ریشهی عربی «*شفق» به معنای «همدل، مهربان» به نسبت جدید است و در زبان پارسی بیش از عربی شاخهزایی کرده و در سایر زبانهای سامی کلمات چندانی نزاده است. از این رو شاید در عربی تحریفی از بنی دیگر باشد، و حدسم آن است که با بن «*شوق» خویشاوندی داشته باشد.
این بن در پارسی چنین واژگانی به دست داده است: «شفق»، «مشفق»، «شفیق»، «شفقت»، «مشفقانه»، «شفقتآمیز»، «»
در زبانهای دیگر ایرانی از این بن چنین کلماتی را میشناسیم: «شَفَق» (همدلی، نور سپیدهدم، اضطراب) و «مُشْفَق» (مهربان، دلسوز) عربی، «شِفِق/ شَفَک» (شفق، همدلی) ترکی، «شِبِق» (شفق) کردی، шапақ (شَپَق: شفق، همدلی) قزاقی،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند، مثل xafaq (شفق) مالتی.
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی اندک کاربرد داشتهاند:
ابوالفضل بیهقی: «نه برکشیدش فرعون از آب و ز شفقت بیک زمان ننهادش همی فرو ز کنار
... اگر پدرش مر او را ولایت ری داد ز مهر و شفقت بود آن نه از سر آزار»
حافظ شیرازی: «اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش»
اوحدی مراغهای: «مهربان و شفیق او گردد به دل و جان رفیق او گردد»