عزیز


آخرین به روزرسانی:
عزیز


         ریشه‌ی سامی «*عزز» به معنای «سفت، محکم، نفوذناپذیر» در زبان‌های ایرانی کهن وجود نداشته و در زبان‌های سامی هم به جز عربی نمونه‌ی چندانی از آن نمی‌شناسیم. تنها نام منطقه‌ی «غزّه» در فلسطین را به این ریشه منسوب دانسته‌اند. چون در عبری آن را به صورت tzc (عزت) می‌نویسند. اما نام این جا در متون مصری دوران توتموس سوم (قرن پانزدهم پ.م) به صورت «غزت/ غذت» نوشته شده و بنابراین شاید خاستگاهی متفاوت داشته باشد. 

         در واقع توزیع واژگان برآمده از این بن در زبان‌های ایرانی این حدس را ایجاد می‌کند که شاید خاستگاهش سامی نبوده و از زبان‌های دیگر به عربی راه یافته باشد. به ویژه که نخستین کاربرد ثبت شده‌ی این واژه در عربی به سوره‌ی یوسف در قرآن باز می‌گردد و در آنجا عزیز لقب یوسف است و تقریبا با وزیر یا مشاور اعظم برابر است. در تورات هنگام شرح داستان یوسف به جای این واژه «سَریس» آمده که لقبی درباری بوده است. بنابراین شاید عزیز برابرنهادی برای آن در زبان‌ محلی رایج در حجاز بوده باشد. در همان دوران اسم ایزدبانوی مهم مکه نیز «عُزّی» بوده است که قاعدتا از همین ریشه گرفته شده است.

این بن در زبان پارسی بسیار ریشه‌زایی کرده و این مشتق‌ها از آن برخاسته‌اند: «عزیز»، «عزت»، «مُعزّ»، «مُعزز»، «اعزاز»، «عِزّ»، «عزّوجل» و «عزیزی کردن». در عربی این ریشه زایندگی محدودتری داشته و «عزیز» و «اَعزّه» و «أعزّ» و «عَزز» را به دست داده است. در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم این واژگان از پارسی وامگیری شده‌اند که «عَزیز» و «ایزَت» (عزت) ترکی نمونه‌هایی از آن هستند.

در زبان‌های هندی این واژگان خویشاوند را داریم که از پارسی وامگیری شده‌اند: আজিজ (اَجیج: عزیز) بنگالی، अज़ीज़ (عَزیز) و इज़्ज़त (ایزَّت: عزت) هندی، «عزیز» اردو، ਅਜ਼ੀਜ਼ (عَزیز) پنجابی، अजीज़ (عَزیزُو) سندی، ઇઝ્ઝત (ایزَّت: عزت) گجراتی، 

«عزیز» در شعر پارسی زیاد به کار گرفته شده است:

فردوسی توسی: «به پیش سپه کشته شد ریونیز           که کاووس را بُد چو جان عزیز»

         و: «عزیزی بود زار و خوار و نژند                      گزیده به چاهی ز چرخ بلند»

نظامی گنجوی: «ز ما خود خدمتی شایسته نآید           که شادُروان عزت را بشاید»

خیام نیشابوری: «گر ابر چو آب خاک را بردارد                  تا حشر همه خون عزیزان بارد»

سعدی شیرازی: «به لا قامت لات بشکست خُرد          به اعزاز دین آب عُزّی ببرد»

         و: «عزیزی که هر کز درش سر بتافت          به هر در که شد هیچ عزت نیافت»

مولانای بلخی: «موجب اعزاز آن بیت آمده                        مکیان را عز یکی بُد صد شده»

و: «چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش           که ای عزیز شکارم، چه خوش بود به خدا»

حافظ شیرازی: «از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند               که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست»