خاستگاه «شنبلیله» زبان اکدی است. در این زبان 𒊭𒄠𒁀𒇷𒅋𒌈 (شَمْبَلیلْتوم) و 𒊭𒁀𒇸𒌅 (شَبَّهلیلْتو) بدین معنا در اصل ترکیبی دو کلمهای بوده به صورت 𒊭𒄠𒈬 𒁀𒅋𒌈 (شَمّو بَلیلْتو) یه معنای «علفِ آمیخته، گیاهان مخلوط»است. نام این گیاه در زبانهای باستانی ایرانی چنین بوده است: ܦܠܝܠܬܐ (پَلیلْتو) و ܫܒܠܝܠܬܐ (شِبَّلیلْتا) سریانی، שִׁבְּלִילְתָא (شیبَّلیلَتا) آرامی بابلی، «شّمْبَلیت» و «شّمْبَلیتکا» پهلوی، շաբալութ (شَبَلوتا) و շամղիտակ (شَمْغیتَک) ارمنی کهن،
این واژه در زبانهای ایرانی نو به این شکلها درآمده است: «شنبلیله» و «شنبلید» پارسی، «شِمْلیدَج» عربی، შამბალილა (شَمْبَلیلَه) گرجی، շամբալա (شَمْبالا) ارمنی، «شنبلید» اردو، «شونْبولا» هرزنی، шалит (شَلیت) تاجیکی، «شْلیت» وخی، «شملی» کردی، «شملیز» شیرازی، «شِمْبِلِه» ترکی آذری،
این واژه در روسی هم به صورت шамбала́ (شَمْبَلا) وامگیری شده است.
نام این گیاه به صورت «شنبلید» در ادب و شعر پارسی بسیار تکرار شده و «شنبلیله» صورت عامیانهی آن است:
فردوسی توسی: «چو خورشید رخشنده آمد پدید زمین شد بهسان گل شنبلید»
نظامی گنجوی: «شنبلید سرشک در دیده زعفران خورده باز خندیده»
ناصرخسرو: «از ره چشم ستوری منگر اندر بوستان ای برادر تا بدانی زرد خار از شنبلید»
فرخی سیستانی: «از کوه تا به کوه بنفشه است و شنبلید از پشته تا به پشته سمنزار و لالهزار»