قبض


آخرین به روزرسانی:
قبض


         ریشه‌ی سامی «*قبض» به معنای «جمع کردن، تصاحب کردن، به چنگ گرفتن» در زبان‌های کهن ایرانی چنین واژگانی را پدید آورده است: קבץ (قَبَص: جمع کردن) عبری، 

         در پارسی از اینجا چنین واژگانی را می‌شناسیم: «قبض» (رسید مالی، یبوست)، «قابض»، «قبضه»، «قبض‌روح»، «قابض»، «انقباض»، «منقبض»، «قبضه کردن»، «مقبوض» (اشغال شده، متصرفه)

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از اینجا چنین واژگانی را می‌شناسیم: «قَبَضَ» (در دست نگهداشتن، غصب کردن، جمع کردن) و «قابِض» (عضله‌ی جمع کننده‌ی اندام، غم‌انگیز) و «مَقْبَض» (دسته، دستگیره، اقبال) و «قَبْضَه» (مشت) عربی، «قِبْز» (قبض) ترکی آذری، «کابیز» (یبوست) ترکی استانبولی، «قَبْض» (یبوست) ازبکی، «قَبْض» (یبوست، اشغال و تصرف) و «قابیز» (اشغالگر، صاحب) و «مَقْبوض» (اشغال شده) اردو، קבוץ (کیبوتْس: اردوگاه، کمون کشاورزی) عبری نو،  

         در زبان‌های هندی این کلمات از پارسی وامگیری شده‌اند: क़ब्ज़ (قَبْض: یبوست، تصرف) هندی، কবজ (کُبُج: تصرف، اشغال، رسید مالی) و অকবজ (اُکُبُوج: تصرف ناشده، قبضه نشده) بنگالی، 

         برخی از این واژگان در زبان‌های دیگر وامگیری شده‌اند: ቀብድ (کابْد: فضله، مدفوع) حبشی امهری، «کابیذی» (تحویل دادن، واگذار کردن) سواحیلی، 

این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی اندک به کار گرفته شده‌اند: 

خواجوی کرمانی: «چنان بر سپر زد که از ضرب دست که تا قبضه تیغ درهم شکست»

بیدل دهلوی: «زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست         قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را »

ایرج میرزا: «وزیر خمسه اگر وجه قبض من ندهد               به حق خمسه‌ آل عبا که بد کردست»