شمع


آخرین به روزرسانی:
شمع


         ریشه‌ی سامی «*شمع» به معنای «پخش شدن، پراکندگی» در زبان‌های سامی گسترش زیادی پیدا نکرده و کلمه‌ی اصلی برآمده از آن «یشمع» (بازی کردن، شوخی کردن، خندیدن) است که ارتباطی با معنای پارسی این کلمه ندارد. «شمع» پارسی را از آن رو بدان مربوط دانسته‌اند که شمع ذوب می‌شود و پراکنده شدن اشک شمع را به این معنا بازگردانده‌اند. با این حال احتمال دارد خاستگاه اصلی «شمع» متفاوت باشد و تنها با این ریشه‌ی عربی شباهت آوایی داشته باشد. هرچند مشتق‌های «شمع» در پارسی بر اساس باب‌های عربی صرف شده، و کلماتی را به دست داده که گاه در خود عربی وجود ندارد. حدس من آن است که این واژه در اصل در آرامی-سریانی چنین دلالتی را پیدا کرده و از آنجا به پارسی انتقال یافته باشد. 

         کلمه‌ی دیگری که حدس می‌زنم خویشاوند «شمع» باشد، «صمغ» است. این واژه هم اغلب عربی پنداشته شده، هرچند بنی به این شکل در زبان‌های سامی نداریم و در عربی هم فقط «صمغ» و «صموغ» (چسب) را داریم که کاربردی به نسبت جدید دارند و احتمالا از پارسی وامگیری شده‌اند. هردوی این کلمات «موم» معنی می‌دهند و احتمال دارد از زبان‌های آریایی برخاسته باشند، چرا که در زبان پارسی قرن چهارم هجری فراوان به کار گرفته شده است. 

         «شمع» و مشتق‌هایش بیشترین گسترش را در پارسی دارند و از اینجا به زبان‌های دیگر راه یافته‌اند. در پارسی این کلمات خویشاوندش را سراغ داریم: «شمع‌سازی»، «شمعدان»، «جاشمعی»، «مُشَمَع/ مُشَما» (ورقه‌ی نازل پلاستیکی)، «چهارشمعه/ شش شمعه» (در اجاق گاز)، «شمعدانی» (گیاه).

         در سایر زبان‌های ایرانی هم این صورت‌ها از «شمع» را به همان معنا می‌بینیم: ܫܡܥܐ (شَمْعا) سریانی، «شمعه» عربی، шәм (شِم) بشکیری، шам (شَم) قزاقی و ازبکی و قرقیزی، «شَم/ شَمع» ترکی، शमा (سَما) هندی، 

این واژه در زبان‌های دیگر نیز وامگیری شده است: ሠምዕ (سَم) حبشی امهری و گئز، «شومَتْس» سومالی، 

         «شمع» در شعر و ادب پارسی بسیار زیاد به کار گرفته شده، اما کاربرد «صمغ» محدود بوده است:

فردوسی توسی: « چنان دید روشن روانم به خواب                         که رخشنده شمعی بر آمد ز آب

همه روی گیتی شب لاژورد              از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد»

سنایی غزنوی: « صوفيان را ز پي رندان کام            قبله‌شان شاهد و شمع و شکم است »

سیف فرغانی: « بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشت  هم بر چراغ دان شما نیز بگذرد»

مولانای بلخی:«شمع جهان دوش نبُد نور تو در حلقه ما  راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا؟»

و: «امروز ای شمع آن کنم، بر نور تو جولان کنم                 بر عشق جان‌ افشان کنم، چیزی بده درویش را»

حافظ شیرازی: «ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد؟  چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا؟»