردهم، خوار شمردن، نادیده گرفتن؛ ۱۵۵۰م.) و slip (لغزیدن، سُر خوردن، در رفتن؛ اوایل قرن چهاردهم) و sleeve (آستین؛ ۱۶۰۴م.) و slipper (دمپایی؛ اواخر قرن پانزدهم) انگلیسی، ilyfn (صاف، لیز) ولش، lijm (گه مرغ) و slijm (خلط، مخاط) و leem (خاک رس، خاک گلدان) و sleht (هموار، صاف) و slikmig (مخاطی، لزج) هلندی، oblivion (فراموشی، گمنامی) فرانسوی،
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*رَرْز/ *رَیْز» به معنای «لرزیدن» تبدیل شده و دو مشتق به صورت بنهای «*رَسّ» (شل، سست، لغزان) و «*رَخْش/ *رَگْژ» (لغزیدن) هم به دست داده است. ریشهی «*رَرْز/ *رَیْز» در زبانهای ایرانی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: लस् (لَس: لرزه، رعشه) و «لینَتی» (لیز خوردن، چسبناک بودن) و «رِجَتی» (تکان دادن) سانسکریت، «لَرْزیتَن» (لرزیدن) و «لَرْز» و «رِخْتَن» (ریختن، ریختهگری کردن) پهلوی، «رَرْز» (لرز) تورفانی، «رِز» (ریختن) و «لَرْز» پارتی، «ویرارْز» (لرزیدن) و «ولرز» (لرزه) و «اوریز» (ریختن) سغدی، «ریز» (فرو ریختن) خوارزمی، «رْریس» (لرزیدن) و «بیرّیس» (تکان خوردن) و «هَریس» (لرزش) سکایی،
در پارسی این واژگان را از این تبار سراغ داریم: «لرزیدن»، «لرز»، «لرزه»، «زمینلرزه»، «سگلرز»، «لرزش»، «لرزان»، «ریختن»، «ریختهگری»، «ریزش»، «ریزان»، «برگریزان»، «ریزه»، «خردهریزه»، «ریخت» (قیافه)، «بدریخت»، «خوشریخت»، «لیز»، و همچنین «ریزیدن» (پراکنده شدن)، «آلیختن» (جفتک انداختن) و «لرزانک/ لرزونک» (ژله) در پارسی قدیم. حدسم آن است که بخش دوم «جلز ولز» هم از همینجا آمده باشد. بخش نخستاش احتمالا نامآوایی است که بر اساس بخش دوم ساخته شده است.
در سایر زبانهای ایرانی نو هم این کلمات از این بن برخاستهاند: «رَژ/ رِژ» (فرو ریختن، ترکیب کردن دو فلز) پشتون، «ریخْت» (بهمن [در کوه]) و «رَز» (ریختن برگ یا میوه از درخت) و «رِغْج» (لرزیدن) شغنی، «ریزین/ رِزون» (لرزیدن) آسی، «ریوْز» (لرزیدن) یزغلامی، «آلیز» (جفتک) خراسانی، «لیز/ لیزین» (بازی) و «بِلِز» (رقص) کردی، «لِرز» (لرزش) زازا، «لِرزِن» (لرزیدن) و «لِرز» (لرزه) ترکی،
ریشهی «*رَسّ» چندان زایا نبوده و از آن «لق» (تخممرغ گندیده) و «لَس» (فلج) و «لش» مشتق شدهاند. همچنین «لقوه» هم باید از همین جا برخاسته باشد. در مقابل ریشهی «*رَخْش/ *رَگْژ» به معنای «لغزیدن» زاینده بوده است. در پارسی جدید از این ریشه این کلمات برخاستهاند: «لغزیدن»، «لغزان»، «لغزش»، «لق» (نااستوار). در پارسی قدیم هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: «لَشْن» (نرم، صاف)، «لِشْتَن» (لیسیدن)، «ریژَک» (لغزش، گناه)، «لَغ» (کچل، صحرای برهوت)، «رَخشنده» (صاف)، «شَخْشیدن» (سُر خوردن)، «شَخیدن» (لیز خوردن، در رفتن)، «لَغْشیدن/ لَخْشیدن» (لغزیدن).
حدس میزنم «رعشه» که عربی پنداشته شده، از همین جا آمده باشد. بنی سامی که چنین کلمهای را به دست دهد سراغ نداریم و این واژه در زبانهای سامی صرف نمیشود و مشتقهایش در پارسی بیشتر رواج دارد و احتمالا از پارسی به عربی وارد شده است. بنابراین این واژگان هم از این ریشه برخاستهاند: «ارتعاش»، «مرتعش»، «ارتعاشات».
در زبانهای دیگر ایرانی نو از این ریشه این کلمات زاده شدهاند: «لاخْش» (لیز، صاف) سیستانی، «لَخْچیدَن» (لغزیدن، گناه کردن) و «کون لَخْچَک» (کونخیزک [در حرکت کودکان نوزاد]) افغانی، «لَخْش» (لغزش، خطا) پراچی، «سْخَو» (لغزیدن) یدغه، «سْوْخویْ» (لغزیدن) مونجی، «»لَگوشْت» (لیز) و «لَگوش/ لَگوشْتَه» (لغزیدن) بلوچی، لَیْگْز» (لیز، صاف) آسی، «لیسْک» (لیز، صاف) گیلکی، «لیسْک» (برهنه، لخت) خراسانی، ლეზვი (لِزْوی: بزاق) گرجی،
واژگان بر آمده از این خوشه ریشههای خویشاوند بسیار در شعر و ادب پارسی به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « دایم بر جان او بلرزم، زیراک مادر آزادگان کم آرد فرزند
... دست و زبان زر و در پراگند او را نام به گیتی نه از گزاف پراگند»
فردوسی توسی: «یکی بانگ برزد به خواب اندرون که لرزان شد آن خانهی صد ستون»
سنایی غزنوی: «از تو بخشودن است و بخشیدن وز من افتادن است و شخشیدن»
صفای اصفهانی: «آن آب رفته به جوی باز آید وآن شاخ شخیده نارون گردد»
مولانای بلخی: «چون که از دور دلت همچو زنان میلرزد تو چه دانی که در آن جنگ دل مردان چیست؟»
حافظ شیرازی: «چون بید بر سر ایمان خویش میلرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش»