ریشهی عربی «*قحط» به معنای «خشکسالی، خراشیدن» با بن نارایج «*قحل» (خشک شدن، برهوت) خویشاوند است. این ریشهها در سایر زبانهای سامی دیده نمیشوند و احتمالا در اواخر دوران ساسانی در زبانهای رایج در حجاز و یمن پدید آمدهاند. در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: «قحط»، «قحطی»، «قحطیزده»، «قحطسال»
این ریشه در سایر زبانهای ایرانی کاربرد چندانی نداشته و تنها در عربی چنین کلماتی را از این خانواده میشناسیم: «قَحَطَ» (خراشیدن، پس زدن) و «قّحَّط» (بارور کردن، خراشیدن)، «قَحْط» (خشکسالی)، «قحطان» (اسم مرد، تیرهی اعراب جنوبی)
این واژگان در شعر و ادب پارسی دیرینه بوده اما کاربردی محدود داشتهاند:
فردوسی توسی: «سماعیل چون زین جهان درگذشت جهانگیر قحطان بیامد ز دشت »
سعدی شیرازی: «چنان قحطسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق»
مسعود سعد سلمان: «دلم از قحط مهر خشک شده است بر دلم سودمند باران باش »
انوری ابیوردی: «دور دور خشکسال دین و قحط دانش است
چند گویی فتح بابی کو و بارانی کجاست»