لحظه


آخرین به روزرسانی:
لحظه


         ریشه‌ی سامی «*لحظ» به معنای «نگاه انداختن، یک نظر دیدن» در زبان پارسی بیش از عربی شاخه‌زایی کرده و چنین کلماتی را به دست داده است: «لحظه»، «لحظات»، «لحاظ»، «ملاحظه»، «بی‌ملاحظه»، «ملحوظ»،

در عربی هم تقریبا همین کلمات را از این ریشه داریم. با این تفاوت که معنای «نگاه کردن» در عربی بیشتر حفظ شده و در پارسی معنی این بن انتزاعی‌تر شده و به زاویه‌ی دید (لحاظ) یا واحد کوتاهی از زمان (لحظه) تعمیم یافته است. شکل‌های رایج از این بن در زبان‌های دیگر ایرانی اغلب از پارسی وامگیری شده‌اند و این دلالت‌ها را حمل می‌کنند: «مولاهیزه» (ملاحظه) و «لِهْزِه» (لحظه) ترکی آذری و استانبولی و اویغوری، «لَهْزَه» (لحظه) ازبکی. মোলাহেজা (مُلاحِظِه) و लहज़ा (لَهزا: لحظه) ‌هندی هم از پارسی وامگیری شده است.

         این واژگان در شعر و ادب پارسی به نسبت زیاد کاربرد داشته‌اند:

ابوسعید ابوالخیر: «دنیا به جُوی وفا ندارد ای دوست     هر لحظه هزار مغز سرگشته‌ی اوست»

ازرقی هروی: «یک لحظه نبود سینه بی آه                        یک لحظه نبود دیده بی‌نم»

سعدی شیرازی: «زخم خونینم اگر بِهْ نشود به باشد                خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست »

مولانای بلخی: «گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف   

یک لحظه پخته می‌شوی یک لحظه خامت می‌کنم»


عبدالرحمن جامی: «چو میزبان بنهد خوان مکرمت آن به         که از ملاحظه میهمان کنار کند»