ریشهی پیشاهندواروپایی «*skeph/ sjebh/ *kop» به معنای «دریدن، شکافتن» با ریشهی «*skabh/*skei-b» به معنای «بریدن، قطع کردن» خویشاوند است که این دومی را در مدخل «کشتی» شرح دادهام. ریشهی «*skeph/ sjebh/ *kop» در زبانهای کهن اروپایی این واژگان را زاده است: skaptw (سْکاپْتو: شخم میزنم) و skaptein (سْکاپْتِئین: حفر کردن، کندن) یونانی، scabere (خاراندن، خراشیدن) و scabies (خارشک، زبری) لاتین، skafa (تراشیدن) نردیک کهن، 𐍃𐌺𐌰𐌱𐌰𐌽 (سْکابان: تراشیدن مو، زدودن) و 𐌱𐌹𐍃𐌺𐌰𐌱𐌰𐌽 (بیسْکابان: تراشیدن) گتی، scafan (تراشیدن) انگلیسی کهن، schaven/ shaven (تراشیدن) انگلیسی میانه، scaven (تراشیدن) هلندی میانه، skobli (خراشنده) و скопити (سْکُوپیتی: اخته کردن) اسلاوی کهن کلیسایی، skavan/ skaban (تراشیدن) ساکسونی کهن، skaban (تراشیدن) و happa (سکا) آلمانی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی هم از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: schaven (تراشیدن، خراشیدن) هلندی، schaben (تراشیدن، زدودن) آلمانی، שאָבן (شُوبْن: تراشیدن) ییدیش، skave (تراشیدن) دانمارکی، skobus (تیز، نوکدار) و skabeti (بریدن) و kaplys (تبر) لیتوانیایی، skava (تراشیدن) نروژی، skava (خراشیدن، زدودن) سوئدی، skafa (تراشیدن، برف پارو کردن) ایسلندی، shave (تراشیدن) و scabies (جرب، خارشک؛ ۱۴۰۰م.) انگلیسی، siafio (تراشیدن) ولش،
بن پیشاهندواروپایی «*skeph/ sjebh/ *kop» در زبانهای آریایی به ریشهی «*سْکَف/ *سْکَر» تبدیل شده و همان معنای اصلی «شکافتن» را حفظ کرده است. از ریشهی «*سْکَف» در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را سراغ داریم: atpaks (سْکَپْتَه: شگفت، عجیب) اوستایی، «شْکافْتَن» (شکافتن) و «شْکاف» (شکاف) و «گوکافْتَن» (دریدن، چاک زدن) و «شْکَفْت» (غار) و «شْکوفْتَن» (شکفتن) و «شْکُوفَک» (شکوفه) و «ویشْکوفْتَن» (باز شدن، گشودن) و «شْکوفْت/ شْکَفْت» (شگفت، عجیب) پهلوی، «ایشْکاف» (شکاف) و «ایشْکافْس» (شکافتن، ترکیدن) و «ایشْکیفْت» (شگفت) تورفانی، «کاف» (دریدگی، چاک) و «اَنْگاف» (دریدن، چاک زدن) و «ایشْکیفْت» (شگفت) پارتی، «کاو/ کاوت» (دریدن، چاک زدن) و «کوتاپرش» (لب شکری) سغدی، «کافی» (دریدن، چاک زدن) و «کف» (پاره شدن، شکافتن) و «شْکیفْت» (شگفت) خوارزمی، «سْکُودَه» (شگفت) سکایی،
کلمهی پارسی قدیم «اِسکاف» به معنای «کفاش» هم احتمالا از همینجا آمده باشد. این واژه به صورت «آشْپاکو» در اکدی و {pkfwuu (اوشکپ) در آرامی هم وجود داشته و زیمرن حدس زده که شاید از همین بن آریایی ساخته شده باشد.
در پارسی این کلمات از این ریشه برخاستهاند: «شکاف»، «شکافتن»، «موشکافی»، «شکافنده»، «شکافت»، «کافتن» (دریدن، چاک زدن)، «کَفتَن» (ترک خوردن)، «کَفته» (شکافته، ترکیده)، «کفیده» (شکسته)، «شکفتن»، «شکوفه»، «اِشکَفت/ شِکَفت» (غار)، «اِسکَفه» (لقمه، پاره، تکه)، «شکفتن»، «شکفته»، «شکوفه»، «شکوفا»، «شکوفنده»، «شگفت»، «شگفتانگیز»، «شگفتی»، «کوف» (شانهی جولاهگان)، «اِشْکُفه/ اشکوفه» (شکوفه)، «اُشْکُهَه» (آروغ)، و شاید «شکم دادن» (کج شدن و ترک خوردن [دیوار])، «کاو» (مقعر)، «کاواک»، «کَب» (دهان).
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم چنین واژگانی را از این خانواده میشناسیم: «چاود» (شکاف، بریدگی) و «چاودَل» (گسستن، باز شدن) و «چاوول» (شکافتن، شکستن) و «چاو» (گودال قنات) و «چُلا» (شکاف، ترک) و «سْکُویَل» (تراشیدن، خراشیدن، شکستن) پشتون، «شْکُپ» (گاو اخته) وخی، «خیچَف» (شکستن، ترکیدن) و «خیچاف» (شکافتن) شغنی، «شیکوف» (شکافتن) و «کاو» (کاویدن) یغنابی، «سْکاوین» (شکنجه، نیشگون) و «رَیْگَفَیْن» (طعنه زدن، نیش زبان) آسی، «چُف» (چاک) یزغلامی، «کَف کَف» (چاک چاک) پارسی افغانی، sqeb (گوشه، نوک) آلبانیایی، «خیکَفِه» (شکفتن) و «شْکوفْچ» (شکوفه) شغنی، «پیشْکوتین» (باز شدن، شکفتن) کردی، «گوشْکُوفْتَن» (شکفتن) پارسی یهودی، «اوشْکوفْتَن» (غذا پریدن در گلو، سرفه کردن) گیلکی، «کُفْتیدَن» (سرفه) و «شِکوفِه» (آروغ) زرقانی،
همچنین در برخی از زبانهای ایرانی مثل پشتو از «کاو» حرکتی به سمت «چاو/ چَل/ چول» میبینیم که در این حالت شاید کلماتی مثل «چال» و «چاله» و «چوله» و «چولگی» و «چلاق» در پارسی از همین جا آمده و با این ریشه مربوط باشند.
از سوی دیگر ریشهی «*سْکَر» شاخهزایی بسیار محدودتری داشته و در پارسی قدیم کلمهی «شکر» (شکاف) و «نِشکَرده» (شکافته) را ایجاد کرده که در پارسی امروز منسوخ شده و تنها «لبشکری» از آن باقی مانده است. این ریشه به ویژه در زبانهای کهن ایران شرقی رواج داشته و این مشتقها را از آن میشناسیم: «نشکارت» (شرح، تفسیر) و «وشکارذ» (میخ، سوزن) و «سینکت شکرذاک» (مرغ مینا) و «کوْتاپرش/ کَوْتپرشت» (لبشکری) سغدی، «کابوقیک» (شکافته، توخالی) خوارزمی. در زبانهای ایرانی زنده از این دودمان چنین کلماتی باقی ماندهاند: «کاوُک» (توخالی، شکاف خورده) شغنی و «کاووک» (توخالی) سریکلی. منشیزاده به اشتباه گمان کرده ریشهی این کلمات ترکی است و به درستی آنها را با «کُووک» (خالی، تهی) ترکی خویشاوند دانسته است. اگرچه ریشهی اینها آریایی است و واژهی اخیر در ترکی دخیل است.
در شعر و ادب پارسی به ویژه در متون کهن مشتقهای این ریشه بسیار به کار گرفته شده است:
رودکی سمرقندی: «کفیدش دل از غم چون آن کفته نار کفیده شود سنگ تیمارخوار»
شهید بلخی: « دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم
هر کرا دانش است خواسته نیست و آنکه را خواسته است دانش کم»
فردوسی توسی: «اگر تیغ تو هست سندان شکاف سنانم بدرّد دل کوه قاف»
و: «ز دیوان بسی شد پیکان هلاک بسی زهره کفته فتاده به خاک»
و: «همی مو شکافی به پیکان تیر همی آب گردد ز داد تو شیر»
و: « شگفتی به گیتی ز رستم بس است کزو داستان بر دل هرکس است»
ابوسعید ابوالخیر: «دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت»
اسدی توسی: «صدفها همه کافتند به خروار دُرّ هر کسی یافتند»
قطران تبریزی: «به تیغ مغزشکاف و به نیزه دیدهگذار به تیر شیرشکار و به گرز شاهشکر»
و: «میان همچون کناغ بسته دارد دهان همچون شکاف پسته دارد»
فخرالدین اسعد گرگانی: «اگرچه خانهکن باشد دوصد کس مر ایشان را شکافنده یکی بس»
عینالقضات همدانی: «آن شب که بدم با تو نگارا به نهفت صبح از حسدم نماز دیگر بشکفت
وآن شب که شدم با غم هجران تو جفت گویی که فلک بمرد و خورشید بخفت»
خواجوی کرمانی: «غلامان پی رزم بشتافتند به ویله دل کوه را کافتند»