صندلی


آخرین به روزرسانی:
صندلی


         خاستگاه این واژه به احتمال زیاد دراویدی است و معنای «مالیدن را می‌رسانده است. »، چون این درخت بومی هند است و در این واژگان دراویدی باقی مانده است: ‌சாந்து (چانْتو: درخت صندل) و சாந்தம்(چانْتام: چوب صندل) تامیلی، ചാന്തു (تْسانْتو: چسب صندل) مالایالام،        این واژه در سانسکریت به صورت चन्दन (چَنْدَنَه: صندل) وجود داشته و از آنجا به زبان‌های ایرانی راه یافته است. برخی آن را از चन्दति (چَنْدَتی: درخشیدن) سانسکریت مشتق دانسته‌اند که به نظرم نادرست است و سرچشمه‌ی دراویدی محتمل‌تر است.

         این واژه به این شکل‌ها در زبان‌های کهن ایرانی دیده می‌شود: 𐨕𐨣𐨞‎ / 𐨕𐨎𐨡𐨣𐨎‎ (چَنَنَه/ چَمْدَنَم) گنداری، « چَنْدَل» پهلوی، ճանդան (چَنْدَن) ارمنی کهن، սանտալ / սանդալ (سَنْتَل/ سَنْدَل) ارمنی میانه، ܨܢܕܠ (صَنْدَل) سریانی، «چَنْدَن/ چَنْتَن » (صندل) و «چَنْتَنیاک» (ساخته شده از صندل، صندلی) سغدی، «چَنْتام» تخاری ب، 

در زبان پارسی این کلمه چنین مشتق‌هایی را به دست داده است: «[چوب] صندل»، «[درخت یا چوب] چَندَن/ چَندان/ چَندَل»، «صندل/ سندل» (دمپایی، کفش چوبی)، و «صندلی». کلمه‌ی اخیر در اصل «جاکفشی» معنی می‌داده و بعدتر به «جای چوبی برای نشستن» تغییر یافته است. در ضمن رنگ قهوه‌ای را هم پیش از ورود قهوه به ایران «صندلی» می‌گفته‌اند. 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی این کلمه به این صورت‌ها درآمده است: ճանդան (چَنْدَن) ارمنی، «صَنْدَل» عربی، «صَنْدَل» اردو، «صَنْدَل» ترکی، «چَنْدَرْن» پشتون،

در زبان‌های هندی این واژه‌های همتای «صندل» را می‌شناسیم: চন্দন (سُنْدُن) آسامی، চন্দন (چُونْدُون) بنگالی، ચંદન (چَنْدَن) گجراتی، चन्दन (چَنْدَن) و संदल (سَنْدَل) هندی، ਚੰਦਨ (چَنْدَن) پنجابی، ಚಂದನ (چَنْدَنَه) کانادا، చందనము (چَنْدَنَمو) تلوگو، சந்தன (چَنْتَنَه) تامیلی، 

«صندل» در زبان‌های دیگر هم به طور گسترده وامگیری شده است: 栴檀 (تْزيِن‌دَن) چینی میانه، 栴檀 (زین‌تان) کانتونی، 栴檀 (ژانْ‌تَن) ماندارین، 栴檀 (سِنْدان) ژاپنی، 전단 (جِئُون‌دَن) کره‌ای، ຈັນ (چَن) و จันทน์ (جَن) لائوسی، «چِنْدَنَه» مالایی و اندونزیایی، tzandanan (تْزَنْدانَن) و santalo(سَنْتَلُو) یونانی، santalum/sandalum لاتین، santal/ sandal فرانسوی و انگلیسی و چک، sandalo ایتالیایی و پرتغالی و اسپانیایی، сандалъ (سَنْدَلو) اسلاوی کهن شرقی، санда́л / санта́л (سَنْدَل/ سَنْتَل) روسی، зандан/ ᠽᠠᠨᠳᠠᠨ (دْزَنْدَن) مغولی، ཙན་དན (تْسَنْ‌دَن) تبتی، «سَنْدَلی» سواحیلی،

این‌ واژه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:

فردوسی توسی: «بگسترد کافور بر جای خواب                   همی‌ریخت بر چوب صندل گلاب» 

فرخی سیستانی: «آب چون صندل و صندل به خوشی چون می  بوستان پرگل و گلها ز در گلشن»

اسدی توسی: «ز عود و ز صندل به هم ساخته                    به سر برْش ایوانی افراخته»

امیرمعزی نیشابوری: «تا که از حوت آمدست سوی حمل آفتاب

گوهر سفته است خاک، صندل سوده است