لب


آخرین به روزرسانی:
لب

 


ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*lehb» به معنی «شل، آویخته» با بن «*lendh» به معنای «پایین آمدن، زمین خویشاوند است. این ریشه در زبان‌های اروپایی کهن این کلمات را پدیده آورده: lobos (لُبُوس: نرمه‌ی گوش) و laptw (لاپتو: لیسیدن) و lafussw (لافوسّو: بلعیدن) و lipph (لیپِّه: لب) یونانی، lobus (نرمه‌ی گوش، بخش آویخته) و limbus (آویزه‌های لباس، طراز جامه) و labium (لب، لبه) و lambere (لیسیدن) و lamberta (نوعی مارماهی خونخوار) لاتین، leppr (وصله، طراز جامه) نُردیک کهن، lefs (لب) و lefs / Laffan (لیسیدن) آلمانی کهن، læppa (آویزه‌های لباس، طراز جامه) و lippa (لب، بوسیدن) انگلیسی کهن، lippe (لب) انگلیسی میانه، lappa (آویزه‌های لباس، طراز جامه) و lippa (لب، بوسیدن) فریزی کهن، lappo (آویزه‌های لباس، طراز جامه) ساکسونی کهن، lappe (آویزه‌های لباس، طراز جامه) و lippe (لب، بوسیدن) هلندی میانه، læpæ (لب، لیسیدن) دانمارکی کهن، lippe (لب) فرانسوی کهن

         در زبان‌های زنده‌ی اروپایی این واژگان را از این بن سراغ داریم: lambere (لیسیدن) ایتالیایی، lamber (لیسیدن) پرتغالی، lefze (لب) آلمانی، lip (لب) و lepel (قاشق) هلندی، läpp (لب، بوسیدن) سوئدی، læbe (لب) دانمارکی، leppe (لب) نروژی، лапам (لَپَم: بلعیدن) و ло́пать (لُپات: بلعیدن، قورت دادن) روسی، ло́пать / лапам (لُوپَت/ لَپَم: بلعیدن) بلغاری، lapenti (لیسیدن، بلعیدن) لیتوانیایی، lippe (لب) و lobe (بخش آویخته) فرانسوی، lobe (اندام آویزان، بخش شکاف خورده)، earlobe (نرمه‌ی گوش؛ اوایل قرن پانزدهم)، lobotomy ([در جراحی مغز] بریدن رابط دو نیمکره‌ی مخ؛ ۱۹۳۶م.)، trilobite (نوعی بندپای فسیل؛ ۱۸۲۰م.) و labium (لبه‌ی آلت زنانه؛ ۱۸۱۳م.) وlabia / labrum ([در آناتومی] زايده‌ی شبیه لب؛ ۱۶۳۰م.) و labiate (لبه‌دار؛ ۱۷۰۶م.) و lipstick (ماتیک؛ ۱۸۸۰م.) انگلیسی،

همچنین کلمه‌ی lobe (لبه، ناحیه) فرانسوی که از lobus (زایده، لبه) لاتین آمده هم شاید به همین جا مربوط ‌شود. هرچند برای آن ریشه‌ی دیگری هم متصور است و آن را در مدخلی جداگانه‌ آورده‌ام. مثلا برای lobos (لُوبُوس) یونانی و خویشاوندانش ریشه‌ی «*logwos» (حبه، تکه‌ی میوه) هم پیشنهاد شده که با توجه به خوشه‌ی واژگان پیرامونی و دلالت‌شان درست نمی‌نماید.

در کتاب‌های ریشه‌شناسی اغلب خاستگاه کلمه‌های زیر را نامعلوم دانسته‌اند، و همچنین شکل‌های دیگرش در زبان‌های اروپایی که همگی «زاییده‌ی آویخته، حاشیه‌ی جامه، لبه‌ی پارچه» معنی می‌دهند: leppr نُردیک کهن، læppa انگلیسی کهن، lappo ساکسونی کهن، lappa فریزی کهن، lappe هلندی میانه، lap هلندی، lappa آلمانی کهن، lappen آلمانی نو، label/ labeau/ lambel فرانسوی کهن. حدس من آن است که در زبان انگلیسی از این ریشه کلماتی برخاسته باشند که خاستگاه‌ اغلب‌شان نامعلوم پنداشته شده است: lobe (ناحیه، زایده)، laptop (رایانه‌ی قابل‌حمل تاشو؛ ۱۹۸۳م.)، lamprey (نوعی مارماهی؛ ۱۳۰۰م.)، overlap (تاخوردگی؛ ۱۷۲۶)، wrap (در لفاف پیچیدن، پوشاندن با چیزی؛ اوایل قرن چهاردهم)، lambent (زبانه‌ی آتش؛ ۱۶۴۰م.)، label (لبه‌ی پارچه، تراز جامه؛ ۱۳۰۰م.، برچسب، مُهر؛ اوایل قرن پانزدهم)، lap (تراز جامه)، lampoon ([وامگیری از فرانسوی] گوشه و کنایه زدن؛ قرن هفدهم)، lapel (آرایه‌ی چین‌خورده‌ بر جامه؛ ۱۷۵۱م.). از میان این واژگان در پارسی جدید وامگیری شده‌اند: «لپ‌تاپ»، «لامپری»، «لِیبل»، «تریلوبیت»، «لوبوتومی»، «لُبِ مغزی».

این بن در زبانهای آریایی به ریشه‌ی «*رَمْب/ *لومْب» تبدیل شده و بر معنی «آویزان، فرو افتاده» دلالت می‌کرده و بسیار زایا بوده است. این واژگان در زبانهای ایرانی کهن از آن برخاسته‌اند: 𒇷𒅁𒍣‎ (لَپیز: لب، لیس) و 𒇷𒉺𒀀𒄑𒍣 (لِپایْزّی: لیس زدن) هیتی، «رَمْباتی» (آویزان شدن) و «لَمْبَه‌نَسْتانی» (دارای پستان‌های آویزان) و «لَبَه» (بلدرچین) سانسکریت، «لَپ» (لب) پهلوی، «رومْب» (لُپ) و «وی‌یاد رومْب» (دهن‌گشاد، با دهن گشوده) و «لَوْ» (لب) پارتی، լափեմ (لاپْئِل: لیسیدن، بلعیدن) ارمنی کهن، «لَو» (لب) آذری کهن. گواهی درباره‌ی این واژه‌ی اخیر بیتی از قطران تبریزی است که می‌گوید:

«به آب زندگی ای خوش عبارت                  لوانت‌لاو جَه‌من دیل و گیان بست 

(لاف لبانت ز من دل و جان ببُرد)»


         از ریشه‌ی «*لب» در پارسی امروزین «لب» و «لبه» و «لب‌ولوچه» (لب+ چه) و «لبریز» و «لبالب» و «زیرلبی» و «لب‌پَر» و «لُپ» و «لُنباندن» برخاسته‌اند. همچنین در پارسی قدیم این کلمات خویشاوند را داشته‌ایم: «لَفْچه» (لوچه) و «لَبیشَه/ لَبیشَن» (ریسمان متصل به لب بالای چهارپایان برای رام کردن‌شان) و «لُنج» (لب) و «لُنجه» (گرداگرد) و «لاوَه» (بلدرچین) و «رُمبیدن»(فرو افتادن و خرابی دیوار) و «لُنبِش» (ریزش) و «لَنْبَک» (آفتابه‌ دزد، بیدِ لباس) و «لُنبوس» (لپ، گرداگرد چهره) و «رُم» (گوشه‌ی لب). 

پس روشن است که مفهوم «آویزان» در دو جهت در زبان‌های آریایی توسعه یافته است. از سویی به بخش‌های چهره مثل لب و لپ اشاره کرده و گاه تعمیمی فعلی (مثلا لیسیدن) هم به دست داده، و از سوی دیگر به ساختار گیاهی لپه‌ای دلالت می‌کرده است. البته درباره‌ی خاستگاه «لپه» در فرهنگ ارزشمندی که دکتر حسن‌دوست نوشته، آمده که اینها از «لُبوس» یونانی وامگیری شده‌اند، اما با توجه به زنده و زایا بودن این ریشه در پارسی و برآمدن مشتق‌های دیگری مثل «لُپ» از آن به احتمال زیاد این نظر نادرست است و این واژگان در زبان‌های ایرانی درونزاد و اصیل هستند. 

حدسم آن است که «لواش» و «لواشک» هم از همین ریشه مشتق شده باشند. همچنین حدس می‌زنم «رَچ» (چهره) پارسی قدیم نیز از همین‌جا آمده باشد، و در این حالت «لَچَک» که در پارسی و آشتیانی و گزی معنی «روسری، مقنعه» می‌دهد نیز از همین جا آمده است. حدس دیگرم درباره‌ی این ریشه آن است که «لبو» هم زیر تاثیر آن تغییر شکل داده باشد. شکل اصلی این واژه احتمالا «لَپْتو» در اکدی است که در آرامی هم به صورت «لَپْتا/ لیپْتا» دیده می‌شود. اما انگار به خاطر رنگ و شکل، زیر تاثیر ریشه‌ی «لب» تغییر شکل یافته باشد. 

         در سایر زبان‌های ایرانی نو هم ریشه‌ی «*رمب» این کلمات را زاده است که اغلب به آویزان بودن به ویژه در اندام‌ها اشاره می‌کنند: «لِوْ» (لب) کردی، «لَو» (بوسه) و «لِیو» (لب) زازا، «لُو» (لب) کُمزاری، «لُو/ لِو» (کناره، ساحل) و «لیچ» (لب) گورانی، «لِی» (لب) خوانساری، «لَواش» ترکی و اردو، «لَویز» (نان لواش، نوعی شیرینی) آسی، «لو» (لب) لری، «لَفْچ» (لوچه) تالشی، «لَفْچوک» (لب کلفت) خراسانی، «لوس» (لب) و «لُوو» (دهان) بشگردی، «لوف/ لُپ/ لوپ» (لُپ) بهدینی، «»لَمِش» (ریزش حاشیه‌ی چاه) و «لَمّیدا» (ویرانی بنا) و «لَپْچ/ لُوچ» (لب کلفت) سیستانی، «لُچ» (لب) لاری، «لوچَه» (لوچه) طبری، «لِچی» (لوچه) سیوندی، «لوشَه» (لوچه) مازنی، «لَپ» (آب خوردن) آلبانیایی، «مالْریمْیا» (خانه خراب) فیلی، «رومْنین» (ویران کردن) بختیاری، «رُمْبَه» (خراب) و «رُمْبِسَن» (ویرانی سقف و دیوار) دوانی، «لومْبیدَن» (خراب شدن، فرو ریختن) و «لومْبوس» (گرداگرد چهره) و «لومْبوس انداختن» (تپل شدن بچه) فارسی افغانی، lëndinë (چراگاه، زمین بایر) و lap (لیسیدن، آب نوشیدن) آلبانیایی، լափել (لَپْئِل: لیسیدن، بلعیدن) و լավաշ (لاواش: نان لواش) ارمنی، «لب» اردو. «لَوا» (بلدرچین) و लब (لَب) هندی هم از همین‌جا گرفته شده است.

         لب در شعر و ادب پارسی بسیار زیاد به کار گرفته شده‌ است. اما مشتق‌هایش عامیانه قلمداد شده و کاربرد کمتری داشته‌اند:

فردوسی توسی: «بزرگان ایران پر از داغ و درد                 رخان زرد و لبها شده لاژورد»

                  و: «به دشنام لب‌ها بیاراستند             جهانی همه مرگ او خواستند»

اسدی توسی: «به خنده لبان نقطه‌ی میم کرد               شباهنگ در میم دو نیم کرد»

نظامی گنجوی: «به هم هردو منقار برده فراز            چو یاری لب یار گیرد به گاز»

خیام نیشابوری: «جامی و بتی و بربطی بر لب كشت    این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت»

سعدی شیرازی: « ای مهر تو در دلها وی مُهر تو بر لبها        وی شور تو در سرها و ای سِّر تو در جانها»

هلالی جغتایی: « هیچ‌ذوقی به از این نیست که از غایت شوق    

چشم من گرید و لب‌های تو در خنده شوند»