دکتر باغبیدی معتقد است ریشهی پیشاهندواروپایی «*kank» به معنای «شاخ، چنگ» برسازندهی اصلی کلمهی «شنگول» است و शङ्कु (سَنْکو: میخ چوبی) سانسکریت را زادهی آن دانسته است. این بن احتمالا مشتقی است از ریشهی «*kog/ *keg/ *keng» به معنای «قلاب، میخ، چنگال» برآمده که خودش احتمالا از بن «*kau» به معنای «بریدن» گرفته شده و در مدخل «چنگال» به آن پرداختهام.
احتمال دیگر برای خاستگاه این واژه که پیشنهادش میکنم آن است که از «شَنگ» به معنای «خرطوم فیل» مشتق شده باشد. این هم میتواند از همان بن هندواروپایی برخاسته باشد، اما این احتمال را هم باید در نظر داشت که شاید از یکی از زبانهای بومی هند به زبانهای آریایی کهن وارد شده باشد.
در ضمن بن «*kau» به معنای «بریدن، کندن» در زبانهای آریایی به ریشهی «*خَو» تبدیل شده که در زبان سکایی «آهُو» (نقب) و «کْهونا» (سوراخ) و «کْهوم» (سوراخ کردن، رخنه گشودن) را به دست داده و در پارسی قدیم از آن «چاخو» (مقتی، چاهکن) و «آهون» (سوراخ، نقب) را داشتهایم، و اینها شاید با خوشه کلمات مورد نظرمان خویشاوند باشند.
ցանկ (تْسانْگ) به معنای «ردیف شمشاد، فهرست» و ցանկապատ (تْسانْگاپَت: حصار) در ارمنی کهن و نو هم احتمالا از همینجا آمده و به چیزی دراز و پیچاپیچ اشاره میکند. «شَنوک» (بیقرار، بازیگوش) زازا هم از همینجا مشتق شده است. در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «شَنگیدن» (بازیگوشی کردن، دنبال ارتباط جنسی بودن)، «شنگول»، «شوخوشَنگ»، «شَنگ» (سبکسر، لاابالی)، «شنگوله» (خرطوم)، «شنگه» (کیر کاشی، آلت ساخته شده از چرم)، «شَنگور» (محور خیمه)، «شَنگوک» (بادریسهی دوک).
کلیدواژهی «شنگه» در معماری ایرانی که برجستگی بالای گنبد را میگویند نیز از همینجا آمده و شاید تعمیمی بازیگوشانه در معنای رکیک این کلمه بوده باشد. ترکیب «علم شنگه» بنابراین به پرچمی اشاره میکند که پس از اتمام ساخت بنا روی شنگه میزدهاند و علامت پایان کار سازندگان بوده است. انگار زدن علم بر شنگه مراسمی داشته و چیزی شبیه افتتاح ساختمان بوده باشد، و تعبیر «علم شنگه راه انداختن» از اینجا گرفته شده است. شکل قدیمیتر «علم شنگه به پا کردن» به همان فعل اصلی زدن پرچم بر فرق بنا اشاره میکند.
نام «شنگل» که به صورتهای «شینگال» و «خینگُل» هم ثبت شده و شاهی هپتالی بوده شاید از همینجا مشتق شده باشد. به همین شکل نام «شنگاوه» که عثمان مختاری در «شهریارنامه»اش آورده و نام پهلوانی است از سرزمین گجرات. همچنین حدس میزنم «شنگله» به معنای «خوشهی خرما و انگور، ریشهی ابریشمی دوخته بر دستار» هم از همینجا آمده باشد.
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی کم کاربرد داشتهاند:
فردوسی توسی: «ابا خویشتن گفت این جنگ نیست ز پیوند شنگل مرا ننگ نیست»
فرخی سیستانی: « کنون هر عاشقی کو را می روشن به چنگ آمد
به طرف باغ همدم با نگاری شوخ و شنگ آمد»
ناصرخسرو قبادیانی: « درخت خرما صدخار زشت دارد و خشک
اگر دو شنگله خرمای خوب و تر دارد »
فرامرزنامه: «دگر گفت کای نامور مرد شنگ شنیدم به گیتی است پنهان نهنگ»
عثمان مختاری: «ز گجرات آمد سپه سی هزار ابا گُرد شنگاوه خنجرگزار»
سنایی غزنوی: «عقل دیندار سلامتجوی را سنگ شنگولی عشق الفنج کن»