ریشهی پیشاهندواروپایی «*(s)kand» به معنای «درخشیدن» بیشتر در شاخهی زبانهای اروپایی زایا بوده تا ایرانی. در زبانهای اروپایی کهن از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: kandaros (کَندارُوس: ذغال) و kandhla (کَندِلا: فانوس، وام از قندیل پارسی) یونانی، candere (درخشیدن) و candela (شمع) و candelabrum (شمعدان) و incentum (عود، کندر) و candidum (سفید) و candidatus (سپیدجامه، دارای ردای سفید که علامت کارمندان دولتی بوده) و candor (گشودگی، خلوص) لاتین، condut (سوخت) ایرلندی میانه، candel (شمع) و candeltreow (شمعدان، در اصل یعنی: شمع- درخت) انگلیسی کهن، chaundelabre (شمعدان، در اصل یعنی: شمع-درخت) و encens (عود) و chandelier (چلچراغ؛ قرن دوازدهم) فرانسوی کهن،
در زبانهای اروپایی زنده این کلمات از این بن باقی ماندهاند: cann (سفید) و canwyll (شمع) ولش، kandilo (شمع) روسی، coeneal (شمع) ایرلندی، chandelle (شمع) و chandelier (چلچراغ) و chandelabre (شمعدان) و candidat (نامزد مشاغل دولتی) فرانسوی، candil (فانوس، شمع) اسپانیایی و پرتغالی،
در زبان انگلیسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: candela ([واحد درخشش نور] شمع؛ ۱۹۵۰م.)، candle (شمع)، candelabrum (شمعدان؛ ۱۸۱۱م.)، candlemas (عید شمع، مراسم تطهیر مریم مقدس)، candescent (مشتعل، فروزنده؛ ۱۸۲۴م.)، candlestick (شاخهی شمع؛ اواخر قرن چهاردهم)، chandelier (چلچراغ؛ ۱۷۳۶م.)، sandalwood (چوب صندل)، chandler (شمعساز؛ اواخر قرن چهاردهم)، incense (عود و کندر؛ اواخر قرن سیزدهم)، incandescent (مشتعل، گداخته؛ ۱۷۹۴م.)، incendiary (مادهی سوختنی، قابل اشتعال؛ ۱۴۰۰م.)، candidate (نامزد مقام حکومتی؛ ۱۶۰۰م.)، candor (آزاداندیش؛ ۱۶۰۰م.)، candid (سادهلوح؛ ۱۶۲۰م.)، frankincence (کندر، بخور، در اصل یعنی: عود خالص؛ اواخر قرن چهاردهم)
در میان این کلمات تنها «کاندیدا» در پارسی جدید وامگیری شده است.
در زبانهای ایرانی این به به ریشهی «*کَند» و «*سَند» تبدیل شده است. دومی را در مدخل «پسندیدن» شرح دادهام. ریشهی «*کَند» در زبانهای کهن ایرانی این واژگان را نتیجه داده که همگی همتای «قندیل» پارسی هستند و «فانوس، شمع، چراغ» معنی میدهند: चांद (چَنْد: درخشیدن) و चन्द्र (چَندرا: ماه، در اصل یعنی درخشان) سانسکریت، ܩܢܕܠܐ (قَنْدِلا) سریانی، alydnq (قَنْدیلا) آرامی، «قندیلا/ قندیل» سغدی،
در زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین واژگانی برخاستهاند: «قندیل» پارسی، «کَنْدیل» بلوچی، «قَندیل» اردو، «قَنْدیل» عربی، «قِنْدیل/ کَنْدیل» ترکی، խանտիլ (خَنْتیل) و կանդիլ (کَنْدیل) و խանդ (خَنْد: درخشیدن) ارمنی، «کَنْدیل» آلبانیایی، «چانْد/ چَنْدَر» (ماه) اردو، «ژۆندُر» (ماه) کشمیری،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: क़ंदील (قَنْدیل) و क़िंदील (قینْدیل) هندی، કંદીલ (کَنْدیل) گجراتی، ಕಂದೀಲು (کَنْدیلو) کانادا، कंदील (کَنْدیل) مَراثی، ਕੰਦੀਲ (کَنْدیل) پنجابی،
واژهی «چاندْرا» به معنای «ماه» هم که از همین ریشه مشتق شده به عنوان نام شخصی بسیار در شبهقارهی هند رواج دارد. در متون کهن هم در نام پهلوانی آمده به اسم «چاندرَه-وَرْمَن» (चन्द्रवर्मन्) که شاه قوم کَمبوجَه بوده است. اسم «گاندی» هم مشتقی از همین کلمه است. این واژه با همین معنا در دامنهای وسیع از زبانهای هندی وجود دارد: «چَنْدَه» پالی، चंद्रु (چَنْدْرُو) پراکریت مهاراستری، හඳ (هَنْدَه) سینهالی، চান্দ (سَنْدُو) آسامی، চাঁদ (چَنْدُو) بنگالی، ଚନ୍ଦ (چُونْدُو) اوریا، ચાંદ (چاد) گجراتی، चांद (چانْد) و चाँद (چاد) و चंद्र (چَنْدْرَه) هندی، ਚੰਦ (چَنْد) و ਚੰਨ (چَنّ) پنجابی، «چَنْدو» سندی، చంద్రుడు (چَنْدْرودو) تلوگو، चन्द्र (چَنْدْرَه) مراثی، ಚಂದ್ರ (چَنْدْرا) کانادا، ચંદ્ર (چَنْدْرَه) گجراتی، চন্দ্র (چُونْدْر) بنگالی، চন্দ্ৰ (سُنْدُورُو) آسامی،
این کلمه از هندی در بسیاری از زبانهای دیگر نیز وامگیری شده «ماه» معنی میدهد: ព្រះច័ន្ទ (پْرایْش چان) خمر، चाँद् (چاد) و चन्द्र (چَنْدْرَه) نپالی، စန္ဒြာ (چَنْدْرَه) و စန္ဒာ (چَنْدَه) و စန် (چَن) برمهای، «چِنْدِرَه» مالایی، ຈັນ (چان) لائوسی، จันทร์ (جان) تای،
تنها واژهی پارسی اصیل از این ریشه «قندیل» است که آن هم ممکن است از یونانی یا لاتین وامگیری شده باشد. این واژه در دو جهت بسط معنایی یافته و از سویی به ستونهای یخ آویخته از ناودانها و کوهها و از سوی دیگر به ستونهای بلورین درون غارها اطلاق میشده است. این تعمیم به خاطر شباهت این ستونهای بلورین به فانوس و چلچراغ بوده است. چنین کاربردی هم قدیمی بوده و مثلا نظامی گنجوی در «خمسه» میگوید: «تو را با من دم خوش در نگیرد به قندیل یخ آتش در نگیرد»
«قندیل» در شعر و ادب پارسی هم به ویژه در معنای فانوس و شمع از دیرباز به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «همه خانهی قندیلها بلور میان اندرون چشمهی آب شور»
منوچهری دامغانی: «چو از زلف شب باز شد تابها فرو مرد قندیل محرابها
سپیدهدم از بیم سرمای سخت بپوشیده بر كوه سنجابها»
نظامی گنجوی: «به قندیل قدیمان در زدن سنگ به کالای یتیمان بر زدن چنگ
مولانای بلخی: «عجب قندیل جان باشد، درفش کاویان باشد
عجب آن شمع جان باشد، که نورش بیکران باشد»