عرق


آخرین به روزرسانی:
عرق


         ریشه‌ی سامی «*عرق» در اصل به معنای «لخت کردن، بیرون کشیدن ریشه از زمین، نمایان کردن ریشه» بوده اما معنایش به «رگ، عرق کردن» هم تعمیم یافته است. مشتق‌های این ریشه در زبان‌های سامی کهن وجود داشته ولی به اندازه‌ی زمینه‌ی پارسی زایا نبوده است: ܥܶܩܳܪܳܐ (عِقّارا: رگ، ریشه، عرق گیاهی، عصاره) و ܥܩܪܐ (عَقْرا: کشیدن دندان، ریشه‌کن کردن) ‌سریانی، עִקָּר (عِقار: ریشه‌ی لغات) عبری، עִיקָּרָא (عیقارا: رگ، اساس، عصاره) آرامی، 

         این ریشه در پارسی بیش از عربی شاخه‌زایی کرده و «عرق [کردن]» و «عرق‌گیر» و «تعریق» و «عرق‌ریزان» و «مُعرّق‌» (یعنی رگه‌دار) و «معرق‌کاری» و «عروق» (رگ‌ها) و «عروقی» و «عرق» (نوشیدنی الکلی) و «عرق سگی» (اشاره به علامت تجاری نوعی نوشیدنی الکلی که عکس سگی بر روی بطری‌اش بوده) و «عرقی‌جات» و «عرقیات» و «عرق‌خوری» و «عَقار» (املاک، زمین [اشاره به ریشه‌ی گیاهان]) را پدید آورده است. 

در عربی هم از این بن «عَرِق» و «تعریق» و «مُعرِّق» (عرق‌آور، مرطوب کننده) و «مُعرَّق» (رگ و ریشه‌دار) و «اعرق» (ریشه‌ دواندن) را داریم. 

         در میان این کلمات «عرق» به معنای مشروب الکلی در پارسی پدید آمده و در زبان‌های ایرانی دیگر این صورت‌ها از آن را می‌بینیم: ערק (عرق) عبری، «عرق» ترکی آذری، «راکی/ راقی» ترکی استانبولی، араҡы (اَرَقی) باشکیری، არაყი (آراقی) گرجی، арақ (عَرَق) قزاقی، арахъ (عَرَخی) آسی، raki آلبانیایی، արաղ (آرال) ارمنی میانه، ըռախի (آراخی) و ռախի (راخی) ارمنی، «هاراق» اویغوری، «عَرُق» ازبکی، гьаракъы (هَرَقو) کومیکی،

در زبان‌های دیگر هم «عرق» در معنی «نوشیدنی الکلی» به این شکل‌ها وامگیری شده است: አረቂ (آراکی) امهری، အရက် (آ-رَکی) برمه‌ای، 阿剌吉 (آلاجی) چینی، ᠠᡵᡴᡳ (آرْکی) مانچو و مغولی کلاسیک، архи (آرْخی) مغولی نو، аракы (آراقی) تاتاری، ཨ་རག (آ-رَگ) تبتی، әрк (آرْق) کالموک، «اَرَک» مالای و اندونزیایی، Rakh/ raki (راکِه/ راکی) یونانی، għaraq مالتی، arrack/ araq/ arak/ rack انگلیسی، arrak ایتالیایی، раки́я (راکیا) بلغاری، raki فرانسوی و فنلاندی و آلمانی، ракы (راکی) روسی، ра̀кија (راکیَه) صربی-کروآتی، 

«عرق» و مشتق‌هایش در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:

نظامی گنجوی: «رخی چون تازه گل‌های دلاویز         گلاب از شرم آن گل‌ها عرق‌ریز»

حافظ شیرازی: «بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را  چون شیشه‌های دیده‌ی ما پر گلاب کن»

و: «از حیای لب شیرین تو ای چشمه‌ی نوش    غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست»

مولانای بلخی: «عم عرق کرده ز بسیاری لحاف         سر ببسته رو کشیده در سجاف»

و: «بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر   از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده‌ست»